<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طبال ها</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/</link>
<description>ما دقیقن منتظر چی هستیم؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 01 Jan 2010 13:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دی- 7</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دي‌شب براي دوربين لبخند زده بودم. اولش نفهميدم. بعد كه همه رفتند خانه‌هايشان و من رفتم سراغ عكس‌ها، ديدم من براي دوربين لبخند زده‌ام. و انگار كه مدت‌ها باشد خودم را نديده باشم يكهو گفتم اه!‌من چقدر بزرگ شدم. و زوم كرده بودم روي چهره‌ي خودم كه نشسته بودم كنار مامان و داشتم مي‌خنديدم. واقعن مي‌خنديدم. يادم نيست درست موقع دويدن فرشته به سمت ما و يك دو سه گفتنش چي شده بود كه من زده بودم زير خنده. اما خوب معلوم بود كه اين، از آن خنده‌هاي ساختگي براي دوربين نبود. خنده‌ي واقعي بود.حالا مي‌گويم كه چرا اين خنده اين قدر برايم مهم است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از روزي كه تصميم گرفتم ديگر موهايم را اطو نكشم و با موهاي فرفري‌ام  زندگي كنم آن چند تار موي سفيد را هم نديده بودم. امروز باز هوس موهاي صاف صاف،كشاندم جلوي آينه يكي دوساعتي و باز پيدايشان كردم. اين بار ناخودآگاه تصوير خودم در ميان‌سالي با موهايي كه هر روز سفيد و سفيد‌ مي‌شود جلوي چشمم نيامد.فقط فكر كردم كه خب،‌من دارم زندگي مي‌كنم. مي‌گويم كه چرا اين زنده بودن يكهو برايم مهم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز را كه تولدم بود براي خودم عزا كردم. جواب تلفن‌ها و اس‌ام‌اس ها را نمي‌دانم. روز سگي‌ام بود. همان‌هايي كه انتظار داشتم بهم زنگ بزنند زنگ زده بودند. و من جوابشان را نداده بودم. نه كه برايم مهم نباشند. فقط براي اينكه حوصله نداشتم. دلم نمي‌خواست صداي من هميشه سرخوش را آن‌طوري بشنوند. خسته،‌بي‌حوصله،‌كلافه. حالا امروز رفته‌ام دانه دانه ميس‌ كال‌هايم را نگاه مي‌كنم و مي‌خواهم بروم به‌شان زنگ بزنم. نه كه حالا خسته و بي‌حوصله و كلافه نباشم. فقط فكر مي‌كنم شايد صداي آن‌ها بتواند كمكي بهم بكند. مثل حرف‌هاي حامد كه حالم را بهتر كرد.هرچه باشند آن‌ها تنها كساني هستند كه من دارم. بعضي‌هايي هم كه فكر مي‌كردم بهم زنگ مي‌زنند زنگ نزده بودند. بايد بروم بهشان زنگ بزنم براي اينكه دارم زندگي مي‌كنم و نبايد فراموش شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز حالم خوب نبود- و حالا هم نيست-براي اينكه پريشب،‌ يعني شب تولدم بايد براي من اتفاقي مي‌افتاد كه نيفتاد. فكر نمي‌كردم ديروز صبح از خواب بلند شوم. قرار بود بميرم. خودم اين قرار را با خودم گذاشته بودم و نشد. نشد كه شب تولدم بميرم و همه چيز تمام شود. براي همين ديروز صبح،‌چشم‌هايم را كه باز كردم و دوباره چشمم به چيزهايي افتاد كه شب قبلش فكر مي‌كردم براي آخرين بار است كه نگاهشان مي‌كنم حالم گرفته شد. امروز هم حالم گرفته شد. اوضاع با ديروز فرقي نكرده فقط فكر مي‌كنم حالا كه نشد همه چيز تمام شود،‌ حالا كه هنوز بلدم بخندم،‌موهايم دارد سفيد مي‌شود،‌ هديه مي‌گيرم‌،‌ حالا كه ماهور ياد گرفته بگويد خاله،‌ حالا كه بعضي‌ها هنوز به يادم هستند،‌ حالا كه جايي را پيدا كرده‌ام كه آرامش جهان در آن‌جاست،‌ حالا كه دارم عاشق مي‌شوم خب بايد زندگي كنم. حتا اگر چيزي من را به اين زندگي وصل نكند. شايد خودم بايد چيزهايي كه پيدا كنم كه من را به زندگي وصل كند. مثلن همين عشق،‌ بايد مزه مزه‌اش كنم حتا اگر طعم گه بدهد. فكر مي‌كنم داروي زندگي‌ام است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دي-6/ 2 My Blueberry Nights </title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;لبخند زد، در را باز كرد،‌ دستش را گذاشت روي كوله پشتي‌ام و وارد شب دي‌ماهم كرد. نگاهش كردم. از پله‌ها رفت بالا، كنار بقيه. خيلي دور شده بودم از او، كه ديدم عاشقش شده‌ام. همين طور راه مي‌رفتم تند و تند و پالتويم توي دستم بود. گرمم بود.