تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟

 

- واقعن گفتي عاشقمي؟

- خب آره!

- پس منم عاشقتم.

 

+  87/07/29 18:28   آتفه   | 

زنگ زدم كه حالش را بپرسم. حال خودش را. اما فقط از "قصيده" ‌ي كوچولوي بيست و پنج روزه‌اش گفت. خودش را يادش نبود. صدايش خسته بود. خستگي ناشي از شب بيداري. خستگي مادري. دوست داشتم با خودش حرف بزنم نه با يك مامان خسته كه تمام روز به فرزندش خيره مي‌شود و به بزرگ شدنش نگاه مي‌كند. دوست داشتم مثل هميشه به من بگويد مارگريتا. حال مرشدم را بپرسد. دوست داشتم چند تا فحش آبدار نثار مريم كند كه چرا خبري ازش نمي‌گيرد. دوست داشتم بهم بگويد كه چند تا شعر و داستان جديد دارد. كه توي فلان جشنواره برنده شده. كه دوست دارد ببيندم. كه مطلبم را چاپ كرده و منتظر مطلب بعدي‌ام است. اما هيچ كدامش را نگفت. تنها گفت كه "قصيده"  را خيلي دوست دارد.

 

+  87/07/28 20:53   آتفه  

 

خاك بر سرت كنن كه فكر كردي واقعن از ديدنت خوشحال شدم. من هميشه ازت نفرت داشتم. گاهي وقت‌ها فكر مي‌كردم اگر يك روز ديدمت حتمن به يك نحوي حالت رو مي‌گيرم. هر چند تو كودن‌تر  از اين ‌حرف‌ها هستي اما من فقط خودم رو بهت معرفي كردم كه وقتي از اتوبوس پياده مي‌شي با خودت فكر كني كه چقدر پير شدي. كه اين دوازده سال چقدر زود گذشت. اصلن جايم را هم براي همين بهت دادم. تقصير خودت بود! هيچ وقت با ما مهربان نبودي. تقصير خودت بود كه ما كلاس اولي‌ها را دوست نداشتي. تقصير خودت بود كه مامانم را يك روز يا نمي دانم شايد هم چند روز خواستي مدرسه و بهش گفتي حبيبي خيلي حرف مي‌زنه. خب چه كار مي‌كردم؟‌اگر حرف نمي‌زنم و مثل آن دختره كه آن گوشه مي‌نشست و هيچي نمي‌گفت و آخرش هم رد شد ساكت بودم خوب بود؟ فاميليش چي بود؟ آهان علي ‌طالب! حالا واقعن من رو شناختي؟

 

 

+  87/07/27 19:36   آتفه   | 

 

شب‌پره‌ها خواب مي‌بينند كه از آفتاب تابستاني ترسي ندارند

آفتاب

            خواب دقيقه‌يي را مي‌بيند كه به گوشه‌يي نشسته و

                                پاها دراز كرده و دنيا را نگاه مي‌كند

خواب مي‌بينند صخره‌ها

                           به نرمي آب مي‌شوند

                                و ريشه‌هاي درختان را مي‌بوسند

خواب مي‌بينند جاده‌ها

كه برمي‌خيزند و به ميهماني راه‌ها مي‌روند

پنجره‌ها خواب مي‌بينند

پنجره‌هاي مجاور را ديده‌اند.

 

خواب مي‌بينم آمدي.*

 

*شمس لنگرودي كه اين‌روزهايم  پر از  کلمات و صدایش است.

 

 

+  87/07/25 19:39   آتفه  

ساعت ۱۲ شب با یک اس ام اس از خواب می پرم .

- دوستت دارم ...!

قلبم می لرزد . باورش نمی کنم . تا بحال نشده کسی را که خیلی دوستش داشتم مرا دوست داشته باشد . می گویم جدی ؟ ناراحت می شود . می خندم .

نمی فهمم دلیلش را . این که حالا چرا ؟ بعد از این همه مدت ، بعد از این همه بی خبری ، این همه تنهایی ، این همه دستهای خالیم که پر نشد با دستان کسی جز خودش .

می گویم دوست داشتن یعنی چه ، چرا ؟

موبایلش دیگر شارژ ندارد و من می مانم و کلی سوال و حسرت ...

+  87/07/24 16:50   مریم میرجمالی 

توی یک بعداز ظهر آرام و غیر منتظره ، توی دانشگاه ساکتی که انگار تمام کلاغ هایش مرده اند و صدایی نیست ، نشسته ام و به دخترک بزرگی ! نگاه می کنم که این روزها غریبه و مرموز شده است ... .

