|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
با آغوشی که بوی خیانت می دهد هم می شود بازگشت؟!
تخمی ترین اتفاقی که مخصوص ـ دقیقن مخصوص ـ یکی از سگ ترین روزهای آدم است، این است که یک کثافت بیاید و با نشاط تمام سلام کند، رکوردر را بگیرد جلوی دهانت و از نعمت های نا محسوس خدایی بپرسد که اگر ترس از خدشه دار شدن نام خودش نداشت، همین حالا، همین جا، با دست های خودش شلوارت را در می آورد و ترتیبت را می داد. دلم می خواست هر چه می توانم بارش کنم. نکردم ولی حرفهایم کلمه به کلمه خودم و او را ذوب می کرد و او باز هم سوال های احمقانه اش را بسط می داد و سعی می کرد آن انرژی کثیف را از دست ندهد تا جایی که فهمید اگر همین حالا نجنبد بالا می آورم توی صورتش. می دانم هیچ وقت صدایم را از توی آن رکوردر لعننتی پاک نمی کند. آن همه نفرت را هیچ وقت یکجا نخواهد شنید به گمانم.
برای عاطفه:
باید یک سری حرف ها را زد که گفتنش بی نهایت شهامت می خواهد. من هیچ وقت بی نهایت شهامت نداشته ام. ولی خیلی خوشحالم از اتفاقی که برایت افتاده و شرایطی که لا اقل صد درجه ای عوض شده است.
با عشق!
معنوی ترین بوی دنیا : بوی اتوبوس های بی-آر-تی در ایام رمضان مبارک (هوووق!)
این روزها تمام دلتنگیست. راه می روم و شعر می خوانم با صدای بلند برای نشنیدن صدای فریاد خاطره هایی که پر از آواز و هم خوانی هایمان بود و قاه قاهی که سر میدادیم پشتبندش وقتی مثل خل ها نگاهمان می کردند. تقصیر کیست که همه ی خیابان ها بوی عطر تو را می دهند و من را مست و دیوانه می کنند و من هم هی دلتنگ می شوم برای تو؟، آن وقت بی آنکه حواسم باشد حرفم چه قدر خنده دار است می گویم :"بوی عطرش میاد. چه دلم تنگ شده براش" و بی آنکه حواسم باشد می بینم که قاه قاه می خندند مرا. می دانم همه اش تقصیر توست و آن بوی لعنتی. چرا انتخابش کردی هیچ نمی دانم!
گریه ی مردهای زیادی را دیده ام که خجالت نکشیده اند هیچ وقت. پدرم یکی از همین مردهاست که گریستن را دوست دارد. ماهی چندبار می نشیند یک گوشه و ساعتها های های گریه می کند. بعد با آرامشی که مخصوص این طور وقت های خودش است می نشیند یک گوشه و سیگارش را دود می کند. من دلم برای پدرم نمی سوزد. دلم برای هر کس دیگری هم که های های گریه کند نمی سوزد. این طور گریه کردن دلسوزی ندارد. فکر می کنم حسرت بر انگیز هم باشد با آن همه آرامش عجیب بعدش. گریستن خودم را خیلی دوست دارم وقت های ناراحتی های بزرگ. دارم راه می روم توی خیابان یا نشسته ام یک گوشه و کتابم را می خوانم بعد بدون اینکه بدانم چه می شود از توی خیال پرت می شوم بیرون و می بینم قطره هایی را که می چکد روی صفحه ها یا زیر پاهایم. گریه کردن خودم را خیلی دوست دارم چون فکر می کنم معصومانه ترین ادایی است که یک آدم می تواند از خودش در بیاورد. انقدر معصومانه که هیچ کس نمی فهمدش حتا. اما هق هق گریه کردن آزارم می دهد چون فکر میکنم این طور گریه بعد از یک ستم بزرگ است. بعد از خوردن یک زخم بزرگ که هیچ وقت خوب بشو نیست. زخمی که همیشه می ماند و وقتی که دیگر گریه ات نیاید یعنی کم کم دارد کهنه می شود. عادت می شود.گریه ای که وقتی می دانم چه قدر خجالت پشتش است نا بودم می کند. همین است که وقتی هق هقت را می شنوم سکوت می شوم. بعد یک سری چیزهایی از دهانم می آید بیرون که نمیدانم چیست و نا خود آگاهم که می زندشان خیال می کند می تواند آرامت کند تا لا اقل خودش آرام بگیرد. همین است که راه می روم و بی تفاوت به حرف و نگاه مردهای ۱۰ شب خیابان قطره قطره می چکم روی آسفالت و تمام می شوم. همین است که می خواهم بمیرم.
