|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
خاك بر سرت كنن كه فكر كردي واقعن از ديدنت خوشحال شدم. من هميشه ازت نفرت داشتم. گاهي وقتها فكر ميكردم اگر يك روز ديدمت حتمن به يك نحوي حالت رو ميگيرم. هر چند تو كودنتر از اين حرفها هستي اما من فقط خودم رو بهت معرفي كردم كه وقتي از اتوبوس پياده ميشي با خودت فكر كني كه چقدر پير شدي. كه اين دوازده سال چقدر زود گذشت. اصلن جايم را هم براي همين بهت دادم. تقصير خودت بود! هيچ وقت با ما مهربان نبودي. تقصير خودت بود كه ما كلاس اوليها را دوست نداشتي. تقصير خودت بود كه مامانم را يك روز يا نمي دانم شايد هم چند روز خواستي مدرسه و بهش گفتي حبيبي خيلي حرف ميزنه. خب چه كار ميكردم؟اگر حرف نميزنم و مثل آن دختره كه آن گوشه مينشست و هيچي نميگفت و آخرش هم رد شد ساكت بودم خوب بود؟ فاميليش چي بود؟ آهان علي طالب! حالا واقعن من رو شناختي؟