|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
نمينويسم چون از نوشتن بيزارم. چون وقتي مينويسم خودم را ميبينم كه دارد كلمه ميشود و ميپرد وسط صفحهي سفيد و آبي و زشت ورد . نمينويسم چون دوست ندارم" خودم" را ببينم. چون فكر ميكنم اين كسي كه كلمه ميشود من نيستم. كسي كه ميخواند و ميرقصد و ميخندد و راه ميرود و با دوستش به سينما ميرود من نيستم. كسي كه اين طور جلوي عشق جبهه ميگيرد من نيستم. من تنها، كسي هستم كه حواسش به خودش نيست. "خود" من با آن " خودي " كه گاهي اينجا مينويسد فرق دارد. جور ديگري فكر ميكند،راه ديگري در پيش دارد. " خود" ي كه من باشد منيست بياختيار. منيست گيچ ميان همهي ارزشها. مني كه روزي بزرگي خدا را باور داشت و حالا دلش تنگ ميشود گاهي براي روزهاي " ايمان" داشتن. ايماني از جنس ديگر شايد. حالا دلم تنگ شده است براي روزهايي كه بهشت را دوست داشتم.براي روزهايي كه از عذاب ميترسيدم. بايد بايستم!
چاي،خواب،كتاب! كسي كه از صبح تا شب و البته از شب تا صبح كارش همين باشد بايد هم عصبي شود و اينطوري پاچهي بقيه را بگيرد. روزهاي خوبي نيست و من اين رخوت را دوست ندارم. فكر ميكنيد چه كار ميشود؟ اصلن مي شود به يك اتفاق هيجان انگيز فكر كرد؟ يك كاري كه هم من و هم مريم و هم آنيكي مريم را كه اصلن نميدانم كجا هست از اين بيحوصلگي و خستگي برهاند!؟ پيشنهادي داريد؟
پی نوشت:وبلاگ آرایه را ببنید! عشق من است این بشر خلاق و متفاوت!
به هیچ زنی نمی شود اعتماد کرد.
گيريم اين جهان با همهي زشتيهايش بعد از 50 سال ديگر تمام شد و زندگي دومي در كار بود. بعد از آن چه؟ جهان سوم و چهارم و پنجم و ...؟ من يكي كه حال و حوصلهاش را ندارم. آن وسط مسطها گيم اور ميشوم.
عکس ها را نگاه می کنم،دیوارها،میز، نوستالوژی و سیگارم را دود میکنم با این فکر که به پشت بام پناه نمی برم امشب برای زنجیر پاره نکردنم. فکر می کنم که باید چیزی سفارش بدهم و یکهو می زند به سرم که اصلن فکر نکنم و فقط گوش کنم و فقط گوش می کنم و تمام صداها را می شنوم در یک آن و همه ی سین هایی که به سوسیالیست ختم می شود را میشنوم و به گذشته ی بی حاصل و امروز عصبی و فردای مثل امروز-دیروزِ این مدل آدمها فکر نمی کنم. به سرم می زند که هیچ کس را نبینم و هیچ کس را نشنوم و نمی بینم و نمی شنوم و فکر میکنم به عشق اسطوره ایم به تنهایی و تاریکی و بوی سیگار. دلم می خواهد بخوابم و به تنهایی و بی همتایی خودم عشق بورزم در عاشقانه ای تاریک و پر از دود. یکهو حالم از این تنهایی به هم می خورد و از این تاریکی و از این همه دود و از درو دیوار مصنوعی و از خواب! کوله ام را می اندازم پشتم. خداحافظی می کنم و خودم را رها. از پله ها که پایین می آیم لبخند می زنم به نور و آدم ها، حتا بی جنبه هاشان هم. به خودم قدرت می دهم که زل بزنم توی نگاه آدم ها و دنبال گمشده های توی آینه شان بگردم کمکشان توی نگاه های خسته، حریص، ترسناک و نامهربان معمولن. برای خودم از اولین مغازه یک بسته ی گنده پفک، آدامس اربیت و یک بطری آب می خرم و راه می روم. راه نمی روم، دو ساعت تمام توی کوچه ها پرسه می زنم، پرسه در معنای واقعی کلمه،ول،بی مقصد، بی زمان، بی ترس. می پیچم، می چرخم، می بینم و دعا می کنم توی راه های پیچ در پیچ گم شوم و نمی شوم. شهر، زندگیی را حفظ کرده ام.صداها را می شنوم و اگر لازم باشد جواب هم می دهم. پفکم تمام می شود و آدامسم شروع.خسته می شوم یکهو از تمام شهر و بعد مثل همیشه آهنگ را می گذارم توی گوش هایم و چشمم را می اندازم روی کفش هایم و من می مانم و کفش ها و استینگ دوست داشتنیم و راهی که اگر همین طور بگذرد یک ساعت دیگر می رساندم به خانه ام.