چشم هایش سبز است. تیزشان کرده و خوب نگاه می کند دور و برش را و من را بیشتر. قدم هایش را مارپیچ می گذارد روی چمن ها. تکانی که نمی خورند سبیل های پر پشتش و سینه ی پف کرده اش خوب نشان می دهند نفس حبس شده اش را. آرام آرام می آید جلو و من فقط یک بار سرم را بلند می کنم از روی کتاب و زل می زنم توی ابروهای گره خورده اش و سیگارم را روی درخت پشت سرم خاموش می کنم. حالا نوبت حمله است. می اید جلو و مثل یک پلیس درست و حسابی، حسابی پدرمان را در می اورد. فکر می کردم نسل این مدل پلیس بازی ها تمام شده باشد پشت درخت های این ماه مبارک.
دیروز به طرز عجیبی دیوانه بودم. می خواستم تمامش را خالی کنم با یک خراش کوچک روی مچ دستم. خراش تا رگ پیش نرفت. بعد گریه کردم. دو ساعت تمام. پشت همان گریه ها خوابم برد. بیدار که شدم هنوز از چشم هایم می ریختند قطره ها. بعد او بود و من و پارک و رودخانه اش و دو نخ سیگار که یکیش شکست. بعد منی که کم کم مردم. دلم برای سیگار شکسته سوخت فقط، نه او که آن همه خشم و نفرت را می نامد بهت و ناراحت. چند ساعت بعدتر هم دلم فقط برای خودم سوخت که خیال کردم باید دلم بسوزد برای آن همه کودکانه. از این اوضاع گند نفرت دارم. گفته بودم یک روانی درست و حسابیم. تحقیرم کرد که چه بشود!
دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمی دارد همین طور. چشم هایم گیچ می خورد و مست می روم که در را باز کنم. انقدر خوابم که دلم نمی آید فحش بدهم به آن ناکسی که آن پشت ایستاده و این خانه ای که هیچ کس را ندارد درش را باز کند. صدایم در نمی آید. سرفه می کنم و می پرسم :"بله" زن پشت در با خنده و صدای جیغجیغیش میگوید: امشب ساعت 10 خونمون احیاست. تشریف بیارین!" گیج که بودم یک آن گیج تر هم می شوم. از خودم می پرسم :"مگه احیا فرداشب نبود؟" بعد با خودم فکر می کنم که شاید امشب فردای عصر دیروزیست که من یکهو خوابم برد. راستی راستی باور می کنم که یک روز تمام خوابیده ام و فکر می کنم که شاید باید پیش یک دکتر خوب(!) بروم برای این بیماری لاعلاج خواب. با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشد این خیالات خام را بگذارم کنار و بپرسم و نمی دانم چه ممکن است فکر کند آدم آن پشت اگر سوالم احمقانه باشد. می گویم آخر آخرش می گوید کافر است و بی نماز و روزه و دین و خدا. ته تهش همین است که خیلی بهتر از این سردرگمی دردآلود بیمارگونه است. خیلی بهتر از خیلی چیزهای دیگر هم هست. (همه این افکار 10 ثانیه اینا بیشتر طول نکشید) می گویم: " مگه امشب احیاست؟" همان صدای جیغ جیغو می گوید: " نه عزیزم. فردا شبه. ولی ما دیدیم فردا خیلی جاها برنامست، گفتیم برناممونو بندازیم امشب که همه بتونن بیان!!" از خودم لجم می گیرد. اف اف را می گذارم سر جایش. سه قدم می روم طرف اتاقم که بخوابم تا نپریده است این لعنتی از سرم. برمی گردم. اف اف را بر می دارم و می گویم:" خیلی ممنون! حتمن میایم!" صدا دارد از دور می آید و دارد با همان جیغ خردکننده اش می گوید:"... گفتیم امشب بندازیم همه بتونن بیان!"
