|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمی دارد همین طور. چشم هایم گیچ می خورد و مست می روم که در را باز کنم. انقدر خوابم که دلم نمی آید فحش بدهم به آن ناکسی که آن پشت ایستاده و این خانه ای که هیچ کس را ندارد درش را باز کند. صدایم در نمی آید. سرفه می کنم و می پرسم :"بله" زن پشت در با خنده و صدای جیغجیغیش میگوید: امشب ساعت 10 خونمون احیاست. تشریف بیارین!" گیج که بودم یک آن گیج تر هم می شوم. از خودم می پرسم :"مگه احیا فرداشب نبود؟" بعد با خودم فکر می کنم که شاید امشب فردای عصر دیروزیست که من یکهو خوابم برد. راستی راستی باور می کنم که یک روز تمام خوابیده ام و فکر می کنم که شاید باید پیش یک دکتر خوب(!) بروم برای این بیماری لاعلاج خواب. با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشد این خیالات خام را بگذارم کنار و بپرسم و نمی دانم چه ممکن است فکر کند آدم آن پشت اگر سوالم احمقانه باشد. می گویم آخر آخرش می گوید کافر است و بی نماز و روزه و دین و خدا. ته تهش همین است که خیلی بهتر از این سردرگمی دردآلود بیمارگونه است. خیلی بهتر از خیلی چیزهای دیگر هم هست. (همه این افکار 10 ثانیه اینا بیشتر طول نکشید) می گویم: " مگه امشب احیاست؟" همان صدای جیغ جیغو می گوید: " نه عزیزم. فردا شبه. ولی ما دیدیم فردا خیلی جاها برنامست، گفتیم برناممونو بندازیم امشب که همه بتونن بیان!!" از خودم لجم می گیرد. اف اف را می گذارم سر جایش. سه قدم می روم طرف اتاقم که بخوابم تا نپریده است این لعنتی از سرم. برمی گردم. اف اف را بر می دارم و می گویم:" خیلی ممنون! حتمن میایم!" صدا دارد از دور می آید و دارد با همان جیغ خردکننده اش می گوید:"... گفتیم امشب بندازیم همه بتونن بیان!"
به ساعت نگاه می کنم. حدود ۲ نیمه شب و من از ساعت ۷ که سوار شدم تا حالا هیچ نفهمیده ام. ۲ تا پسر از همان اول نشسته اند پشت سر من و هی یکریز دارند ترکی حرف می زنند با هم. موبایلشان که زنگ می خورد آن چنان فارسی روان صحبت می کنند که دلم می خواهد هیچ وقت قطع نشود آن لعنتی. هوا تاریک است و آسمان پر از ستاره و من غرق تاریکی نا مفهموم خودم. صدای یک خواننده ی زن ترک دارد از توی ضبط پخش می شود و من دوست دارم فکر کنم که دارد برای معشوق تازه از دست رفته اش می خواند با آن صدای غمگین. راننده هی سیگار می کشد و می رود. هی می رود و من را از دنیای خودم دورتر می کند. آنجا واقعن یک دنیای دیگر است. چشم هایم را می بندم و واردش می شوم. راننده هی سیگار می کشد و من بیشتر حل می شوم توی آن دنیا و دورتر می شوم از این دنیا!:(
می نشینم و خیره می شوم توی آینه . به چشم هایم نگاه می کنم و توی صورتم دنبال خط هایی می گردم و با خودم می گویم هنوز زود است و حسرت می خودم از اینکه فاصله دارم هنوز با آن خط ها. خوب نگاه می کنم توی چشم هایم و احساس می کنم چشم چپم تاب دارد. تاب ندارد، فرق دارد با چشم راستم. یعنی کلن چشم هایم با هم فرق می کنند و خوب که دقیق می شوم می بینم کلن نیمه های صورتم شکل هم نیستند. ابروی چپم همیشه بهتر از همتای راستش بوده است. گوش چپم هم فرق می کند با راستش و مدل موهای چپ صورتم هم. می گویم چپ فرق می کند چون چپ را بیشتر دوست دارم با اینکه همیشه بیشتر جوش می زند و دوست دارم تفاوت متعلق به او باشد وگرنه بین دو چیز نمی شود فهمید کدام با کدام فرق دارد. نیمه ی دیگر باید کدام شکلی میشده که نشده و اینها. یاد" ویکنت دو نیم شده " می افتم و توی مغزم دنبال خاطره ای می گردم که تویش دو نیم شده باشم روزی و بیشتر که یادش می افتم ذوق می کنم که من نیمه ی خیرم را بیشتر دوست دارم : )