مثل دیوانه ها با خودم حرف می زنم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم با او بودن و لذت او که برای من جز رنج نیست. مثل دیوانه ها یکهو لال می شوم. مثل دیوانه ها یکهو تصمیم می گیرم برای همیشه برایش لال بمانم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم که صدایم را فقط توی خواب می شنود دیگر. مثل دیوانه ها خیال می کنم که صدایم را فراموش نکرده تا الان هم. مثل دیوانه ها کلماتم را می بلعم. به موبایلی که دارد می لرزد نگاه می کنم و کلمه هایی که دارد از چشم هایم می ریزد پایین را پاک می کنم و از خودم متنفر می شوم و از او متنفرتر می شوم زودتر؛ و مثل دیوانه ها میخندم. بلند بلند می خندم و راه میروم و می چرخم و می خندم. مادرم مثل دیوانه ها نگاهم می کند و می آید طرفم تا بغلم کند و من از ترس بوی سیگار از او دور می شوم، فرار میکنم، قایم می شوم توی کتابهایم؛ و گریه هایم را می خندم. به اینکه توی زندگیم فقط عاشق خودم باشم عشق می ورزم. رنج نمی کشم. عاشق می شوم. عاشق خودم می شوم و لذت می برم از خودم و زندگیم و خودخواه بودنم بیشتر.
گمان نميكنم كسي حوصله كند اين را بخواند. ارزشش را هم ندارد آنقدر. آشفته است . شبيه خودم. بيشتر براي ثبت در تاريخ است.
ميتواند يك ظهر گرم در يك كافه باشد. كنار دوستانت كه دوستشان داري و دود سيگاري كه حواله ات ميشود از طرف آنها و شكايتي كه نميكني. يا اينكه كنار كسي باشد كه دوستش داري. يك بعد از ظهر. در يك كافهي ديگر. كنار گلي كه برايت خريده است و " عشق سالهاي وبا"يي كه روي ميز است و زير سيگاري خالي. يا اصلا توي اتوبوس باشد. كنار صداي گريهي بچهاي كه دارد دندان در ميآورد و سرخ شده است در دستان مادرش كه كه كلافه است. كنار بوي عرق زني كه كنارت ايستاده و دستهاي پسري كه بدنت را لمس ميكند و اخمي كه ميكني و فحشي كه زير لب ميدهي. ميتواند ميان صداي پناهي باشد كه زمزمه ميشود در گوش هايت و تو را ميبرد با خودش به دنياي عجيبش يا حتا كنار يادداشت پر از غمي كه "نسيم" چاپ كرده است براي چهارمين سالگرد پناهي تنها؛ پناهي بي نازي. ميتواند در محوطهي تاتر شهر باشد و كنار " محمد" كه مدلش شده اي براي پرتره. مدل كه بهانه بود. كنار محمدي كه ميخواست به اندازهي زمان كشيدن طرح هم شده تنهاييش را با تو قسمت كند و چه غمگينت ميكند با تنهاييهايش. با طرحي كه ميدهد دستت و با خداحافظياش. تنهايي را ميگويم. حس بي كسي و تنهايي در ميان جمع. حتي وقتي كه داري ميخندي. و كم هم نميخندي به همه چيز و همهكس. اما يكدفعه جمع ميشود لبهايت و انگار كه ناخني به سنگ مرمر كشيده شود خودت را جمع ميكني و حس ميكني ديگر رها شدهاي. حس ميكني فاصله گرفتهاي از كساني كه اطرافت نشستهاند و رها شدهاي از جاذبه.جاذبه. جاذبه! و آن وقت چيزي نيست كه جذبت كندميتواني بخندي به نيوتون و همهي عمري كه صرف پوچ شد. تو در خلاء دست و پا ميزني و كمكي نميطلبي. بله گاهي اين طور ميشود و چارهاش را نه كه نداني، سراغش نميروي. انگار كه لذت ببري از غم؛غم تنهايي. آن وقت مينشيني و از صبح گوش ميدهي به موسيقي این جا كه همين كه شروع شود غم دنيا به تو هجوم ميآورد و عاشقانههايش را دوست داشتي روزي و تنها براي شنيدن موسيقياش گاهي سري ميزني حالا. انگار كه بخواهي فرار كني از آدمها و صداها و تنها در خلاءت تو باشي و موبايل خاموش و كلماتي كه از صبح تا شب توي دستهايت ميگردند و حرفي كه نميزني و غصهاي كه ميخوري و گريهاي كه نميكني. حال اين روزهايم عجيب پر از كلمه است.