به ساعت نگاه می کنم. حدود ۲ نیمه شب و من از ساعت ۷ که سوار شدم تا حالا هیچ نفهمیده ام. ۲ تا پسر از همان اول نشسته اند پشت سر من و هی یکریز دارند ترکی حرف می زنند با هم. موبایلشان که زنگ می خورد آن چنان فارسی روان صحبت می کنند که دلم می خواهد هیچ وقت قطع نشود آن لعنتی. هوا تاریک است و آسمان پر از ستاره و من غرق تاریکی نا مفهموم خودم. صدای یک خواننده ی زن ترک دارد از توی ضبط پخش می شود و من دوست دارم فکر کنم که دارد برای معشوق تازه از دست رفته اش می خواند با آن صدای غمگین. راننده هی سیگار می کشد و می رود. هی می رود و من را از دنیای خودم دورتر می کند. آنجا واقعن یک دنیای دیگر است. چشم هایم را می بندم و واردش می شوم. راننده هی سیگار می کشد و من بیشتر حل می شوم توی آن دنیا و دورتر می شوم از این دنیا!:(
می نشینم و خیره می شوم توی آینه . به چشم هایم نگاه می کنم و توی صورتم دنبال خط هایی می گردم و با خودم می گویم هنوز زود است و حسرت می خودم از اینکه فاصله دارم هنوز با آن خط ها. خوب نگاه می کنم توی چشم هایم و احساس می کنم چشم چپم تاب دارد. تاب ندارد، فرق دارد با چشم راستم. یعنی کلن چشم هایم با هم فرق می کنند و خوب که دقیق می شوم می بینم کلن نیمه های صورتم شکل هم نیستند. ابروی چپم همیشه بهتر از همتای راستش بوده است. گوش چپم هم فرق می کند با راستش و مدل موهای چپ صورتم هم. می گویم چپ فرق می کند چون چپ را بیشتر دوست دارم با اینکه همیشه بیشتر جوش می زند و دوست دارم تفاوت متعلق به او باشد وگرنه بین دو چیز نمی شود فهمید کدام با کدام فرق دارد. نیمه ی دیگر باید کدام شکلی میشده که نشده و اینها. یاد" ویکنت دو نیم شده " می افتم و توی مغزم دنبال خاطره ای می گردم که تویش دو نیم شده باشم روزی و بیشتر که یادش می افتم ذوق می کنم که من نیمه ی خیرم را بیشتر دوست دارم : )
اس ام اس که می دهد می فهمم دوباره عاشق شده. ادامه که می دهد می فهمم توی خواب عاشق شده یا شاید هم عاشق خوابش. می خواهم برایش بنویسم که باید یک کار جدید بکند، یک کاری که یکهو همه چیز را از یادش پاک کند، یک کاری که برش گرداند اول. می خواهم بترسانمش از اینکه این یاد تا آخر عمر دست از سرش بر نمی دارد اگر کاری نکند، از اینکه ممکن است هر شب یک طور این کابوس عشق بیاید سراغش، آن وقت من تحمل دیوانه بازیها، غصه خوردن ها، سگ بازی ها و خنده ها و قاطی کردن های الکیش را ندارم. می خواهم بگویم ترا به خدا عشق من! عزیز من! دیگر خواب نبین! میخواهم، باید باید باید بگویم. این موبایل لعنتی شارژ ندارد و من ساکت می مانم و هی دیوانه میشوم از اینکه او باز هم خواب میبیند و من هیچ کاری بلد نیستم جز سکوت و میمیرم از اینکه او حالا هم دارد عاشق خوابش میشود (یا توی خواب عاشق) و من فقط می توانم این ها را بنویسم برای آرام کردن خودم. بیچاره عاشقی هایم، عاشقی هایش، عاشقی ...
می خوانم. ده بار می خوانم و گیج می شوم و دلم می خواهد برگردم عقب، کنار آدم بایستم و ببینم چطور عاشق بوده، چطور فکر می کرده، چه می خواسته است آن وقت ها. مقایسه کنم خودم را، خودمان را و با خیال راحت بگویم چه قدر دور افتاده ایم از تاریخ یا مطمئن شوم این همان راهیست که از اول جلوی پای ما بوده تلاشی مداوم، بی مقصد و شبیه من هایی بی پناه، تنها، بی حوصله و خواب آلود و تلاش هایی که مقصد ندارد هیچ کدام. دوست ندارم باور کنم که تا حالا هم اشتباه آمده ام ولی شک می کنم به دین، دنیای با خدا، دنیای بی خدا، حقوق بشر،آدم های خستگی نا پذیر و تمام نا شدنی....
سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم .12 ساعت تمام می خوابم وچشم هایم را که باز میکنم هنوز شک دارم بیشتر از گذشته، گذشته هایم،به هر وجودی. کتاب ها ، پرده ها، نوشته های روی دیوار، مقواهای رنگی چسبیده جلوی چشمم را، دنیایی که تویش غرق شده ام را خوب نگاه می کنم. فحش می دهم زیر لب و باز می بندم دوتا چشم خسته تر از خودم را.
