|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
1- آتفه آخر كتاب ادبيات پارسالش را نشانم ميدهد .به هم نگاه ميكنيم هاج و واج و يكدفعه ميفهميم كه بايد لبخند بزنيم. چند تا خط ساده است كه چسبيدهاند به هم. دو تا نيمكت ساختهاند و ميزي كه جاي دو ليوان چاي داغ است. دقيقن شبيه همان جايي كه حالا ميتوانيم با جرئت بگوييم كه پاتوق جمعههاي پر از غم و سنگين ماست. نقاشي پر از تنهايي است. از پشت خطها صداي كلاغها را هم ميشود شنيد حتا! نقاشي سياهي كه ميشود نور خورشيد سرظهر جمعهها را هم تويش خوب حس كرد.امروز ايندهي ديروز است. دقيقن همان چيزي كه ما هيچ خبري نداشتيم از آمدنش. همان چيزي كه ديروز دوست داشتيم بفهميم قرار است چه بشود و نقاشيهايمان هم خوب ميدانستند كه چه قرار بود بشود. امروز آيندهي گنگ ديروز است. كه انگار خيلي هم گنگ نبود. دلم ميخواهد مدادم را بردارم . يك نقاشي بكشم از يك فرداي پر از نور و درخت و تنهايي و مطمئن باشم كه اين عكس،همان فرداست. همان آيندهي مجهول من.
2- ميگويي ميخواهي بروي
نگاهت ميكنم
ميگويي نميتواني بماني
باز هم نگاهت ميكنم
ميگويي اگر بماني...
آنقدر نگاهت ميكنم كه ادامه نميدهي
ميگويي بهتر است با نگاهم التماست نكنم
چشمهايم را ميبندم
هيچ دوست ندارم بفهمي چشمهايم
تمام اين مدت گفتهاند:
به درك!
3- هنوز نفس ميكشم. شك ندارم. نفسهايم را ميشنوم.صورتم را ميچسبانم به آينه، نفسهايم را ميبينم حتا كه چسبيهاند به پوست صورت آينهايم. وضعيتم خيلي هم نگران كننده نيست. بيخود به آتفه شك نكنيد.آتفه آزارش(بخوانيد زورش) به يك مورچه هم نميرسد چه برسد به من. او اصلن من را نكشته است. ما با هم دوستيم. اصلن هم فكر نكنيد كه شايد اينها را خود آتفه نوشته است كه رد گم كندهاااا. اصلن!صداي سوت را هم نميخواهد بشنويد.اگر شنيديد هم بدانيد اين آتفه نيست كه صوت ميزند. هيزم شكن است شايد!