تبليغاتX
طبال ها
روزانه
 

غم می‌خواهم. پیاده‌روی‌های طولانی هدفون تو گوش و چشم خیس به کفش می‌خواهم.


+  90/05/13   آتفه 

  وقتی حرفام با ع.ب تمام شد گفت چرا به من نگفته بودی می‌خوای بری؟ جور بدی گفت. جور طلبکارانه‌ای. گفتم خب حرفش نشده بود.ع.ب را مثلن یک ربعی بود که شناخته بودم. مترجم بود. ازم که پرسید چی می‌خوانم سر حرفش باز شد با من. حرف‌های خوبی هم زد. پرسید خب بعدش و من گفتم بعدش قرار نیست این جا بمانم. پرسید کجا؟ گفتم. از آن پیر مردهایی نبود که حرف‌هاشان حوصله‌ی آدم را سر ببرد. آن‌هایی که هی تعریف می‌کنند از خودشان و خسته می‌کنند من را. رو به راه بود. شعر می‌خواند، شوخی می‌کرد. به من می‌گفت خوشم دختر زرنگی هستی. خندیدم. من کم حرف می‌زدم. مثل همیشه‌ی آشنا شدن با آدم‌های جدید. و از یک جایی مسیر ما جدا شد از آن‌ها. آخر ما قرار بود حرف بزنیم با هم. درست اول درکه دیدیمشان. ما دونفر بودیم و آن‌ها چاهار پنج نفری بودند. گاهی توی کوه می‌رسیدیم به هم و دوباره جدا می‌شدیم. گفت مترجم است. مترجمی کتاب‌های تئوری ادبی. و اسم چند تا از کتاب‌هاش را گفت و به شوخی گفت حتمن خوانده‌ای. جوری که یعنی می‌دانم نخوانده‌ایشان. خندیدم.

ناتمام

+  90/05/12   آتفه  | 


صبح زدم در سمند را داغون کردم. دیر شده بود و تصمیم گرفتم که با تاکسی بروم مدرسه.موقع پیاده شدن بی‌هوا در ماشین را باز کردم و موتوری هم حی و حاضر آمد خودش را کوباند توی در. جوری که هم در داغون شد و هم موتور. همه‌مان از ماشین پیاده شدیم. راننده و زنی که جلو نشسته بود و من و پسری که کنارم بود. پیاده شدیم و جمع شدیم جلوی دری که راننده هر کاری می کرد دیگر بسته نمی‌شد. موتوری می‌گفت نباید ماشین را وسط خیابان پارک می ‌کردی و راننده هم داد و هوار می‌کرد که این‌جا وسط خیابان نیست و جای مسافر پیاده کردن است. نمی‌دانستم حق با کدامشان است و دیرم شده بود. منتظر بودم کسی این وسط من را مقصر کند. همه‌شان داد بزنند سر من که چرا نگاه نکرده در ماشین را باز کردی  یا حتا موتوری به راننده اعتراض کند که همه‌اش تقصیر این دختره‌ی گیج است که چشمش را باز نمی‌کند و هیچ کاری را نمی‌شود بهش سپرد.رفتم توی پیاده‌رو و همان طور ایستادم به تماشا کردن. زن کناری راننده رفت. پسره هم رفت.راننده هنوز سعی می‌کرد در را ببندد و می‌گفت باید بایستند تا افسر بیاید. حوصله‌ی این یکی را دیگر نداشتم. تماشاچیان جدیدی که آمده بودند درگیری را ببینند نمی‌دانستند کی باعث این تصادف شده. انگار من مهم نبودم. سرم را انداختم پایین و راهم را کج کردم به سمت تاکسی خط بعدی که باید سوار می‌شدم. تا سر خیابان هر چند قدم یک‌بار برمی‌گشتم عقب را نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم همین الان است که راننده مرا ببیند و داد بزند آهای دارد فرار می‌کند و مردم بدوند به سمت من. موقع پیاده شدن یک اسکناس دوهزار تومانی داده بودم به راننده. فکر کردم طفلی‌ها لابد باید تمام درآمد امروزشان را بگذارند برای درست کردن در ماشین و موتورشان.همه‌ی این اتفاق تقصیر من بود و من فرار کرده بودم از ماجرا. دیر شدن را بهانه کرده بودم تا خودم را قانع کنم.ترسیده بودم بمانم.دختره‌ی ترسوی مزخرف.