* یادداشت های زیرزمینی/ داستایوفسکی/ مترجم رحمت الهی
هیچ وقت دوستش نداشته ام. شاید نمی داند که هیچ وقت دوستش نداشته ام. هیچ وقت نتوانسته آرامم کند و کلافگی محض بوده با هم بودنمان همیشه. با این حال شاید او فکر می کند که یک روز دوستش می داشته ام.هیچ وقت حرفی نزده ام که فکر کند می توانم دوستش داشته باشم. اما شاید فکر می کند من هم مثل همه ی آدم ها می توانم و باید از روی وظیفه مادرم را دوست داشته باشم. شاید خودش هم مادرش را دوست دارد چون فقط مادرش است. با این حال من هیچ یادم نمی آید آخرین باری که دوستش داشتم کی بوده. حتا یادم نمی آید که کی برایش گل خریده ام. با این حال او می خواهد دوستش داشته باشم. آن روز ها با هدیه ها و خوشگذرانی ها به اصطلاح خودش و این روز ها با تنها گذاشتن ها و دور ماندن هایش از من. دلم گاهی برایش می سوزد، برای خودم بیشتر. گاهی فکر می کنم خدا، آفرید، تا دوست داشته شود مثل زن ها که مادر می شوند،تا دوست داشته شوند و من برای همین است که هر دویشان را دوست ندارم. هردوشان را، از هر نوعی که باشند. گاهی به خودم افتخار می کنم که وسیله ی ارضای نیاز های هیچ آدم و خدایی نیستم و گاهی هم لجم می گیرد. و از همه ی این احوالم چیزی نمیبرم جز لذت.
عکس ها را نگاه می کنم،دیوارها،میز، نوستالوژی و سیگارم را دود میکنم با این فکر که به پشت بام پناه نمی برم امشب برای زنجیر پاره نکردنم. فکر می کنم که باید چیزی سفارش بدهم و یکهو می زند به سرم که اصلن فکر نکنم و فقط گوش کنم و فقط گوش می کنم و تمام صداها را می شنوم در یک آن و همه ی سین هایی که به سوسیالیست ختم می شود را میشنوم و به گذشته ی بی حاصل و امروز عصبی و فردای مثل امروز-دیروزِ این مدل آدمها فکر نمی کنم. به سرم می زند که هیچ کس را نبینم و هیچ کس را نشنوم و نمی بینم و نمی شنوم و فکر میکنم به عشق اسطوره ایم به تنهایی و تاریکی و بوی سیگار. دلم می خواهد بخوابم و به تنهایی و بی همتایی خودم عشق بورزم در عاشقانه ای تاریک و پر از دود. یکهو حالم از این تنهایی به هم می خورد و از این تاریکی و از این همه دود و از درو دیوار مصنوعی و از خواب! کوله ام را می اندازم پشتم. خداحافظی می کنم و خودم را رها. از پله ها که پایین می آیم لبخند می زنم به نور و آدم ها، حتا بی جنبه هاشان هم. به خودم قدرت می دهم که زل بزنم توی نگاه آدم ها و دنبال گمشده های توی آینه شان بگردم کمکشان توی نگاه های خسته، حریص، ترسناک و نامهربان معمولن. برای خودم از اولین مغازه یک بسته ی گنده پفک، آدامس اربیت و یک بطری آب می خرم و راه می روم. راه نمی روم، دو ساعت تمام توی کوچه ها پرسه می زنم، پرسه در معنای واقعی کلمه،ول،بی مقصد، بی زمان، بی ترس. می پیچم، می چرخم، می بینم و دعا می کنم توی راه های پیچ در پیچ گم شوم و نمی شوم. شهر، زندگیی را حفظ کرده ام.صداها را می شنوم و اگر لازم باشد جواب هم می دهم. پفکم تمام می شود و آدامسم شروع.خسته می شوم یکهو از تمام شهر و بعد مثل همیشه آهنگ را می گذارم توی گوش هایم و چشمم را می اندازم روی کفش هایم و من می مانم و کفش ها و استینگ دوست داشتنیم و راهی که اگر همین طور بگذرد یک ساعت دیگر می رساندم به خانه ام.
مثل دیوانه ها با خودم حرف می زنم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم با او بودن و لذت او که برای من جز رنج نیست. مثل دیوانه ها یکهو لال می شوم. مثل دیوانه ها یکهو تصمیم می گیرم برای همیشه برایش لال بمانم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم که صدایم را فقط توی خواب می شنود دیگر. مثل دیوانه ها خیال می کنم که صدایم را فراموش نکرده تا الان هم. مثل دیوانه ها کلماتم را می بلعم. به موبایلی که دارد می لرزد نگاه می کنم و کلمه هایی که دارد از چشم هایم می ریزد پایین را پاک می کنم و از خودم متنفر می شوم و از او متنفرتر می شوم زودتر؛ و مثل دیوانه ها میخندم. بلند بلند می خندم و راه میروم و می چرخم و می خندم. مادرم مثل دیوانه ها نگاهم می کند و می آید طرفم تا بغلم کند و من از ترس بوی سیگار از او دور می شوم، فرار میکنم، قایم می شوم توی کتابهایم؛ و گریه هایم را می خندم. به اینکه توی زندگیم فقط عاشق خودم باشم عشق می ورزم. رنج نمی کشم. عاشق می شوم. عاشق خودم می شوم و لذت می برم از خودم و زندگیم و خودخواه بودنم بیشتر.
- چون فکر کردم می تونم عاشقش باشم!
