|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
زنگ زدم كه حالش را بپرسم. حال خودش را. اما فقط از "قصيده" ي كوچولوي بيست و پنج روزهاش گفت. خودش را يادش نبود. صدايش خسته بود. خستگي ناشي از شب بيداري. خستگي مادري. دوست داشتم با خودش حرف بزنم نه با يك مامان خسته كه تمام روز به فرزندش خيره ميشود و به بزرگ شدنش نگاه ميكند. دوست داشتم مثل هميشه به من بگويد مارگريتا. حال مرشدم را بپرسد. دوست داشتم چند تا فحش آبدار نثار مريم كند كه چرا خبري ازش نميگيرد. دوست داشتم بهم بگويد كه چند تا شعر و داستان جديد دارد. كه توي فلان جشنواره برنده شده. كه دوست دارد ببيندم. كه مطلبم را چاپ كرده و منتظر مطلب بعديام است. اما هيچ كدامش را نگفت. تنها گفت كه "قصيده" را خيلي دوست دارد.