+  90/05/11   آتفه 

   از جرم که زدم بیرون دلم می خواست تف کنم.همین جوری. ولیعصر بودم. نمی شد. زن ها معمولن توی خیابان تف نمی کنند. همیشه آب و خلط دهانم را قورت می دهم برود پایین. ولیعصر شب های زمستانش بود. خلوت. تاریک و طولانی. می توانستم تف کنم اما نمی دانم چرا فکر می کردم چون دامن پوشیده ام نباید تف کنم. از چارراه آمدم با تاکسی تا امام حسین. امام حسین شب های عیدش بود. شلوغ بود. باباها و بچه ها و نورها و دست فروش ها. فرار کردم و سوار تاکسی های خراسان شدم. مرد چاق نشست کنار من. مرد چاق بیمار. دعوامان شد. سرم درد می کرد اما اگر بحث نمی کردم باهاش دیوانه می شدم. با ناخنم چنگ انداختم روی دستش و از روی پام برش داشتم. شهدا پیاده شد.پسری که کنارش نشسته بود نگاهم کرد و بهم نزدیک نشد. خراسان چارشنبه سوری بود. ترقه می ترکید این ور و آن ور و موتوری ها دیوانه می کردند آدم را. چه سردری که من داشتم! رسیدم خانه. شبهاش خوب نیست.رحم نمی کند به دخترهای تنها. تا وقتی آدم هاش توی پیاده روهاش راه می روند خوب نیست. به بهناز اس ام اس می زنم آخرش چی شد؟ می گوید رضا رو کشتن بی مروت ها!


+  90/03/17   آتفه  | 


    شانزدهم خرداد: وقتی فرشته می گه تو شهر به این بزرگی فقط همین چند نفر میان؟ شهر دوباره برام بزرگ می‌شه. همیشه این جوری نیست آخه. وقتی تو خونه‌ام شهر که هیچی دنیام فقط همون یه خونه‌ست. شاید دارم سعی می‌کنم به بزرگی شهر فکر نکنم. اگه بدونم که شهر خیلی بزرگه خودمو تنها حس می‌کنم. یا خیلی معمولی. گم. بی اهمیت. ولی وقتی شهر فقط همون کافه‌ایه که توش سیگار می‌کشم، وقتی شهر کلاسیه که توش درس می‌دم، وقتی شهر برام می شه تختی که روش خوابیدم دیگه فک نمی‌کنم شهر داره منو می‌خوره.دیگه فک نمی‌کنم کلاس و تخت و کافه پناهگاه منن.
 برمی‌گردم می‌بینم ماهور تو صندلیش لم داده و اخم کرده. می گم خاله اخم نکن. دوست ندارم اخمش رو ببینم.اون خیلی شاده خیلی. هیچ وقت کسی رو این همه شاد ندیدم. دائم با صدای بلند می‌خنده و می‌رقصه و لباسای خوشگل می‌پوشه. دوست دارم همین طور بمونه و وقتی بزرگ می‌شه نشه مثل ماها. وقتی بهش می‌گم اخم نکن خاله دندونای کوچولوش معلوم می‌شه و یکهو ابروهاش رو می‌کشه بالا. می‌گه خاله می‌بینی موتوریا چه با سرعت می‌رن؟این جوری بحث رو عوض میکنه.
توی سالن گلاره بهم اس ام اس زده که توام این‌جایی؟ ذوق می‌کنم. دوست دارم دوستام رو اتفاقی ببینم. انتظار ندارم ببینمش اون جا. این شهر زیادی کوچیکه یا ما این‌قدر چسبیدیم به هم؟ یه سری آدم ثابت که برای هم تکرار می‌شیم.نشستم کنار بچه ها و گلاره چند ردیف جلوتر از ماست و داریم یه فیلم خوب می‌بینم. پیر پسر.و دنیا سالن خانه‌ی سینماست، دوشنبه‌ها. خانه‌ی کودکه،‌سه شنبه‌ها و پنج شنبه ها و سکوت خوب این اتاق و صدای دستام روی کیبورده. هر شب، هر صبح. نوشته های لحظه‌‌ای...نوشته‌های بی سر و ته و بی مقصود.نامه‌ها و داستان‌ها و خزعبلات. دنیام ایناس. خوب بد زشت.

