تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
یک روز به هم بر میخوریم. وسط یکی از خیابان های پاریس در حالیکه باران می بارد و تو مثل همیشه زیر چترت قایم شده ای و من دارم از حماقت تو و رطوبت هوا لذت می برم. آن روز مطمئن باش که دیگر دلم برایت تنگ نیست. حالا می توانی هر چه می خواهی دور شوی.
+  87/05/24 21:41  مریم کاظمی 

عکس ها را نگاه می کنم،دیوارها،میز، نوستالوژی و سیگارم را دود میکنم با این فکر که به پشت بام پناه نمی برم امشب برای زنجیر پاره نکردنم. فکر می کنم که باید چیزی سفارش بدهم و یکهو می زند به سرم که اصلن فکر نکنم و فقط گوش کنم و فقط گوش می کنم و تمام صداها را می شنوم در یک آن و همه ی سین هایی که به سوسیالیست ختم می شود را میشنوم و به گذشته ی بی حاصل و امروز عصبی و فردای مثل امروز-دیروزِ این مدل آدمها فکر نمی کنم. به سرم می زند که هیچ کس را نبینم و هیچ کس را نشنوم و نمی بینم و نمی شنوم و فکر میکنم به عشق اسطوره ایم به تنهایی و تاریکی و بوی سیگار. دلم می خواهد بخوابم و به تنهایی و بی همتایی خودم عشق بورزم در عاشقانه ای تاریک و پر از دود. یکهو حالم از این تنهایی به هم می خورد و از این تاریکی و از این همه دود و از درو دیوار مصنوعی و از خواب! کوله ام را می اندازم پشتم. خداحافظی می کنم و خودم را رها. از پله ها که پایین می آیم لبخند می زنم به نور و آدم ها، حتا بی جنبه هاشان هم. به خودم قدرت می دهم که زل بزنم توی نگاه آدم ها و دنبال گمشده های توی آینه شان بگردم کمکشان توی نگاه های خسته، حریص، ترسناک و نامهربان معمولن. برای خودم از اولین مغازه یک بسته ی گنده پفک، آدامس اربیت و یک بطری آب می خرم و راه می روم. راه نمی روم، دو ساعت تمام توی کوچه ها پرسه می زنم، پرسه در معنای واقعی کلمه،ول،بی مقصد، بی زمان، بی  ترس. می پیچم، می چرخم، می بینم و دعا می کنم توی راه های پیچ در پیچ گم شوم و نمی شوم. شهر، زندگیی را حفظ کرده ام.صداها را می شنوم و اگر لازم باشد جواب هم می دهم. پفکم تمام می شود و آدامسم شروع.خسته می شوم یکهو از تمام شهر و بعد مثل همیشه آهنگ را می گذارم توی گوش هایم و چشمم را می اندازم روی کفش هایم و من می مانم و کفش ها و استینگ دوست داشتنیم و راهی که اگر همین طور بگذرد یک ساعت دیگر می رساندم به خانه ام.

+  87/05/21 22:24  مریم کاظمی  | 

داریم سعی می کنیم غر بزنیم. به هم فحش بدهیم گاهی محض تحقیر و هرطور شده نشان دهیم که هرکداممان بدبختتر(!) از آن یکیست. می گویم آرزو کند و آرزو می کند بمیرد. میگوید آرزو کنم و آرزو میکنم همه کس و کارم بمیرند. میگوید این یکنواختی طبیعی است برای همه ی آدم ها و من می گویم که من با همه ی آدم ها فرق می کنم. می گوید با مردن دیگران چیزی بهتر نمی شود و من می گویم که من دنبال تحول-چیزی بیشتر از تغییر-م نه بهتر شدن. می گوید خودم باید دست به کار شوم برای این تحول و میپرسم یعنی باید خودم بکشمشان؟! می گوید باید تحمل کنم و دارم برایش می نویسم که کاش خفه شود تا راحتتر بخوابم بی کابوسش که یک عنکبوت احمق می آید روی دستم و همان وقت خواب را میبرد از توی چشمم و پرتم می کند اینجا. توی دنیایی که نه مرگ دارد، نه خواب، نه عنکبوت احتمالن!
+  87/05/20 2:9  مریم کاظمی  | 

