تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟

 

 ۱- از  اين روزهاي بلا تكليفي دارم رنج ميبرم. از ننوشتن خسته ام. حتا غر زدن هم ديگه ارضا نمي كنه خستگيهامو.  انقدر فاصله ي سردردهام كم شده كه ديگه كاملن عادتم شدن. دكتر جانم مي گه بايد خوش بگذرونم برقصم آرايش كنم كوه برم خلاصه هر غلطي كه ميتونم بكنم كه شاد باشم. من شادم با اين حال. شاد شاد شاد شاد! دكتر جان من نمي دونه  كه شادي و خنده ي وصف ناپذير زنگ هاي هندسه ي منو هيچ كوهي نميتونه  جبران كنه. وقتي معلمم دهنشو باز ميكنه احساس ميكنم كه بايد به ادبيات و معلومات و شعور گوساله سجده كنم. زبان و ادبيات هم همينطور. زنگ هاي ديني هم اگر كار از درگيري لفظي بالاتر نره كلي خوش ميگذره.

2- حيف كه فصل پرتقال تموم شده و تا 9ماه اينا ديگه نميتونم بنشينم بغل دست آتفه و به پرتقال پوست كندنش نگاه كنم با اون ظرافتي كه مخصوص خودشه و خودش و پرتقالش.

3- خودم به انداره ي كافي ننوشتن را دوست ندارم و اصلن هم خوشم نمي آيد يك نفر دست به سينه بشينه روبروم و پاهاش را بيندازه رو هم و بگه :" توجيه خوبيه!"‌ وقتيكه مي گم  :‌" پشت كنكور كه نميشه داستان نوشت!"

4-به زور آتفه ميشينم پشت كامپيوترشو با چوب واي ميسه بالا سرمو با تهديد ميگه "بنويس!" من هم هر كلمه يك بار ميپرسم:"خب!‌ديگه چي بنويسم؟" وبلاگ نوشتن از اين مسخره تر آخه؟!

5- دوستان همه تان را يادم رفته بود! از آشناييتان خوشبختم.

 

 

من و آتفه بعدش:

من: ا...ه! همه چیش تکراریه. یه مشت چرت و پرت. حتا نمیتونم دیگه کلمه های خوب انتخاب کنم.

اون: خب چرا؟

من: چون خیلی وقته ننوشتم!

اون: خب چرا؟

من: چون نشده. نذاشته!

اون: چی؟

من: کنکور!

اون: نیست خیلی میخونی!

من: نمیخونم ولی فکر اینکه باید بخونم نمیذاره هیچ کار دیگه ای بکنم.

اون: هیییییییییییه! فک کنم کتری ترکید!

(اه! نوشتن صوت چه قد کار سختیه. کسی نمیدونه آدمی که نفسشو یهو تو میکشه چه صدایی از خودش مینویسه!)

 

+  87/02/10 17:56   مریم کاظمی  |