+  90/03/17   آتفه  | 

من سازم را خیلی دوست دارم. با این حال خیلی وقت ها فراموشش می‌کنم. اما هر وقت یادش می افتم زندگی‌ام دگرگون می‌شود. هیچ وقت مراقبش نیستم. بارها هردومان زیر برف و باران مانده ایم و امروز هم که پوست هردومان از گرما ترک برداشته بود. او خیلی ظریف است. ولی دارد مثل خودم سخت بار می‌آید. من استعداد کمی هم در یادگیری‌اش دارم و پشتکار هم که اصلن هیچ. هر چند ماه یک بار یادش می‌افتم و خوشبخت می‌شوم و بعد از چند روز باز فراموشی بزرگ می‌آید سراغمان. دلش نمی‌دانم باید به چه چیز من خوش باشد. اما خب می‌دانم که روزی می‌آید که هیچ زمان و اتفاق و حادثه‌ای ما را از هم جدا نمی‌کند. هردو زنده‌ می‌مانیم به امید آن روز.

+  90/03/13   مریم  | 

 

گوشه‌ی خانه نشسته‌ام. کسی حوصله‌ی حال و هوایم را ندارد و من هم حوصله‌ی هیچ‌کس را. چیزی ته دلم پیوسته تکان می‌خورد. گاهی بالا می‌آید و از چشم‌هایم می‌چکد بیرون. گاهی شبیه فریاد می‌شود. بقیه ی وقت‌ها هم سر جایش می‌ماند و من را آزار می‌دهد. با این حال تسکینی در کار نیست.  سردردهایم در انتظار کسی که بگوید قرص‌هایت را بخور ادامه پیدا می‌کنند و این‌که من همیشه سردرد دارم نشان تنهایی مطلق این روزهاست. درس نمی‌خوانم، ساز نمی‌زنم، فیلم نمی‌بینم، کتاب نمی‌خوانم و گاهی که کسی را می‌بینم دروغ می‌گویم که همه چیز خوب است و چه کتاب‌ها که نخوانده‌ام این روزها و چه‌ زندگی خوبی که نیست و چه لذت‌ها که نمی‌برم. اما خودم که خوب می‌دانم. چیزی درونم عوض شده است. چیزی درونم بوده که حالا نیست و چه خالی بی پایانی هم هست این لعنتی. کسی نمی‌داند که من چطور دوام می‌آورم. کسی از حال و روزم خبری ندارد.

 

+  90/03/12   مریم  | 

هشتم خرداد، شب.اصلن از ظهر که داشتم می‌رفتم خانه‌ی سینما به بهناز گفتم چشمم آب نمی‌خورد کاره درست شود. نمی‌دانم حس بود دیگر. بعد از اینکه آمدم بیرون و نشستم توی ایستگاه مترو دروازه دولت دوباره بهش گفتم آدم باید حق بدهد به چشمش که بعضی وقت‌ها آب نخورد. لحن جمله‌ام مثل بطری بازی چند شب پیش بود که هی به هم می‌گفتیم بهم حق بدهید دروغ بگویم. گفت چرا و چیزهایی گفتم شبیه اینکه وقتی می‌بینم چشمم آب نمی خورد باید بدانم که چیزی هست. به فرشته هم زنگ زدم و گفتم. گفت حیف شد. گفتم آره. دیگه دلم نخواست بهش فکر کنم. یعنی دلم خواست بیشتر به جنبه‌های مثبت جور نشدنش فکر کنم. مثلا اینکه ممکن است بروم سفر یا کارهای دیگری را بکنم که وقتشان این تابستان است.
 راه افتادیم رفتیم تن‌درست دربند. سه تایی. من و مریم و سالار. برای اینکه سه‌تامان فکر می‌کردیم الان به لباس‌هایی شبیه لباس‌های تن‌درست نیاز داریم. که قشنگ باشد و خنک و دوستش داشته باشیم. سر ظهر رسیدیم. بسته بود. نشستیم لب جوب.آن‌ها سیگار کشیدند من با آب بازی کردم. یک سری هم زدیم به مثلث. آن‌جا را دوست ندارم.آدم‌هاش بی خودی ما را تحویل می‌گیرند و مشتری‌هاش زیادی پول‌دارند. حوصله‌ی هیچ کدامشان را ندارم. نه مشتری‌ها نه کتاب‌فروش‌ها. بوی عودشان هم سرم را درد آورده بود. لباس‌های تن درست را نخواستیم. چیزی برای ما نمانده بود انگار. آدرس آن یکی را گرفتیم که برویم شاید چیزی گیرمان آمد. حالا دیگر فکر کنم هدفمان این نبود که خرید کنیم. می‌خواستیم با هم باشیم ولی خوب هوای لعنتی زیادی گرم بود. سرو صداها و گرما و آدم‌ها دیوانه‌مان کردند.سالار سردرد گرفت. مریم هم. من‌ چیزیم نبود اما خیلی بی‌حوصله بودیم. از تن‌درست انقلاب اصلن بدمان آمد. گه بود. قشنگ گه بود. پام را دیگر آن‌جا نمی‌گذارم. ای کاش یک لباس گل و گشاد سفید داشتم با طرح یک گل کوچک قرمز روی سینه‌اش.
 خاطرات سیلویا پلات را می‌خوانم هنوز. تمامش نخواهم کرد. انگار سیٰ، سی و پنج ساله‌ام و دفترچه‌ی خاطرات بیست سالگی‌م را از انبار پیدا کرده‌ام.زندگی می‌کنم باهاش. نگران، خسته، عاشق