مثل دیوانه ها با خودم حرف می زنم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم با او بودن و لذت او که برای من جز رنج نیست. مثل دیوانه ها یکهو لال می شوم. مثل دیوانه ها یکهو تصمیم می گیرم برای همیشه برایش لال بمانم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم که صدایم را فقط توی خواب می شنود دیگر. مثل دیوانه ها خیال می کنم که صدایم را فراموش نکرده تا الان هم. مثل دیوانه ها کلماتم را می بلعم. به موبایلی که دارد می لرزد نگاه می کنم و کلمه هایی که دارد از چشم هایم می ریزد پایین را پاک می کنم و از خودم متنفر می شوم و از او متنفرتر می شوم زودتر؛ و مثل دیوانه ها میخندم. بلند بلند می خندم و راه میروم و می چرخم و می خندم. مادرم مثل دیوانه ها نگاهم می کند و می آید طرفم تا بغلم کند و من از ترس بوی سیگار از او دور می شوم، فرار میکنم، قایم می شوم توی کتابهایم؛ و گریه هایم را می خندم. به اینکه توی زندگیم فقط عاشق خودم باشم عشق می ورزم. رنج نمی کشم. عاشق می شوم. عاشق خودم می شوم و لذت می برم از خودم و زندگیم و خودخواه بودنم بیشتر.   

+  87/05/19 19:50  مریم کاظمی  | 

- شما چرا با مامان ازدواج کردی؟

- چون فکر کردم می تونم عاشقش باشم!

- خب چرا باهاش زندگی کردی؟

- چون فکر می کردم عاشقشم.

- الان چرا داری باهاش زندگی می کنی؟

- چون فکر می کنم یک روز عاشقش بودم.

- از جنس هم نبودین.

- از جنس هم نشدیم.

- شما آب،اون آتیش.

سکوت می کند و بعد می گوید: نه! من آتیش،اون آب!

از اتاق میروم بیرون. می گویم : خاموش شدی و آه می کشم. دلم تا ته دارد می سوزد.

میدانم دیوانه وار هم را دوست دارند دیوانه ها و جفتشان خودشان را تلف کرده اند به خاطر این دلیل مسخره شان.

+  87/05/17 21:29  مریم کاظمی  | 

ساعت نه و نیم شب است. می خواهم ادای آدم هایی که از هیچ چیز نمیترسند در بیاورم. می آیم بیرون و برای اولین تاکسی دست تکان می دهم. می نشینم صندلی جلوی تاکسی و انتظار می کشم که ترافیک سبکتر شود لعنتی! سه دقیقه بعد سه نفری که روی صندلی عقبند پیاده می شوند و من دارم مرغ سحرم را گوش میدهم برای خودم. احساس می کنم راننده دارد چیزی می گوید. یکی از سیم ها را می کشم از گوشم بیرون و میپرسم: "چیزی فرمودین؟" می گوید : "پرسیدم تو تا حالا اضطراب داشتی اصلن؟" مثل سگ شروع می کنم ترسیدن ولی لبخند می زنم و می گویم:"نه! هیچوقت!" میگوید مطمئن است که من ریاضیات قوی و هنر و ادبیات خوبی دارم! دلم نمی خواهد مثل همه ی آدم ها یی که اینطور وقت ها از خود بی خود می شوند و می پرسند:واااااااای! تو از کجا فهمیدی؟" برخورد می کنم. آن یکی سیم را هم از گوشم می کشم بیرون و با اخم می گویم:"خب هرکسی یک استعدادی داره!" می پرسد:"دانشجویی؟" می گویم: "آدمم!" میگوید: " آینده ی موفقی دارم!" می گویم:" هیچ کس از آینده خبر ندارد!" می گوید:" احتمالن هر چندگاه یکبار درد عجیبی توی پای راستم احساس می کنم!" یاد درد عجیب زانوی راستم می افتم و فکر میکنم که آیا قبل از سوار شدن تاکسی راه رفته ام و موقع راه رفتن میلنگم آیا؟! مطمئنم که اینطور نیست ولی میگویم :"به اطرافتان زیادی توجه می کنید!" می گوید: نه! من رشتم روانشناسیه! از چهرت فهمیدم!" با زهرخند می پرسم :" تو قیافم نوشته پام درد میکنه؟!" می پرسد :"نه! ولی حالا جدن درد می کنه؟" پشت زانوی راستم تیر می کشد و می گویم: "نخیر!" دیگر هیچ چیز نمی گوید. 5 دقیقه توی ذهنم میخواهم حرف هایش را بچینم کنار هم و به یک اتفاق منطقی برسم. نمیرسم. "شما واقعن روانشناسی خوندین؟" می گوید :"آره تو هند!" ابروهایم را می اندازم بالا و می پرسم "چه سالی؟" می گوید سال 65 مدرکش را گرفته است. بعد از آن چند سالی توی آلمان بوده و حالا هم توی ایران راننده ی یک پیکان قراضه است. من دارم توی ذهنم حساب می کنم که اگر آن سال 25 سالش بوده باشد حالا 47 سالش است بعد فکر می کنم که زیر 50 نیست. توی همین حساب کتاب ها هستم که شروع می کند فرانسه حرف زدن! سعی می کنم بفهمم. کمی.  بعد می خواهد بگوید خیلی آلمانی بلد است و برایم یک مشت آلمانی سر هم می کند پشت سر هم. از پنجره ماشین بغلی را نگاه می کنم و راننده ی لجنش را که نگاه می کنم که دارد سعی می کند به من بفهماند که پیاده شوم و بروم سوار ماشینش شوم. دارد دستور عمل می دهد برای درمان پایم. یادم نمی آید که گفته باشم پایم درد می کند. بعد هم از فلسفه می گوید از خدا می گوید از مرگ می گوید و از دنیای عجیب و غریب این روزها. سر کوچه مان پیاده ام می کند و 2000 تومانی را که می دهم بقیه ای نمی دهد به من! تشکر می کنم و خداحافظی. ساعت یک ربع مانده به 11 و من مانده ام و یک کوچه ی طولانی خلوت بی سر و ته. یک 206 سیاه پا به پایم دارد می آید جلو و من حتا با خشم هم نگاهش نمی کنم. چهارراه اول که می گذرد دست بر میدارد از سرم و حالا یک موتور با دو سرنشین. من پشتم گرم است، خیالم راحت ، نمی دانم چرا! اتفاقی نمی افتد. میرسم خانه، صحیح و سالم.