- خب چرا باهاش زندگی کردی؟
- چون فکر می کردم عاشقشم.
- الان چرا داری باهاش زندگی می کنی؟
- چون فکر می کنم یک روز عاشقش بودم.
- از جنس هم نبودین.
- از جنس هم نشدیم.
- شما آب،اون آتیش.
سکوت می کند و بعد می گوید: نه! من آتیش،اون آب!
از اتاق میروم بیرون. می گویم : خاموش شدی و آه می کشم. دلم تا ته دارد می سوزد.
میدانم دیوانه وار هم را دوست دارند دیوانه ها و جفتشان خودشان را تلف کرده اند به خاطر این دلیل مسخره شان.
ساعت نه و نیم شب است. می خواهم ادای آدم هایی که از هیچ چیز نمیترسند در بیاورم. می آیم بیرون و برای اولین تاکسی دست تکان می دهم. می نشینم صندلی جلوی تاکسی و انتظار می کشم که ترافیک سبکتر شود لعنتی! سه دقیقه بعد سه نفری که روی صندلی عقبند پیاده می شوند و من دارم مرغ سحرم را گوش میدهم برای خودم. احساس می کنم راننده دارد چیزی می گوید. یکی از سیم ها را می کشم از گوشم بیرون و میپرسم: "چیزی فرمودین؟" می گوید : "پرسیدم تو تا حالا اضطراب داشتی اصلن؟" مثل سگ شروع می کنم ترسیدن ولی لبخند می زنم و می گویم:"نه! هیچوقت!" میگوید مطمئن است که من ریاضیات قوی و هنر و ادبیات خوبی دارم! دلم نمی خواهد مثل همه ی آدم ها یی که اینطور وقت ها از خود بی خود می شوند و می پرسند:واااااااای! تو از کجا فهمیدی؟" برخورد می کنم. آن یکی سیم را هم از گوشم می کشم بیرون و با اخم می گویم:"خب هرکسی یک استعدادی داره!" می پرسد:"دانشجویی؟" می گویم: "آدمم!" میگوید: " آینده ی موفقی دارم!" می گویم:" هیچ کس از آینده خبر ندارد!" می گوید:" احتمالن هر چندگاه یکبار درد عجیبی توی پای راستم احساس می کنم!" یاد درد عجیب زانوی راستم می افتم و فکر میکنم که آیا قبل از سوار شدن تاکسی راه رفته ام و موقع راه رفتن میلنگم آیا؟! مطمئنم که اینطور نیست ولی میگویم :"به اطرافتان زیادی توجه می کنید!" می گوید: نه! من رشتم روانشناسیه! از چهرت فهمیدم!" با زهرخند می پرسم :" تو قیافم نوشته پام درد میکنه؟!" می پرسد :"نه! ولی حالا جدن درد می کنه؟" پشت زانوی راستم تیر می کشد و می گویم: "نخیر!" دیگر هیچ چیز نمی گوید. 5 دقیقه توی ذهنم میخواهم حرف هایش را بچینم کنار هم و به یک اتفاق منطقی برسم. نمیرسم. "شما واقعن روانشناسی خوندین؟" می گوید :"آره تو هند!" ابروهایم را می اندازم بالا و می پرسم "چه سالی؟" می گوید سال 65 مدرکش را گرفته است. بعد از آن چند سالی توی آلمان بوده و حالا هم توی ایران راننده ی یک پیکان قراضه است. من دارم توی ذهنم حساب می کنم که اگر آن سال 25 سالش بوده باشد حالا 47 سالش است بعد فکر می کنم که زیر 50 نیست. توی همین حساب کتاب ها هستم که شروع می کند فرانسه حرف زدن! سعی می کنم بفهمم. کمی. بعد می خواهد بگوید خیلی آلمانی بلد است و برایم یک مشت آلمانی سر هم می کند پشت سر هم. از پنجره ماشین بغلی را نگاه می کنم و راننده ی لجنش را که نگاه می کنم که دارد سعی می کند به من بفهماند که پیاده شوم و بروم سوار ماشینش شوم. دارد دستور عمل می دهد برای درمان پایم. یادم نمی آید که گفته باشم پایم درد می کند. بعد هم از فلسفه می گوید از خدا می گوید از مرگ می گوید و از دنیای عجیب و غریب این روزها. سر کوچه مان پیاده ام می کند و 2000 تومانی را که می دهم بقیه ای نمی دهد به من! تشکر می کنم و خداحافظی. ساعت یک ربع مانده به 11 و من مانده ام و یک کوچه ی طولانی خلوت بی سر و ته. یک 206 سیاه پا به پایم دارد می آید جلو و من حتا با خشم هم نگاهش نمی کنم. چهارراه اول که می گذرد دست بر میدارد از سرم و حالا یک موتور با دو سرنشین. من پشتم گرم است، خیالم راحت ، نمی دانم چرا! اتفاقی نمی افتد. میرسم خانه، صحیح و سالم.