حرفهايم از عشق تمام شده است. تنها چيزي كه به دست آوردم اين بود كه همه چيزم را از دست دادم. حالا لغت "عاشق" به فهرست كلمات كثيف زندگيام پيوست. والسلام !
- چون فکر کردم می تونم عاشقش باشم!
- خب چرا باهاش زندگی کردی؟
- چون فکر می کردم عاشقشم.
- الان چرا داری باهاش زندگی می کنی؟
- چون فکر می کنم یک روز عاشقش بودم.
- از جنس هم نبودین.
- از جنس هم نشدیم.
- شما آب،اون آتیش.
سکوت می کند و بعد می گوید: نه! من آتیش،اون آب!
از اتاق میروم بیرون. می گویم : خاموش شدی و آه می کشم. دلم تا ته دارد می سوزد.
میدانم دیوانه وار هم را دوست دارند دیوانه ها و جفتشان خودشان را تلف کرده اند به خاطر این دلیل مسخره شان.
ميخوابم كنار آفتاب سر ظهري كه ولو شده است روي تختم؛ عريان. بيخيال وفاداري و با هوس خيانت.
ساعت نه و نیم شب است. می خواهم ادای آدم هایی که از هیچ چیز نمیترسند در بیاورم. می آیم بیرون و برای اولین تاکسی دست تکان می دهم. می نشینم صندلی جلوی تاکسی و انتظار می کشم که ترافیک سبکتر شود لعنتی! سه دقیقه بعد سه نفری که روی صندلی عقبند پیاده می شوند و من دارم مرغ سحرم را گوش میدهم برای خودم. احساس می کنم راننده دارد چیزی می گوید. یکی از سیم ها را می کشم از گوشم بیرون و میپرسم: "چیزی فرمودین؟" می گوید : "پرسیدم تو تا حالا اضطراب داشتی اصلن؟" مثل سگ شروع می کنم ترسیدن ولی لبخند می زنم و می گویم:"نه! هیچوقت!" میگوید مطمئن است که من ریاضیات قوی و هنر و ادبیات خوبی دارم! دلم نمی خواهد مثل همه ی آدم ها یی که اینطور وقت ها از خود بی خود می شوند و می پرسند:واااااااای! تو از کجا فهمیدی؟" برخورد می کنم. آن یکی سیم را هم از گوشم می کشم بیرون و با اخم می گویم:"خب هرکسی یک استعدادی داره!" می پرسد:"دانشجویی؟" می گویم: "آدمم!" میگوید: " آینده ی موفقی دارم!" می گویم:" هیچ کس از آینده خبر ندارد!" می گوید:" احتمالن هر چندگاه یکبار درد عجیبی توی پای راستم احساس می کنم!" یاد درد عجیب زانوی راستم می افتم و فکر میکنم که آیا قبل از سوار شدن تاکسی راه رفته ام و موقع راه رفتن میلنگم آیا؟! مطمئنم که اینطور نیست ولی میگویم :"به اطرافتان زیادی توجه می کنید!" می گوید: نه! من رشتم روانشناسیه! از چهرت فهمیدم!" با زهرخند می پرسم :" تو قیافم نوشته پام درد میکنه؟!" می پرسد :"نه! ولی حالا جدن درد می کنه؟" پشت زانوی راستم تیر می کشد و می گویم: "نخیر!" دیگر هیچ چیز نمی گوید. 5 دقیقه توی ذهنم میخواهم حرف هایش را بچینم کنار هم و به یک اتفاق منطقی برسم. نمیرسم. "شما واقعن روانشناسی خوندین؟" می گوید :"آره تو هند!" ابروهایم را می اندازم بالا و می پرسم "چه سالی؟" می گوید سال 65 مدرکش را گرفته است. بعد از آن چند سالی توی آلمان بوده و حالا هم توی ایران راننده ی یک پیکان قراضه است. من دارم توی ذهنم حساب می کنم که اگر آن سال 