|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
با آغوشی که بوی خیانت می دهد هم می شود بازگشت؟!
تخمی ترین اتفاقی که مخصوص ـ دقیقن مخصوص ـ یکی از سگ ترین روزهای آدم است، این است که یک کثافت بیاید و با نشاط تمام سلام کند، رکوردر را بگیرد جلوی دهانت و از نعمت های نا محسوس خدایی بپرسد که اگر ترس از خدشه دار شدن نام خودش نداشت، همین حالا، همین جا، با دست های خودش شلوارت را در می آورد و ترتیبت را می داد. دلم می خواست هر چه می توانم بارش کنم. نکردم ولی حرفهایم کلمه به کلمه خودم و او را ذوب می کرد و او باز هم سوال های احمقانه اش را بسط می داد و سعی می کرد آن انرژی کثیف را از دست ندهد تا جایی که فهمید اگر همین حالا نجنبد بالا می آورم توی صورتش. می دانم هیچ وقت صدایم را از توی آن رکوردر لعننتی پاک نمی کند. آن همه نفرت را هیچ وقت یکجا نخواهد شنید به گمانم.
برای عاطفه:
باید یک سری حرف ها را زد که گفتنش بی نهایت شهامت می خواهد. من هیچ وقت بی نهایت شهامت نداشته ام. ولی خیلی خوشحالم از اتفاقی که برایت افتاده و شرایطی که لا اقل صد درجه ای عوض شده است.
با عشق!
این روزها تمام دلتنگیست. راه می روم و شعر می خوانم با صدای بلند برای نشنیدن صدای فریاد خاطره هایی که پر از آواز و هم خوانی هایمان بود و قاه قاهی که سر میدادیم پشتبندش وقتی مثل خل ها نگاهمان می کردند. تقصیر کیست که همه ی خیابان ها بوی عطر تو را می دهند و من را مست و دیوانه می کنند و من هم هی دلتنگ می شوم برای تو؟، آن وقت بی آنکه حواسم باشد حرفم چه قدر خنده دار است می گویم :"بوی عطرش میاد. چه دلم تنگ شده براش" و بی آنکه حواسم باشد می بینم که قاه قاه می خندند مرا. می دانم همه اش تقصیر توست و آن بوی لعنتی. چرا انتخابش کردی هیچ نمی دانم!
گریه ی مردهای زیادی را دیده ام که خجالت نکشیده اند هیچ وقت. پدرم یکی از همین مردهاست که گریستن را دوست دارد. ماهی چندبار می نشیند یک گوشه و ساعتها های های گریه می کند. بعد با آرامشی که مخصوص این طور وقت های خودش است می نشیند یک گوشه و سیگارش را دود می کند. من دلم برای پدرم نمی سوزد. دلم برای هر کس دیگری هم که های های گریه کند نمی سوزد. این طور گریه کردن دلسوزی ندارد. فکر می کنم حسرت بر انگیز هم باشد با آن همه آرامش عجیب بعدش. گریستن خودم را خیلی دوست دارم وقت های ناراحتی های بزرگ. دارم راه می روم توی خیابان یا نشسته ام یک گوشه و کتابم را می خوانم بعد بدون اینکه بدانم چه می شود از توی خیال پرت می شوم بیرون و می بینم قطره هایی را که می چکد روی صفحه ها یا زیر پاهایم. گریه کردن خودم را خیلی دوست دارم چون فکر می کنم معصومانه ترین ادایی است که یک آدم می تواند از خودش در بیاورد. انقدر معصومانه که هیچ کس نمی فهمدش حتا. اما هق هق گریه کردن آزارم می دهد چون فکر میکنم این طور گریه بعد از یک ستم بزرگ است. بعد از خوردن یک زخم بزرگ که هیچ وقت خوب بشو نیست. زخمی که همیشه می ماند و وقتی که دیگر گریه ات نیاید یعنی کم کم دارد کهنه می شود. عادت می شود.گریه ای که وقتی می دانم چه قدر خجالت پشتش است نا بودم می کند. همین است که وقتی هق هقت را می شنوم سکوت می شوم. بعد یک سری چیزهایی از دهانم می آید بیرون که نمیدانم چیست و نا خود آگاهم که می زندشان خیال می کند می تواند آرامت کند تا لا اقل خودش آرام بگیرد. همین است که راه می روم و بی تفاوت به حرف و نگاه مردهای ۱۰ شب خیابان قطره قطره می چکم روی آسفالت و تمام می شوم. همین است که می خواهم بمیرم.
چشم هایش سبز است. تیزشان کرده و خوب نگاه می کند دور و برش را و من را بیشتر. قدم هایش را مارپیچ می گذارد روی چمن ها. تکانی که نمی خورند سبیل های پر پشتش و سینه ی پف کرده اش خوب نشان می دهند نفس حبس شده اش را. آرام آرام می آید جلو و من فقط یک بار سرم را بلند می کنم از روی کتاب و زل می زنم توی ابروهای گره خورده اش و سیگارم را روی درخت پشت سرم خاموش می کنم. حالا نوبت حمله است. می اید جلو و مثل یک پلیس درست و حسابی، حسابی پدرمان را در می اورد. فکر می کردم نسل این مدل پلیس بازی ها تمام شده باشد پشت درخت های این ماه مبارک.