 

پ.ن 0: هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم بعد از این همه مصیبت بفهمد که به خاطر دو رقم مسخره، مکانیک سمنانش شده است کامپیوتر زاهدان و فیزیک اتمی بابلسرش شده کاردان فنی عمران-امور عمومی ساختمان خرم آباد! احساس بدبختی می کنم و امید فرج!

پ.ن1: عاطفه خودش هم خوب می داند که هیچ وقت بچه ها دلیل غیر منطقی ندارند برای تاخیرها و فراموشیهایشان ولی این طور وقت هاست که مادرها هیییییچ منطقی سرشان نمی شود. با این حال معذرت. این بار نه با خنده ولی!

+  87/05/15 23:49  مریم کاظمی  | 

این شبکه ی رنگارنگ با آن داور احمقش، شده یک چیزی بدتر از چاه جمکران، شاید هم در همان حد، فقط جای قرمه سبزی ریختن ندارد. بیچاره بیچاره بیچاره ما احمق ها که نمی خواهیم،نمی دانیم، نمی فهمیم ! بیچاره ما، بیچاره مردم، بیچاره فردا!
+  87/05/13 18:46  مریم کاظمی 

دریا کثیف است، گرم است، بوی گند می دهد، پر از فیلتر سیگار و قوطی های پلاستیکی است. گند است. گند است! دریا بدبخت است! کل مدت یک دو روزی که آنجا بودم چهار زانو نشسته بودم روی یکی از آن سنگ ها و برادرم را دید می زدم که چطور عاشقانه قلابش را توی آب می فرستد و ابلهانه نسل دریا و دریایی ها را منقرض می کند، من گاهی سیگار می کشیدم و برادرم هر چند وقت یک بار برای اینکه چیزی گفته باشد می گفت که بسم است و انقدر سیگار نکشم تا نمرده ام. گاهی "بار هستی" را ورق می زدم و گاهی سعی می کردم چشم هایم را پر از دریایی کنم که هیچ، واقعن هیچ دوست ندارمش برای گریه های روز نبادا! تنها چیزی که در دریای من هنوز ناب و دست نخورده باقی مانده بود صدای عجیب و دوست داشتنیش بود که هنوز مثل گذشته ها می خواست صخره ها را بشکند. دریا را می شنوم، می شنوم، آنقدر گوش میکنم که کم کم فکر می کنم کاش مثل دریا بتوانم صدایم، فریادم، را تا آخر حفظ کنم همیشه، تا ابد. برمی گردم. شمال بماند برای خوش گذران ها. دریا را توی گوش هایم و چشم هایم برگردانده ام برای خودم. دیگر پایم را آن طرف ها نمی گذارم.

+  87/05/07 18:42  مریم کاظمی  | 

ما می خواستیم زندگی بهتری آغاز کنیم. ما می خواستیم به سرزمین بهتری کوچ کنیم. ما خوابمان برد.
+  87/05/02 19:27  مریم کاظمی  | 

 

- از چی می ترسی خاکتوسر؟ آخرِ آخرش می میری.

- خب منم از همین می ترسم دیگه.

+  87/05/01 22:16  مریم کاظمی  |