دست هایم گرم بود حتا.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 13:33:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دي-5/ ناتمام</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تو از همه چيز گفته‌ام. دلت هرگز نخواست كه از گذشته‌ام بداني و چيزي نگفتم. اما از حالم با خبري. از گذر روزهايم برايت مي‌گويم،‌ از تجربه‌ها،‌ رابطه‌ها،‌ آدم‌ها. از روياها و خواب‌هايم زياد ميداني. خيابان‌هايي را كه دوست دارم مي‌شناسي،‌ موسيقي مورد علاقه‌ام را مي‌داني چيست،‌ بعد از اين همه وقت خيلي چيزها را درباره‌ي من مي‌داني جز اينكه من، عاشقت هستم. چيزي بهت نگفته‌ام شايد براي اينكه فكر مي‌كنم مي‌داني تمام اين‌ها با توست كه معنا مي‌شود. شايد براي اينكه فكر مي‌كنم مي‌داني تو اگر نبودي در گذشته‌اي كه هرگز نخواستي ازش حرف بزنيم دفن مي‌شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 19:24:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دی-4/My Blueberry Nights </title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن شب وارد كافه كه شدم تنهاي تنها نشسته بود و كتاب مي‌خواند.نور عجيبي بود. دوست داشتم بيشتر از آن پيشش بمانم،‌ گفت نمي‌مانيد؟ گفتم نه بايد بروم عجله دارم. عجله‌اي هم نداشتم. همين كه آمدم بيرون از كافه نوشتم براي مريم: خداي من!‌چقدر خسته‌ست. اس ام اسي كه هرگز نرسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; * عنوان از &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0765120/&quot; target=_blank&gt;اين فيلم&lt;/A&gt; است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 19:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دی- 3</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منتظرم باريدن برف را از توي گوي شيشه‌اي ورونيكايي‌ام ببينم.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 17:48:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دي- 2</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين كه من نمي‌دانم اين زن اصلن از كجا پيدايش شده و آمده افتاده توي زندگي من خوب است. از گذشته‌اش هيچ چيز نمي‌دانم. اصلن از حالش هم نمي‌دانم. فقط تنهايي‌اش را حس مي‌كنم و آرامشش را دوست دارم. نه مي‌توانم با كسي ازش حرف بزنم و نه مي‌توانم ازش بنويسم. خب اين كه بگويم دارد در من زندگي مي‌كند حرف بي‌سرو تهي‌ست. اما براي خودم همين كافي‌ست. گاهي اوقات حس مي‌كنم دارم او را زندگي مي‌كنم نه خودم را. نشسته‌ام روي نيمكت پارك منتظر دوستم،‌ يكهو حس مي‌كنم او هستم. زني سي و دو سه ساله،‌ با موهايي بلند كم پشت. دست‌هاي كشيده،‌ابروهاي كوتاه و چشمان درشت. شيرجه مي‌زند توي آب استخر و تمام طول استخر را كرال شنا مي‌كند. و آن هياهوي عجيب زير آب مي‌پيچد توي سرم. و نفس مي‌گيرم و فوت مي‌كنم و نفس مي‌گيرم.نشسته‌ام توي كافه دارم چاي مي‌خورم حس مي‌كنم او هستم كه دارد براي خودش سيب‌زميني سرخ مي‌كند و آواز مي‌خواند.صداي جلز و ولز روغن مي‌آيد و او بيهوده هي سيب‌زميني‌ها را هم مي‌زند. اين جور موقع‌ها يكهو غمگين مي‌شوم. همين كه يكهو اوي تنها مي‌شوم و گاهي حتا بغضش را حس مي‌كنم غمگينم مي‌كند .نمي‌توانم آن جوري كه هست ازش بنويسم و اين كه من را به دنياي آرام خودش راه نمي‌دهد عصبي‌ام مي‌كند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 17:45:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دی-1</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به دی ماه سلامی دوباره خواهم داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديدم نه!