+  90/03/08   آتفه  | 


دوستم شده است، دوست عزیزم شده است. از آن‌هایی که دوست دارم همه‌اش باشد تا دوستش داشته باشم. از آن‌هایی که می‌خواهم همه‌ش ببینمش.دی‌شب ازش جدا شدم. ساعت ده و نیم جلوی ایستگاه مترو توپخانه. از صبح با هم بودیم و چه خوب بود. چقدر رقصیدیم، خندیدیم. نگاه کردیم به هم و لبخند زدیم. حالا دلتنگش هستم. چارماه دیگر می‌رود. شهریور می‌رود. به قول روباهه هیچ چی کامل نیست. هیچی.

+  90/02/24   آتفه 


سکوت ظهرهای مدرسه را دوست دارم. سکوت سکوت نیست.اما هیاهوی صبح را هم ندارد. مهد و پیش دبستانی تعطیل شده است و چند نفری از بچه‌ها مانده‌اند سر یک کلاس با معلمشان، یکی دو تا از کوچولوترها دارند توی زمین چمن بازی می‌کنند و صدایی که هست صدای معلم است و ضربه‌های توپ به دیوار یا گاهی صدای کشیده‌ی گل!!!!!
 نشسته بودم روی تاب و داشتم به بچه‌ها فکر می‌کردم. به آن‌هایی که یک روزهایی سر کلاسم بودند و دیگر نیامدند. طفلکی‌ها هیچ از وضعیت خودشان هم خبر ندارند. از همان روزهای اول حمید را دوست داشتم. قیافه‌ش شبیه شرقی‌ها بود و باهوش. موهاش را کج می‌آورد میریخت روی پیشانیش و زیبا بود.سر کلاس دوم راهنمایی می‌نشست اما سنش بیشتر بود از بقیه. بعد از چند جلسه دیگر نیامد. بچه‌ها جواب درست و درمان بهم ندادند اما انگار قضیه این طور بود که با علیرضا دعواشان شده بود در پارک شهر و برای همین کل و دعواها دیگر نیامد. علیرضا آمد و او نیامد.یا توی همین کلاس دوم راهنمایی محمد حسین بود که یکهو وسط‌های سال آمد، مودب و دقیق و زیبا. اصرار داشتم که محمد حسین صداش کنم. او هم بعد از چند جلسه نیامد. خبری نداشتم ازش. بعضی‌ها گفتند مشهد، بعضی‌ها گفتند ترکیه، بعضی‌ها افغانستان و شاید هم کره. رفت مهم این است.علی هم بود. گوش نمی‌داد به درس. هیچ هیچ. همه‌ش سرش را می‌گذاشت روی میز و می‌گفت نمی‌دانم بلد نیستم نمی‌دانم. می‌دانست. حوصله‌ی جواب دادن نداشت. حالش خوب نبود. او را هم فرستادند به یک مرکز فنی حرفه‌ای. آمنه هم بود. سوم راهنمایی. آمد گفت نمی‌گذاشتند درس بخوانیم. تازه شروع کرده‌ایم. گفتم کمکت می‌کنم. بعد از کلاس می‌ماندم سوالهاش را می‌پرسید. نمی‌گذاشتم بنشیند ردیف آخر. از پسرها خجالت می‌کشید. چند تا از پسرها همسایه و فامیلشان بودند. می‌گفت به خاطر اینها راحت نیستم سر کلاس. حتا عکس نینداخت با ما به خاطر آن‌ها. بچه‌ها می‌گفتند توی عروسی‌ش خوشگل شده بود و تند تند با شوهرش می‌رقصید. همان همسایه و فامیلشان. مصطفا دعواش شد. چاقو کشید. زخمی کرد. فرار کرد.اولش رفت مشهد. چند روز پیش بچه‌ها می‌گفتند از اتریش زنگ زده است. سوم راهنمایی. بهنام بازیگوش ترین در کلاس است. اووووف! فقط حرف می‌زند حرف حرف. اما درسش هم خوب است.به شوخی می‌گفتیم روزهایی که بهنام نیست درسمان خوب پیش می‌رود. حالا چند روز است که نمی‌آید.بچه‌ها می‌گویند می‌خواهد برود اتریش. حبیب همین روزها برمی‌گردد افغانستان. اسد هم که این همه دوستش دارم و نمی‌دانم پسربچه‌ی چارده پانزده ساله‌ چطور می‌تواند این قدر آرام باشد و بفهمد بهم گفت که دارد برمی‌گردد افغانستان. آن‌ها که می‌روند فکر رفتن را در سر همه می‌اندازند. حالا دیگر همه‌شان دوست دارند بروند. این جا را دوست ندارند. هر جای دیگری که باشد. عادتشان است رفتن و بی‌سامانی. از سرزمین فغانند آخر.

