|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
- خفه شو بابا.
ابروهاشو میکشه تو هم میره. احتمالن داره صلوات هم می فرسته.
به هیشکی: شرط میبندم دیگه عاشق نمیشم. الکی خسته نکن خودتو احتمالن.
به یکی: دیگه تموم شد!خودتو بکشیم دیگه علامت تعجب نمیذارم.
دنیای واقعی عجیب و غریب،
من، تو، همه،
عجیبِ عجیب...
این دلشوره ی عجیب و لعنتی چیست که این روزها دست از سرم بر نمیدارد! چند روز پیش شروع که شد با خودم گفتم یا درمان میشود این بیماری دردناک یا عادت! ولی هیچ کدام نشد! هر لحظه بیشتر شد و من هرچه دنبال یک دلیل، یک تغییر، یا یک چیزی میگردم شبیه همینها، بیشتر گم میشوم. اولش با خودم گفتم شاید این حس عجیب همان سردرد های سیاهم باشد که حالا این شکلی می آید سراغم ولی خوب که میبینم سردرد های شبانه ام هنوز هم سرجایشان هستند و من انقدر عادتشان کرده ام که خوابم نمیبرد بدونشان! گاهی سعی می کنم این عذاب روحی را با یک درد جسمی تسکین دهم. با دردهایی مثل سوزن، سرفه، سیگار! هیچ حال خوشی نگذاشته برایم این درد ناشناس که گاهی مثل انتظار حسش می کنم! هنوز هم منتظرم، منتظر چیزی که سالها قبل تر هم یک بار منتظرش بوده ام انگار. نمیدانم چرا دلم می خواهد اگر قرار است اتفاقی بیفتد این حادثه خیلی تلخ و دردناک باشد و جبران ناپذیر! حداقلش یک نفر بمیرد! من یک روانیم!
۲-خوب که فکر میکنم هیچ چیز به درد بخوری توی کله ام نیست. خوب که فکر نمیکنم هم چیز به درد بخوری توی کله ام نیست!
۳-راستی جدن مشکلی دارد که عموپورنگ رییس جمهور شود؟!!! او که بیشتر به درد بجه ها می خورد تا آدم بزرگهایی که ما آدم عاقل(!)ها انتخاب میکنیم برایشان که!
۴- موقع رقص هر دقیقه دوبار دقیقن با انگشت اشاره دماغش را میدهد بالا! احساس می کنم که خودش هم احساس می کند به خودش تعلق ندارد این عضو عروسکی خوشگل احتمالن مارک دار! آخ که حالم را به هم میزند!
یک پیشنهاد هم دارم: بیایید دیگر به هم نخندیم. این زیر نویس های Mbc