پ.ن 0: هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم بعد از این همه مصیبت بفهمد که به خاطر دو رقم مسخره، مکانیک سمنانش شده است کامپیوتر زاهدان و فیزیک اتمی بابلسرش شده کاردان فنی عمران-امور عمومی ساختمان خرم آباد! احساس بدبختی می کنم و امید فرج!
پ.ن1: عاطفه خودش هم خوب می داند که هیچ وقت بچه ها دلیل غیر منطقی ندارند برای تاخیرها و فراموشیهایشان ولی این طور وقت هاست که مادرها هیییییچ منطقی سرشان نمی شود. با این حال معذرت. این بار نه با خنده ولی!
دریا کثیف است، گرم است، بوی گند می دهد، پر از فیلتر سیگار و قوطی های پلاستیکی است. گند است. گند است! دریا بدبخت است! کل مدت یک دو روزی که آنجا بودم چهار زانو نشسته بودم روی یکی از آن سنگ ها و برادرم را دید می زدم که چطور عاشقانه قلابش را توی آب می فرستد و ابلهانه نسل دریا و دریایی ها را منقرض می کند، من گاهی سیگار می کشیدم و برادرم هر چند وقت یک بار برای اینکه چیزی گفته باشد می گفت که بسم است و انقدر سیگار نکشم تا نمرده ام. گاهی "بار هستی" را ورق می زدم و گاهی سعی می کردم چشم هایم را پر از دریایی کنم که هیچ، واقعن هیچ دوست ندارمش برای گریه های روز نبادا! تنها چیزی که در دریای من هنوز ناب و دست نخورده باقی مانده بود صدای عجیب و دوست داشتنیش بود که هنوز مثل گذشته ها می خواست صخره ها را بشکند. دریا را می شنوم، می شنوم، آنقدر گوش میکنم که کم کم فکر می کنم کاش مثل دریا بتوانم صدایم، فریادم، را تا آخر حفظ کنم همیشه، تا ابد. برمی گردم. شمال بماند برای خوش گذران ها. دریا را توی گوش هایم و چشم هایم برگردانده ام برای خودم. دیگر پایم را آن طرف ها نمی گذارم.
- از چی می ترسی خاکتوسر؟ آخرِ آخرش می میری.
- خب منم از همین می ترسم دیگه.
- خفه شو بابا.
ابروهاشو میکشه تو هم میره. احتمالن داره صلوات هم می فرسته.
به هیشکی: شرط میبندم دیگه عاشق نمیشم. الکی خسته نکن خودتو احتمالن.
به یکی: دیگه تموم شد!خودتو بکشیم دیگه علامت تعجب نمیذارم.
دنیای واقعی عجیب و غریب،
من، تو، همه،
عجیبِ عجیب...
این دلشوره ی عجیب و لعنتی چیست که این روزها دست از سرم بر نمیدارد! چند روز پیش شروع که شد با خودم گفتم یا درمان میشود این بیماری دردناک یا عادت! ولی هیچ کدام نشد! هر لحظه بیشتر شد و من هرچه دنبال یک دلیل، یک تغییر، یا یک چیزی میگردم شبیه همینها، بیشتر گم میشوم. اولش با خودم گفتم شاید این حس عجیب همان سردرد های سیاهم باشد که حالا این شکلی می آید سراغم ولی خوب که میبینم سردرد های شبانه ام هنوز هم سرجایشان هستند و من انقدر عادتشان کرده ام که خوابم نمیبرد بدونشان! گاهی سعی می کنم این عذاب روحی را با یک درد جسمی تسکین دهم. با دردهایی مثل سوزن، سرفه، سیگار! هیچ حال خوشی نگذاشته برایم این درد ناشناس که گاهی مثل انتظار حسش می کنم! هنوز هم منتظرم، منتظر چیزی که سالها قبل تر هم یک بار منتظرش بوده ام انگار. نمیدانم چرا دلم می خواهد اگر قرار است اتفاقی بیفتد این حادثه خیلی تلخ و دردناک باشد و جبران ناپذیر! حداقلش یک نفر بمیرد! من یک روانیم!
۲-خوب که فکر میکنم هیچ چیز به درد بخوری توی کله ام نیست. خوب که فکر نمیکنم هم چیز به درد بخوری توی کله ام نیست!
۳-راستی جدن مشکلی دارد که عموپورنگ رییس جمهور شود؟!!! او که بیشتر به درد بجه ها می خورد تا آدم بزرگهایی که ما آدم عاقل(!)ها انتخاب میکنیم برایشان که!