+  90/02/24   آتفه  | 

 

سرگرم بازی اند. مثل همیشه شرکت نکرده ام در بازی. دراز کشیده ام کنارشان روی پاش. بلند می شوم چای بیاورم می دود دنبالم توی آشپزخانه. تمیز کردن خانه ی لیلا پر از اتفاقات عاشقانه ی ما بود دیروز.

 

+  90/02/10   آتفه  | 


همین دیگر. دیدمش در خیابان انقلاب، نزدیکی‌های امام حسین. شالش را انداخته بود روی دوشش، مشتش را گره کرده بود و خودش تک نفری راه می‌رفت و شعار می‌داد. حالش خوب خوب بود. لااقل از حال عمومی ما که بهتر بود.


+  90/02/08   آتفه  | 


چه بارانی بود صبح! پنج بود که بیدار شده بود و باران تهران را دوست ندارم. از چتر و روسری خیس روی سرم بدم می‌آید. برای همین دوباره خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیگر نمی‌بارید. نرفتم دانشگاه. بلند شدم کارهای سفرنامه را انجام دادم و باید زودتر حاضر شوم بروم کتابخانه مرکزی. چون بعد از ساعت سه و نیم کتاب نمی‌دهند. تازه سه تا از کتاب‌ها را خوانده‌ام و هفت تای دیگر را باید که تا دوشنبه بخوانم.من دلم می‌خواست که همه‌ی امروز را نروم بیرون اما ناچارم.

+  90/02/07   آتفه 


اسمس‌ها را امروز براش خواندم چون می‌دانستم که او حق را می‌دهد به من. در هر شرایطی. و من به این نیاز داشتم. نیاز داشتم به این که کسی که حالا دیگر خوب احساسات من را می‌شناسد بنشیند در جایگاه قضاوت و قضاوتش این طور باشد که همه‌ش او را متهم کند. که بگوید او نباید باهات این جوری حرف می‌زند. که بگوید او فلان است و بهمان. بگوید نمی‌خواهد تو را بفهمد. و نیاز داشتم که شب،غروب، او زل بزند توی چشم‌هام و بپرسد دارم به میم فکر می کنم؟ و من بگویم که نه. چون او کسی‌ست، تنها کسی‌ست که نمی‌توانم دروغ بگویم بهش، چون چشم‌هام را می‌خواند و از خودم بهتر می‌داند که در من چه خبر است. بعد من بگویم که نه. بگویم حالا دیگر هیچ وقت بهش فکر نمی‌کنم. بدون اینکه مثل آن‌بار، سه ماه پیش، هی بغض کنم و هی خودم را بزنم به در و دیوار که شماها حرف من را نمی‌فهمید.
کمی بعد هم بهش گفتم دوست دارم شیفت دیلیت را بزنم و پ را به کل حذف کنم از زندگی‌ام.پ یک دیوانه‌ی اعصاب خردکن است. جوری که دیگر نمی‌توانم دوستش داشته باشم. جوری که وقتی حرف می‌زند بهش می‌گویم باشه باشه بس کن. مثل امروز که داشتیم زیر باران از ایستگاه سعدی می‌رفتیم، راه می‌رفتیم و من کیفم را سفت بغل کرده بودم و دلم می‌خواست ولش کنم و تنها بدوم تا خانه.پیش سالار و علی. دوست‌هام.