25 سالش بوده باشد حالا 47 سالش است بعد فکر می کنم که زیر 50 نیست. توی همین حساب کتاب ها هستم که شروع می کند فرانسه حرف زدن! سعی می کنم بفهمم. کمی. بعد می خواهد بگوید خیلی آلمانی بلد است و برایم یک مشت آلمانی سر هم می کند پشت سر هم. از پنجره ماشین بغلی را نگاه می کنم و راننده ی لجنش را که نگاه می کنم که دارد سعی می کند به من بفهماند که پیاده شوم و بروم سوار ماشینش شوم. دارد دستور عمل می دهد برای درمان پایم. یادم نمی آید که گفته باشم پایم درد می کند. بعد هم از فلسفه می گوید از خدا می گوید از مرگ می گوید و از دنیای عجیب و غریب این روزها. سر کوچه مان پیاده ام می کند و 2000 تومانی را که می دهم بقیه ای نمی دهد به من! تشکر می کنم و خداحافظی. ساعت یک ربع مانده به 11 و من مانده ام و یک کوچه ی طولانی خلوت بی سر و ته. یک 206 سیاه پا به پایم دارد می آید جلو و من حتا با خشم هم نگاهش نمی کنم. چهارراه اول که می گذرد دست بر میدارد از سرم و حالا یک موتور با دو سرنشین. من پشتم گرم است، خیالم راحت ، نمی دانم چرا! اتفاقی نمی افتد. میرسم خانه، صحیح و سالم.
پ.ن 0: هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم بعد از این همه مصیبت بفهمد که به خاطر دو رقم مسخره، مکانیک سمنانش شده است کامپیوتر زاهدان و فیزیک اتمی بابلسرش شده کاردان فنی عمران-امور عمومی ساختمان خرم آباد! احساس بدبختی می کنم و امید فرج!
پ.ن1: عاطفه خودش هم خوب می داند که هیچ وقت بچه ها دلیل غیر منطقی ندارند برای تاخیرها و فراموشیهایشان ولی این طور وقت هاست که مادرها هیییییچ منطقی سرشان نمی شود. با این حال معذرت. این بار نه با خنده ولی!
دست داد با من و با بقيه خداحافظي كرد و در را بست و رفت. من به ساعت نگاه كردم .نه و نيم بود. گفتم كاش نميگذاشتم برود. دويدم پشت پنجرهي دفتر و نگاهش كردم كه سوار تاكسي شد و رفت. دفتر تقريبا خالي شده بود. داشتند صندليها را جابهجا و چراغها را خاموش ميكردند و پولها را ميشمردند. هنوز چند دقيقهاي نميشد كه رفته بود و من همان جا پشت پنجره ايستادم و به فريادهاي پسرهايي نگاه كردم كه از استاديوم برميگشتند و نصف تنشان از پنجرهي مينيبوس بيرون بود. يكي از آن اتاق گفت پرسپوليس برده؟
موبايلم را برداشتم. زنگ ميزنم بهش و فحش ميدهم به ايرانسل، به زني كه هي چرت و پرت ميگويد از آن طرف خط. به خود كله شقش كه نماند تا با هم برويم. به خود خرم كه نگهش نداشتم . باز انتن نميدهد لامصب!
ياد حرف هاي دوستم ميافتم. ياد همان احساسات مادرانهاي كه ازش حرف ميزد. و فكر ميكنم به اينكه كه چرا پسرها احساسات پدرانه ندارند نسبت به ديگران. زنگ ميزنم و آنتن نميدهد . اس ام اس ميدهم كه رسيدي خبرم كن و ساعت يازده است و هنوز خبر نداده. ميني بوسها رد ميشوند .من هنوز پشت پنجرهام و شمارش پولها هنوز تمام نشده است. آنتن نميدهد.