۴- موقع رقص هر دقیقه دوبار دقیقن با انگشت اشاره دماغش را میدهد بالا! احساس می کنم که خودش هم احساس می کند به خودش تعلق ندارد این عضو عروسکی خوشگل احتمالن مارک دار! آخ که حالم را به هم میزند!
یک پیشنهاد هم دارم: بیایید دیگر به هم نخندیم. این زیر نویس های Mbc
۱- از اين روزهاي بلا تكليفي دارم رنج ميبرم. از ننوشتن خسته ام. حتا غر زدن هم ديگه ارضا نمي كنه خستگيهامو. انقدر فاصله ي سردردهام كم شده كه ديگه كاملن عادتم شدن. دكتر جانم مي گه بايد خوش بگذرونم برقصم آرايش كنم كوه برم خلاصه هر غلطي كه ميتونم بكنم كه شاد باشم. من شادم با اين حال. شاد شاد شاد شاد! دكتر جان من نمي دونه كه شادي و خنده ي وصف ناپذير زنگ هاي هندسه ي منو هيچ كوهي نميتونه جبران كنه. وقتي معلمم دهنشو باز ميكنه احساس ميكنم كه بايد به ادبيات و معلومات و شعور گوساله سجده كنم. زبان و ادبيات هم همينطور. زنگ هاي ديني هم اگر كار از درگيري لفظي بالاتر نره كلي خوش ميگذره.
2- حيف كه فصل پرتقال تموم شده و تا 9ماه اينا ديگه نميتونم بنشينم بغل دست آتفه و به پرتقال پوست كندنش نگاه كنم با اون ظرافتي كه مخصوص خودشه و خودش و پرتقالش.
3- خودم به انداره ي كافي ننوشتن را دوست ندارم و اصلن هم خوشم نمي آيد يك نفر دست به سينه بشينه روبروم و پاهاش را بيندازه رو هم و بگه :" توجيه خوبيه!" وقتيكه مي گم :" پشت كنكور كه نميشه داستان نوشت!"
4-به زور آتفه ميشينم پشت كامپيوترشو با چوب واي ميسه بالا سرمو با تهديد ميگه "بنويس!" من هم هر كلمه يك بار ميپرسم:"خب!ديگه چي بنويسم؟" وبلاگ نوشتن از اين مسخره تر آخه؟!
5- دوستان همه تان را يادم رفته بود! از آشناييتان خوشبختم.
من و آتفه بعدش:
من: ا...ه! همه چیش تکراریه. یه مشت چرت و پرت. حتا نمیتونم دیگه کلمه های خوب انتخاب کنم.
اون: خب چرا؟
من: چون خیلی وقته ننوشتم!
اون: خب چرا؟
من: چون نشده. نذاشته!
اون: چی؟
من: کنکور!
اون: نیست خیلی میخونی!
من: نمیخونم ولی فکر اینکه باید بخونم نمیذاره هیچ کار دیگه ای بکنم.
اون: هیییییییییییه! فک کنم کتری ترکید!
(اه! نوشتن صوت چه قد کار سختیه. کسی نمیدونه آدمی که نفسشو یهو تو میکشه چه صدایی از خودش مینویسه!)
1- آتفه آخر كتاب ادبيات پارسالش را نشانم ميدهد .به هم نگاه ميكنيم هاج و واج و يكدفعه ميفهميم كه بايد لبخند بزنيم. چند تا خط ساده است كه چسبيدهاند به هم. دو تا نيمكت ساختهاند و ميزي كه جاي دو ليوان چاي داغ است. دقيقن شبيه همان جايي كه حالا ميتوانيم با جرئت بگوييم كه پاتوق جمعههاي پر از غم و سنگين ماست. نقاشي پر از تنهايي است. از پشت خطها صداي كلاغها را هم ميشود شنيد حتا! نقاشي سياهي كه ميشود نور خورشيد سرظهر جمعهها را هم تويش خوب حس كرد.امروز ايندهي ديروز است. دقيقن همان چيزي كه ما هيچ خبري نداشتيم از آمدنش. همان چيزي كه ديروز دوست داشتيم بفهميم قرار است چه بشود و نقاشيهايمان هم خوب ميدانستند كه چه قرار بود بشود. امروز آيندهي گنگ ديروز است. كه انگار خيلي هم گنگ نبود. دلم ميخواهد مدادم را بردارم . يك نقاشي بكشم از يك فرداي پر از نور و درخت و تنهايي و مطمئن باشم كه اين عكس،همان فرداست. همان آيندهي مجهول من.
2- ميگويي ميخواهي بروي
نگاهت ميكنم
ميگويي نميتواني بماني
باز هم نگاهت ميكنم
ميگويي اگر بماني...