+  90/02/07   آتفه 


چارراه ولی‌عصر. منتظر. یادم نیست برای کی. نشسته‌ بودم لبه‌ی حوضچه و سرد بود. یادم هست.از موقع آمدنم مرد را دیدم که در محوطه‌ی تئاتر شهر می‌چرخد. در آن کثافت و شلوغی و سرو صدا بی خیال و آرام، خیلی خیلی آرام راه می‌رفت و حتا سیگار هم نمی‌کشید.حضورش را انگار فقط من حس می‌کردم. می‌چرخید و نگاه می‌کرد. به آدم‌ها،‌به من. کت کرم رنگ، پشت خمیده، بلوز قرمز تیره، عینکی، حدودا سی ساله. فقط نگاهش می کردم. حواسم دقیقا به کارهاش نبود و دیدم آمد نشست کنار من لبه‌ی حوضچه. فکر کردم می‌خواهد باهام حرف بزند. مثلن در مورد حس خستگی و کثافتی که مرکز شهر به آدم می‌دهد. یا درباره‌ی تئاتری که دارد اجرا می‌شود و آخرش برسد به اینجا که بپرسد من منتظر کی هستم اصلن؟ از آن حرف‌هایی که هی وسطش سکوت می‌شود و آدم زل می‌زند به روبه رو یا زنگ می‌زند به طرف ببیند کجاست یا هی به ساعت نگاه می‌کند.هیچ کدام از این حرٰفها را نزد. نگاه کرد به من از پشت عینک ته استکانی‌اش و ازم خواست که شماره‌اش را داشته باشم. آدمی که از دور به من نزدیک شده بود شبیه آدم‌هایی نبود که بخواهند کسی را آزار دهند. شبیه آن‌ها بود که می‌خواهند حرف بزنند ولی کسی را پیدا نکرده‌اند و حالا مدت‌هاست که دیگر با کسی حرف نمی‌زنند. فقط گاهی می‌شود توی خیابان دیده‌شان که شاید آمده‌اند برای خرید کتابی یا دفترچه‌ای.آن‌ها که بریده‌اند. شخصیتش همان لحظه من را یاد شخصیت تنهایی پر هیاهو انداخته بود. جزییاتش را یادم نمی‌آمد و شاید اصلن اگر فکر کنم و چیزی هم یادم بیاید هیچ شباهتی بین این دو نفر نباشد اما مرد من را یاد او انداخته بود.حرف‌های تکراری این‌جور وقت ها را زدم. اولش سکوت و رو برگرداندن. بعدش نه! و کم کم تن صدایم رفت بالا و این جمله‌ی لزج برو آقا مزاحم نشو! از دهنم در آمد. صداش آرام بود.تنها چیزی که ازم می‌خواست این بود که دوستش باشم.از جیب کتش دفترچه‌ای در آورد و ازم خواست که شماره‌ام را بهش بدهم.روم را کردم آن طرف و دیگر نگاهش نکردم. مثل دیوانه‌ها. مثل همه‌ی آدم‌های دیگر باهاش برخورد کرده بود. آدم‌های معمولی نفرت انگیز. و حالا که داشت ازم دور می‌شد با پشت و گردن خمیده درست او را شخصیت ناامید و خسته‌ی کتابی می‌دیدم که جایی در زیر زمینی تنهای تنهای تنهاست و شب تا صبح کتاب‌هایی را می خواند که روزها از بین آن‌هایی که برای پرس آمده‌اند جدا کرده است. حس کردم لابد دفترچه‌اش پر از نوشته‌های تنهایی‌اش است. دوست داشتم بروم دنبالش. حتا برنگشت هرگز که نگاهم کند. هان یادم آمد.منتظر فئو بودم. از مترو بیرون آمد و رفتیم به سمت فردوسی.همین که صحبت‌مان شروع شد فراموش کردم مرد را اما الان روزهاست که دارم بهش فکر میکنم. روزها.