زنگ ميزند و با خنده ميگويد ببخشيد. يادم رفت. همين! من به مامانم فكر ميكنم و حسش را خوب درك ميكنم وقتي كه منتظر ماست و زنگ نميزنيم. فكر ميكنم من از كي مادر شدم؟ يادم نميآيد. فكر ميكنم چرا دارم اداي مامانها را در ميآورم؟ باز نميدانم. ميشنوم كه كسي فرياد ميزند مامان و از خودم بيزار ميشوم.
بالا ميآورم بارها و بارها. از دهانم با فشار و داغ ميريزي بيرون. دكتر نگاهت ميكند و ميگويد : عشق را نبايد سرد خورد !
پانوشت: هرگونه برداشتي آزاد است.
يكي از بزرگترين سوالات من در كودكي اين بود كه روزنامهي كثيرالانتشار چه روزنامهاي است كه اين همه مطلب و آگهي هر روز در آن چاپ ميشود. سوال كردم. فهميدم.
ديروز در چهارراه وليعصر دختري كنار من جلو دكهي روزنامه فروشي ايستاد و گفت: آقا روزنامهي كثيرالانتشار دارين؟
آقاي روزنامه فروش با تعجب به من و پسري كه كنارم ايستاده بود لبخندي زد .هر سهمان زديم زير خنده. گفت: نه خانوم تموم شده!
1. من همیشه ناراضیم . مدام غر می زنم که فراموشم کردی و حواست به من نیست . مدام می گویم تنهایم و تو انگاری دوستم نداری . من همیشه تو را یادم میرود که آن بالایی و حواست به همه خستگی ها و بی تابی هایم است .خواستم بگویم تو خیلی بیشتر از آن که من فکرش را میکردم هوایم را داری.
2. دارم کم کمک عادت می دهم خودم را به این دنیا و عادت هایش، دارم سعی می کنم آن طوری زندگی کنم که همه زندگی می کنند نه مدام با کلافگی و شکایت از دست همه. نمونه اش امروز بود که وقتی استخوان هایم داشت بین آدمها و در اتوبوس خرد می شد ، نه مثل همیشه اخم هایم را کشیدم توی هم، نه غر زدم و نه توی دلم کسی را نفرین کردم، آسوده و رها خندیدم و با لذت به الهه ناز بنان جان که داشت توی گوشم چهچهه می زد گوش دادم و فراموش کردم کجایم!
3. نه من نامزد ندارم، دوست پسر هم. این را امروز هرچه توی گوش همکارم که می خواست با سماجت بفهمد چرا یک انگشتر نقره ناقابل انداخته ام توی انگشتم خواندم، باور نکرد که نکرد. هنوز هم گیر است که بفهمد پشت این انگشتری که من این همه دوستش دارم و از انگشتم درش نمی آورم چیست؟ ابلهانه می گفت ممکن است خواستگارهایت را از دست بدهی و من هرهر خندیدم. نمی دانم شاید من هم فردا مثل او از اینکه نبادا خواستگارهایم! بپرد درش آوردم بخشیدمش.اما کلن خیلی حال کردم که این همه شک برانگیز است.
این پست را فقط برای آتفه و مریم می نویسم. آتفه که خوب مرا می شناسد که آدم ناامیدی نیستم، برعکس همیشه می خندد به من که این همه خوش خیالم . برای این گفتم که وقتی خواندند احساس نکنند تغییر کردم و غم هایم توی دلم سنگینی کرده که دارم سرشان غر میزنم.
درست است که ما بالای سر طبالمان نوشتیم " ما زندگی بهتری آغاز میکنیم، ما به سرزمین بهتری کوچ می کنیم. " اما خود ما هم که کتاب طبالها را خواندیم یادمان نرفته که طبال های قصه آخرش رسیدند به سرزمین خودشان که حتی آنجا هم جایی نداشتند. یادمان نرفته آخر این همه رنج و مصیبت خودشان و سرزمینشان را هم یادشان رفت.
نگاه کن آتفه، هنوز هم بالای سر طبال نوشته " ما دقیقن منتظر چی هستیم؟ " مسخره است وقتی ما هنوز نمی دانیم منتظر چه هستیم و کجاییم و چه می خواهیم ادعا کنیم که قصد پیامبری داریم. مسخره است وقتی جدن تکلیفمان با خودمان مشخص نیست بخواهیم دیگران را هم هدایت کنیم. آتفه من ، قبول کن هر سه مان آنقدر بزرگ شدیم که مثل بچه ها نخواهیم دنیا را تغییر بدهیم و بهتر کنیم . اصلن همه آنهایی که خواستند این کار را بکنند آخرش پشیمان شدند و فهمیدند دنیا تا بوده همین بوده که خوبی و بدی اش با هم باشد و کار ما ساختن است و شرایط را وفق مراد کردن.