آنقدر نگاهت ميكنم كه ادامه نميدهي
ميگويي بهتر است با نگاهم التماست نكنم
چشمهايم را ميبندم
هيچ دوست ندارم بفهمي چشمهايم
تمام اين مدت گفتهاند:
به درك!
3- هنوز نفس ميكشم. شك ندارم. نفسهايم را ميشنوم.صورتم را ميچسبانم به آينه، نفسهايم را ميبينم حتا كه چسبيهاند به پوست صورت آينهايم. وضعيتم خيلي هم نگران كننده نيست. بيخود به آتفه شك نكنيد.آتفه آزارش(بخوانيد زورش) به يك مورچه هم نميرسد چه برسد به من. او اصلن من را نكشته است. ما با هم دوستيم. اصلن هم فكر نكنيد كه شايد اينها را خود آتفه نوشته است كه رد گم كندهاااا. اصلن!صداي سوت را هم نميخواهد بشنويد.اگر شنيديد هم بدانيد اين آتفه نيست كه صوت ميزند. هيزم شكن است شايد!
- بابا بخ....
حرفش را قطع می کند و می رود از چارچوب در چوبی بیرون. کله اش را می آورد تو. داد می زند و می گوید:
- " آخیش! حالا می تونم بگم. بابا بخدا دیرمه! بدو!"
کتابخانه خوانیهایم با اینکه خیلی هم نمی خوانم پر از لحظه ها و حرف های جدید است. پر از آدم های بدبخت و با مزه! دنیایی داریم پشت آن میزهای کسل کننده و آرامش قبل از کنکور!
یخ زدن خیابان ها خیلی هم بد نیست خصوصن وقتی می شود دنیا را از یک دید دیگر دید، از دید آسفالت کف خیابان. آن وقت می شود چشم را نبسته تصور کرد که الان است که کف کفش یک نفر گذاشته شود وسط مردمک چشمت بعد عنبیه اش بپاشد از کنار کفش طرف بیرون و چشمهایت بیرون از کله ات بایستند و خودت را نگاه کنند. بعد رد لاستیک یک ماشین جا بماند روی مغزت!دهانت هم که با آسفالت یکی شده! آخ که چه قدر لذت دارد زمین خوردن توی این روزها....
من اشتباه می کنم
که خواب را برای شعر پاره می کنم.
نبودن کسی شبیه شعر را میان واژه ها گلایه می کنم.
تو هم گناه می کنی
مرا اسیر می کنی.
مرا تو از ندیدنت
ندیده سیر می کنی.
لغت دوباره هی ورق سیاه میکند.
به تو نگاه می کند که اشتباه می کند!
که هی تمام این تلاش های خسته ی مرا
برای بردن تو از مقابل نگاه خیس خاطرم
تباه می کند.
گناه می کند.
گناه کیست
که من شبیه شعر واژه می شوم!
برای تو من استعاره می شوم
از آسمان برفی پیاده رو
که روی سقف گام های تو بهار می شود.
صدای گریه های ابر خسته ای برای تو
صدای خنده ی دهان آبشار می شود.
کسی بدون تو همیشه حامل تمام دردهای روزگار می شود.
کسی برای تو کنار می کشد!
سکوت می کند صدا!
سکوت...
درست!
من گناه کرده ام ولی...
سکوت...
اگر که اشتباه کرده ام تو را شبیه شعر خوانده ام گناه من!
ولی اگر خودت شبیه شعر بوده ای گناه توست!
کجاست شاهد حضور ما؟!
ظهور من...
حضور تو ....
سکوت می کند صدا...
صدا دوباره داد می زند:
"اگر تو را شبیه شعر حفظ می کنم گناه واژه هاست!"
« وحشت سرچشمه در آینده دارد؛ فردی که از قید آینده رها باشد، دیگر برایش دلیلی نمی ماند که از چیزی بترسد.»
میلان کوندرا
این را برای تمام دوست هایم فرستادم تا شاید یک کدامشان با من مخالفت کند و بگوید انسان با امید به آینده زنده است. ولی هیچ کس این را نگفت. همه مثل هم فکر می کنیم انگار!
هییییسسسسسسسسسس! اینجا قرار است یک نفر غافلگیر شود!
.3
.2
.1
.صفر
بوووووووووووووووووووم! ( صدای ترکیدن یک بادکندک گنده)
هوووووووورااااااااااااااااااااا! تولد شد!( صدای یک عالمه جیغ و دست و سوت و اینا)
قدم نورسیده مبارک!
ورود عاطفه ی موعود(!) به عرصه ی زندگانی مبارک باد!
خیلی غافلگیر شد! نه؟!!!
* این وبلاگ ننوشتن چند ماهه ام عجیب باعث پسرفت تاریخی-زبانی ام شده ها!
** دوست دارم بگویم جوب! کسی مشکلی دارد؟
*** این یعنی خیلی!