۱) نگاهم که نمی کند ، حواسش که به من نیست ، بغض می کنم و جلوی خودش میزنم زیر گریه . آنقدر بلند و طولانی که دستمال های کاغذی پر می شود از اشک هایی که فقط برای آرام شدن ریخته میشوند . خوابم می برد ، بیدار که میشوم با چشم های پف کرده امیدوارم که اشک ها کار خودشان را برای بدست آوردنش کرده باشند ...

۲) کسل شده ام  و کلافه . او را با کسی دیده ام که شبیه خودش نیست و با خود دوست داشتنی اش کلی توفیر دارد ...

۳) سرش را خم کرده و زیر چشمی نگاهم می کند . می بینمش .... ولی دوستش ندارم . کلی برایم شعر خوانده ، کلی برای خودش مدعاست ، برایم مهم نیست دیگر . حوصله ای ندارم.دلم یک عالم تنهایی می خواهد .!

 

 

+  87/07/24 16:45   مریم میرجمالی  | 

 

بي‌دغدغه، ‌بي‌هدف،‌ بي‌كار. خودمان را مي‌گويم؛ نسل بعد از جنگ.

 

+  87/07/18 19:55   آتفه   | 

 

اين روزهاي من و طبال مثل هم است. هر دومان تنهاييم و كسي سراغمان را نمي‌گيرد. مهم نيست. ما هم را داريم و خوشحاليم كه براي هم هستيم.

 

+  87/07/13 23:26   آتفه  

 

DSC00147.jpg

 اين نامه‌ي عاشقانه‌ي يك آتفه‌ي شش ساله است براي خواهرش فرشته كه دانشجوي تبريز بود. دم فرشته گرم كه هنوز نگهش داشته. خودم كه كلي با خط من در آوردي‌ام حال كردم. آن گيلاسي هم كه آن بالاست امضايم است:))

 

+  87/07/09 23:41   آتفه   | 

 

فكر مي‌كردم تو متفاوتي. براي همين هم اين‌طوري به سمتت كشيده شدم. فكر مي‌كردم آن كلاه و شال‌گردن و پالتو تنها تو را زيباتر مي‌كند. فكر مي‌كردم تنها تويي كه از همه زيباتر سيگار مي‌كشي و بوي سيگار را تنها وقتي كه همراه تو بود دوست داشتم. فكر مي‌كردم تنها تو مي‌تواني به كلمه‌ها شكل و شخصيت بدهي و همه‌شان را مثل هم تكرار نكني. فكر مي‌كردم دست‌هايم تنها كنار دست‌هاي تو زيباست. قد كوتاهم تنها كنار قدبلند تو مسخره نيست. حالا كه خودت نيستي دور و بر من پر از تو شده. حالا دوست دارم داد بزنم كه بابا دست بردار از سر ژوليده‌ي من! خسته شدم بس كه تو تكرار شدي برايم توي كوچه‌ و خيابان و كافه و هر گورستان ديگري!‌خسته شدم از ابروهاي پيوسته‌ي تو كه روي صورت همه هست. از دست‌هاي تو كه مال تو نيست و دست من را مي‌گيرد. از صداي تو كه هي تكرار مي‌شود از حنجره‌ي همه. از بهمن‌هاي تو كه توي دست‌ چپ همه هست. بس كن! يك نفرت به اندازه‌ي كافي به زندگي‌ام گند زد. اين همه تويي را كه تو نيست چطور تحمل كنم؟

+  87/07/09 20:49   آتفه  

 

سربازها بالاي برجك شب كسل كننده‌اي دارند. براي همين هم هرشب كه به خانه برمي‌گردم مي‌گويند: پيست! ‌و من هر شب سرم را تا جايي كه دماغم و سطح افق زاويه‌ي صفر بسازند بالا مي‌گيرم و نگاه مي‌كنم  به چهره‌ي آفتاب سوخته و چشم‌هايي كه شبيه دو تا نقطه است و دهاني كه درست شبيه يك دي بزرگ شده است و دندان‌هاي زردشان. من هم خنده‌ام مي‌گيرد. از آن خنده‌هاي محبوب من كه يك هه از دماغت مي‌زند بيرون و خودت انگار كه سكسكه كرده باشي مي‌پري بالا. از اين موقعيت بامزه خنده‌ام مي‌گيرم و دلم براي حوصله سررفتنشان مي‌سوزد و فكر مي‌كنم خب چه اشكالي دارد كه او هر شب فقط بگويد پيست و من فقط سرم را بگيرم بالا و فقط بخنديم به هم؟!

 

 

+  87/07/06 21:54   آتفه   | 

 

 اولين حق‌التحريرم را از این جا گرفتم. دوستش دارم چون حاصل چشم‌رنج خودم است.

   

+  87/07/03 0:48   آتفه   |