اس ام اس که می دهد می فهمم دوباره عاشق شده. ادامه که می دهد می فهمم توی خواب عاشق شده یا شاید هم عاشق خوابش. می خواهم برایش بنویسم که باید یک کار جدید بکند، یک کاری که یکهو همه چیز را از یادش پاک کند، یک کاری که برش گرداند اول. می خواهم بترسانمش از اینکه این یاد تا آخر عمر دست از سرش بر نمی دارد اگر کاری نکند، از اینکه ممکن است هر شب یک طور این کابوس عشق بیاید سراغش، آن وقت من تحمل دیوانه بازیها، غصه خوردن ها، سگ بازی ها و خنده ها و قاطی کردن های الکیش را ندارم. می خواهم بگویم ترا به خدا عشق من! عزیز من! دیگر خواب نبین! میخواهم، باید باید باید بگویم. این موبایل لعنتی شارژ ندارد و من ساکت می مانم و هی دیوانه میشوم از اینکه او باز هم خواب میبیند و من هیچ کاری بلد نیستم جز سکوت و میمیرم از اینکه او حالا هم دارد عاشق خوابش میشود (یا توی خواب عاشق) و من فقط می توانم این ها را بنویسم برای آرام کردن خودم. بیچاره عاشقی هایم، عاشقی هایش، عاشقی ...
می خوانم. ده بار می خوانم و گیج می شوم و دلم می خواهد برگردم عقب، کنار آدم بایستم و ببینم چطور عاشق بوده، چطور فکر می کرده، چه می خواسته است آن وقت ها. مقایسه کنم خودم را، خودمان را و با خیال راحت بگویم چه قدر دور افتاده ایم از تاریخ یا مطمئن شوم این همان راهیست که از اول جلوی پای ما بوده تلاشی مداوم، بی مقصد و شبیه من هایی بی پناه، تنها، بی حوصله و خواب آلود و تلاش هایی که مقصد ندارد هیچ کدام. دوست ندارم باور کنم که تا حالا هم اشتباه آمده ام ولی شک می کنم به دین، دنیای با خدا، دنیای بی خدا، حقوق بشر،آدم های خستگی نا پذیر و تمام نا شدنی....
سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم .12 ساعت تمام می خوابم وچشم هایم را که باز میکنم هنوز شک دارم بیشتر از گذشته، گذشته هایم،به هر وجودی. کتاب ها ، پرده ها، نوشته های روی دیوار، مقواهای رنگی چسبیده جلوی چشمم را، دنیایی که تویش غرق شده ام را خوب نگاه می کنم. فحش می دهم زیر لب و باز می بندم دوتا چشم خسته تر از خودم را.
* یادداشت های زیرزمینی/ داستایوفسکی/ مترجم رحمت الهی
هیچ وقت دوستش نداشته ام. شاید نمی داند که هیچ وقت دوستش نداشته ام. هیچ وقت نتوانسته آرامم کند و کلافگی محض بوده با هم بودنمان همیشه. با این حال شاید او فکر می کند که یک روز دوستش می داشته ام.هیچ وقت حرفی نزده ام که فکر کند می توانم دوستش داشته باشم. اما شاید فکر می کند من هم مثل همه ی آدم ها می توانم و باید از روی وظیفه مادرم را دوست داشته باشم. شاید خودش هم مادرش را دوست دارد چون فقط مادرش است. با این حال من هیچ یادم نمی آید آخرین باری که دوستش داشتم کی بوده. حتا یادم نمی آید که کی برایش گل خریده ام. با این حال او می خواهد دوستش داشته باشم. آن روز ها با هدیه ها و خوشگذرانی ها به اصطلاح خودش و این روز ها با تنها گذاشتن ها و دور ماندن هایش از من. دلم گاهی برایش می سوزد، برای خودم بیشتر. گاهی فکر می کنم خدا، آفرید، تا دوست داشته شود مثل زن ها که مادر می شوند،تا دوست داشته شوند و من برای همین است که هر دویشان را دوست ندارم. هردوشان را، از هر نوعی که باشند. گاهی به خودم افتخار می کنم که وسیله ی ارضای نیاز های هیچ آدم و خدایی نیستم و گاهی هم لجم می گیرد. و از همه ی این احوالم چیزی نمیبرم جز لذت.