|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
دیروز به طرز عجیبی دیوانه بودم. می خواستم تمامش را خالی کنم با یک خراش کوچک روی مچ دستم. خراش تا رگ پیش نرفت. بعد گریه کردم. دو ساعت تمام. پشت همان گریه ها خوابم برد. بیدار که شدم هنوز از چشم هایم می ریختند قطره ها. بعد او بود و من و پارک و رودخانه اش و دو نخ سیگار که یکیش شکست. بعد منی که کم کم مردم. دلم برای سیگار شکسته سوخت فقط، نه او که آن همه خشم و نفرت را می نامد بهت و ناراحت. چند ساعت بعدتر هم دلم فقط برای خودم سوخت که خیال کردم باید دلم بسوزد برای آن همه کودکانه. از این اوضاع گند نفرت دارم. گفته بودم یک روانی درست و حسابیم. تحقیرم کرد که چه بشود!