‌هنوز هم من مي‌توانم بخندم من مثل سابق.اصلن از همان وقتي كه مريم و باسط را ديدم جلوي در دانشگاه و رفتم به سمتشان ديگر يادم رفت همه چيز را. دوباره شروع كرديم سه‌تايي‌مان همان ديوانه‌بازي‌هاي خنده‌دارمان را در آورديم و هي خنديدم و خنديديم. صدايمان بلند بود. صداي حرف‌ زدنمان،‌ شعر خواندنمان،‌ خنديدنمان. كافه كافكا،‌كشف جديد من،‌ ما سه تا بوديم و دو سه تا كافي‌چي و آفتابي كه افتاده بود،‌داغ داغ. ديدم هنوز مي‌توانيم چهارتايي بايستيم توي خيابان،‌ حدود نيم ساعت توي سرما و سر اين مساله‌ي پيش پا افتاده بحث كنيم كه با هواپيما برويم اروميه يا قطار يا اتوبوس يا سواري؟و هي الكي بخنديم. به توالت عمومي ونك بخنديم،‌به منوريل بخنديم،‌ به دانشگاه بخنديم،‌به آيس تي،‌به كاكائوي مرسي،‌به ليوان كافكايي،‌ به ترامادول و به هزار تا چيز مسخره‌ي ديگر كه تنهايي هيچ وقت بهشان نخنديده بودم.خوش‌حالم كه دوست‌هايم حالا حالاها پيشم مي‌مانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 20:32:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرمی دستای من کم شده دستاتو بده</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- حالم خوب نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- سردمه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- هميشه همين طوريه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- نمي‌دونم فكر كنم گرسنمه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خيسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- تازه از بيرون اومدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- استرس دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- دستات چقدر سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اه ولم كنين بابا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 15:16:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين كارم عين ديوانگي‌ است اما دوستش دارم. امروز بالاخره فهميد كه شش سال خبر دارم از بيماري‌ام و به روي خودم نمي‌آورم. شبيه شخصيت‌هاي فداكار سريال‌هاي تلويزيوني كه دلشان مي‌خواهد زودتر بميرند و بروند پيش خدا. شروع كرد حرف‌هاي تكراري‌اش را زد. حق هم داشت كمي. اين جور مشكلات زنانه چيزي نيست كه بشود به راحتي ازش گذشت. اما من باهاش كنار آمده بودم و شش سال چيزي نگفته بودم. همين روزهاست كه زنگ بزند وقت دكتر بگيرد. از لحظه‌اي كه بايد بنشينم جلوي دكتر و از مشكلاتم بگويم نفرت دارم. از آزمايش و قرص و دوا نفرت دارم.نمي‌فهمم!‌درد يك مساله‌ي شخصي‌ست. كشيدنش براي من لذت بخش است. چه‌طور شما به خودتان اجازه مي‌دهيد در مورد آن هم تصميم بگيريد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن:‌علت آن‌كه من اين‌روزها از مامانم زياد مي‌نويسم اين است كه دوهفته است با هم توي خانه تنها زندگي مي‌كنيم. يعني بعد از بيست سال زندگي من، اولين باري است كه ما اين همه مدت با هم تنها هستيم. خب طبيعي است كه بيشتر به هم فكر مي‌كنيم و بيشتر مي‌رينيم به اعصاب هم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.پ.ن: خود سانسوری در این متن در بالاترین حد خودش قرار دارد. می دانم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بي ربط: دختران معركه‌ي كلاس 3/3 مدرسه‌ي راهنمايي پونه رونقي موفق شدند در امتحانات زبان بالاترين معدل را بين همه‌ي كلاس‌ها بياورند. و اين براي من يعني خيلي چيزها. لااقل از لحاظ رضایت شخصي و اين‌ها كه خيلي رويم تاثير داشت.دوست دارم زياد ازشان بنويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