حالا هم حرفم این است بیا هر سه تلاش کنیم خودمان را بیشتر بشناسیم و ببینیم چه میشود کرد که بیشتر از بقیه آدمهای مثلن زنده ، زنده بود و واقعن زندگی کرد. چه میشود کرد که مثل بقیه توی روزمرگی نمرد و آدم بود .
من فعلن همین قدر می فهمم که نباید ابلهانه فکر کرد که میشود دنیا را عوض کرد قبل از اینکه خودت را بشناسی و عوض کنی و بعد به فکر هدایت بقیه آدمها باشی . همین.
واقعا؟
نگاهش كردم كه خب معلوم است .اين ديگر چه سواليست؟
گفت: پس چرا اينقدر فرق داريد با هم؟ و اشاره كرد به سرتاپايم. طوري كه انگار ميخواست با اين حركت سرش تفاوت را به ديگران نشان دهد. من مثل هميشه كه كسي بهم خيره ميشود نگاه نكردم تا مطمئن شوم دكمههاي مانتوام بسته است يا به موهايم دست نكشيدم تا شاخ نشده باشد. همين طوري ايستادم روبه رويش و شاد شدم از اينكه فرق دارم. از اينكه شباهت ما تنها در نام خانوادگيمان است و در چهرهمان بسيار. در دلم تشكر كردم از اينكه تفاوتمان را فهميد.
گفتم: خب چون خودش نيستم. عاطفهام. "عاطفه ام" را جوري گفتم كه خودم كمي از بلندي صدايم خجالت كشيدم. اما احساس غرور كردم و فكر كردم كه چقدر سخت است اين "خودت" را ثابت كردن و چه آزار دهنده است اين انتظار "آدم"ها كه همه بايد مثل هم باشند. فكر كردم كه من چقدر براي خودم بودن تلاش كردهام؟ نتيجهاش را دوست داشتم. آدم كيف ميكند وقتي ميبيند بيشتر به خودش متكي بوده است و تلاشم هميشه اين است كه ظاهرم، اعتقاداتم، حرفزدنم و نثرم حتا فرق داشته باشد.. چون از شباهتها بيزارم و فكر ميكنم كه براي همين است كه گاهي آنهايي كه هر سهمان را ميشناسند تعجب ميكنند از اين اختلافي كه بين من و آندو است و اينطور با تعجب ميپرسند واقعا شما خواهريد؟
پ.ن:آخيش!!1 اين حرفها چند سال است كه در گلويم گير كرده بود:)
دریا کثیف است، گرم است، بوی گند می دهد، پر از فیلتر سیگار و قوطی های پلاستیکی است. گند است. گند است! دریا بدبخت است! کل مدت یک دو روزی که آنجا بودم چهار زانو نشسته بودم روی یکی از آن سنگ ها و برادرم را دید می زدم که چطور عاشقانه قلابش را توی آب می فرستد و ابلهانه نسل دریا و دریایی ها را منقرض می کند، من گاهی سیگار می کشیدم و برادرم هر چند وقت یک بار برای اینکه چیزی گفته باشد می گفت که بسم است و انقدر سیگار نکشم تا نمرده ام. گاهی "بار هستی" را ورق می زدم و گاهی سعی می کردم چشم هایم را پر از دریایی کنم که هیچ، واقعن هیچ دوست ندارمش برای گریه های روز نبادا! تنها چیزی که در دریای من هنوز ناب و دست نخورده باقی مانده بود صدای عجیب و دوست داشتنیش بود که هنوز مثل گذشته ها می خواست صخره ها را بشکند. دریا را می شنوم، می شنوم، آنقدر گوش میکنم که کم کم فکر می کنم کاش مثل دریا بتوانم صدایم، فریادم، را تا آخر حفظ کنم همیشه، تا ابد. برمی گردم. شمال بماند برای خوش گذران ها. دریا را توی گوش هایم و چشم هایم برگردانده ام برای خودم. دیگر پایم را آن طرف ها نمی گذارم.
راه رفتم و راه رفتم. مثل همهي وقتهايي كه ميافتم توي هچل و براي اينكه راهحل را پيدا كنم راه ميروم. گاهي تنها گاهي با دوستي. درست نميدانم كه كنكور هم هچل بود يا نه. ميدانم كه تا ديروز ظهر، قبل از اينكه مريم زنگ بزند و بگويد جوابها آمده همه چيز خوب و مطابق ميل بود. خب اين طور هم كه نميشود. به هر حال زندگي پستي و بلندي دارد ديگر!
راه رفتم و فكر كردم كه بايد چه كار كرد. البته جوابش خيلي هم مشكل نبود. سال بعد تنها 365 روز بعد است. اگر بشر اسم سال را رويش نميگذاشت هرگز فكر نميكرديم كه يك سال اين همه طولاني است. بله جوابش اصلا مشكل نبود اما هضمش چرا. هركس نداند شما خوب ميدانيد كه اين يك سال براي من – لااقل- خيلي سخت بود. هيچ هم زود نگذشت.
كمي از راه رفتنم گذشته بود كه فهميدم اصلا فكر كردن ندارد. فهميدم تعداد زيادي از آدمها امروز حس من را دارند و اين اصلا بد نيست. فهميدم بايد به اين فكر كنم كه شايد واقعا هديهي بهتري منتظر من است.هان؟
آمدم اينجا چيزهايي بنويسم تا ذهن آشفتهي اين روزهايم را ساماني بدهم. يادداشت مريم را كه ديدم بياختيار بغض كردم. چند بار چيزهايي نوشتم و پاك كردم. عصباني ام. آن قدر كه چند بار با مشت كوبيدم روي كيبورد و گريه كردم جلوي مونيتور و صفحهي خالي ورد.
قصه قصهي فراموش كردن آرمانها نيست مريم! از آن قصههاي تكرارياي نيست كه هر روز همه ميگويند و ما گوش ميكنيم و ياد ميگيريم كه براي نسل بعدمان تعريف كنيم مريم جان!نه! قصه قصهي ديگريست كه هر كس نداند من و تو خوب بلديم اين قصه را تعريف كنيم.
من يادم نرفته روزي را كه با شوق اسم " طبالها" را براي اينجا انتخاب كرديم. من يادم نرفته كه من و تو كم نزديم زير قراردادهاي احمقانهي آدم بزرگها آن روزها و تو هم يادت نرفته. مِيدانم كه خوب يادت هست و ميداني كه يادم نميرود رد شدن از همهي خط قرمزهايمان را. خط قرمزهايي كه براي ما مفهوم مسخرهاي داشتند و چقدر خنديديم به حماقت آنهايي كه خودشان يواشكي از خط قرمزهاي خودشان رد ميشوند.
ما هنوز هم همانهاييم. من كه عاطفهام و تو را خوب ميدانم كه هنوز هم مريمي . هر چند كه خيلي عوض شدهاي. هر چند كه خيلي "بزرگ " شدهاي. و اين بزرگ شدن خوب است .خوب است كه تو بزرگ شدهاي و من مثل مادرهاي سالخورده شادم از ديدن دخترك برومندم!! ما خواب نيستيم. خودم را خوب ميدانم و تو را هم. هر روز چند بار چشمم به اين چيزهايي كه اين كنار نوشتهايم ميافتد و ياد روزهايي ميافتم كه همه بهمان ميگفتند فكر كردهايد پيامبريد؟ و ما ميخنديديم كه بله! ما پيامبريم.
نميخواهم بگويم ما دچار روزمرگي شدهايم چون نشدهايم. هنوز مانده تا ما " دچار شويم" . هنوز مانده تا ما...
ما ميخواستيم متفاوت باشيم براي همين هم اسم اينجا را گذاشتيم طبالها. براي همين هم گفتيم ما پيامبريم. قصه قصهي اين است ما تلاش نكرديم. صادقانه ميگويم و ميپرسم از تو و مي دانم كه سرت را تكان ميدهي حالا كه آره عاطه!! ما حرفش را زديم و خواستيم . اما تلاش نكرديم. خودم خوب ميدانم و ميدانم كه تو هم ميداني. ما كم گذاشتيم. نه براي طبال كه براي خودمان هم. براي استعدادهايمان هم. دير هست اما خيلي نه!
- از چی می ترسی خاکتوسر؟ آخرِ آخرش می میری.
- خب منم از همین می ترسم دیگه.