+  90/02/02   آتفه 


  هواشناسی اعلام کرده بود که از نیم روز در تهران هوا بارانی می‌شود. سالار گفت. رادیو گفته بود. جمعه. هوا ابر بود. ابر داشت. نزدیک نیم روز هوا سرد بود. سالار گفت باد دارد ابرها را از روی شهر می‌آورد روی کوه. من چیزی  ندیدم. من فقط سردم بودم. مچاله شده بودم توی خودم و سردم بود. آتیشمان نمی‌شد.نمی‌گرفت. سالار دنبال چوب بود. جوری که من نمی‌دیدمش اما می‌دانستم که من را می‌بیند.  از کوه‌های پشت سر صدای تیر می‌آمد. هر سه چاهار دقیقه یک بار. جوری که ترسانده بودم. نیم روز، جز ما،‌ دو سه نفر دیگر هم بودند تو کوه. نشسته بودند جلوی تنها کافه‌ی گلابدره و از آزادی حرف می‌زدند.واقعن از آزادی حرف می‌زدند. تیراندازی تمام شده بود. می‌ترسیدم. از اتفاقی که داشت جایی می‌افتاد. باران نگرفت.





+  90/01/07   آتفه  | 


  نترس!


+  90/01/06   آتفه 


  مسخره‌ست. حرف می‌زنم و برای همین هم نمی‌نویسم. روزهایی که بیشتر تنها بوده‌ام زیاد نوشته‌ام. فئو راست می‌گوید. آدم به مخاطب نیاز دارد. آن شب توی ژاندارک به بقیه‌ی حرف‌های فئو گوش نکردم و فقط همین حرفش دائم توی سرم بود. که آدم به مخاطب نیاز دارد. آن روزها می‌توانستم بخندم به این حرف فئو و حالا فکر کنم که راست می‌گوید. آدم به مخاطب نیاز دارد و خودم هنوز هم نمی‌دانم برای چه حرف‌هایی. آدم نباید هیچ وقت با مخاطبش از رویاهاش حرف بزند. مثلن این را می‌دانم. یا از خواب‌ها. یا چه می‌دانم خیلی چیزهای دیگر. این جور چیزها را باید نگه داشت برای نوشتن. فرقش این است که مخاطب می‌تواند سر تکان دهد که اوهوم. همین. یک بار می‌شنود و شاید اصلن نشوند و آن وقت می‌بینی همین. رویای تو که این همه بهش فکر می‌کردی در عرض سه دقیقه تمام شد و جوابش چیزی بود مثل اوهوم به علاوه‌ی چند کلمه‌ی دیگر. رویا حقیر می‌شود این طوری. مثل خوابی که وقتی تعریفش می‌کنی دیگر هیچ هم عجیب نیست. مثلن  یادم هست که روزهایی با فئو از پسرهای کتاب فروش حرف می‌زدم یا کافه‌من‌‌ها. فئو اسم این‌ها را گذاشته بود فانتزی‌های ذهن من. چیزهای دیگری هم بود. مثلن روشی که انتخاب کرده بودم برای زندگیم. و توضیه‌ام می‌کرد که هرگز این‌ها را فراموش نکنم. اما فراموش شدند. تا جایی که چند روز پیش پسری را نشانم داد و گفت خوب است. خوش‌تیپ. ما این طرف خیابان ایستاده بودیم و او آن طرف. نگاهش کردم و گفتم نه. خوشم نمی‌آید ازش. بعد فئو گفت اما همین آدم اگر توی کتاب‌فروشی کار می‌کرد دوستش داشتی هان؟ و دوباره یادم افتاد که راست می‌گوید. من زمانی عاشق پسرهای کتاب فروش بودم و چه داستان‌هایی که براشان نمی‌ساختم و از آن‌ها تنها با فئو بود که حرف زده بودم و نباید که می‌زدم. چون فراموش شدند. باید که می‌نوشتم ازشان. ننوشتم و تمام شد آن روزها.همین.

 خاطرات سیلویا پلات را می‌خوانم. تمام زمستان را نرفتم کوه. دلتنگی خوبی برای گلابدره دارم. جوری که منتظر رسیدن فردام. قرار است همین روزها داستانی بنویسم که فقط سطر اولش را نوشته‌ام: آخر آدم چطور می‌تواند عاشق پسری به نام فریاد باشد؟

پ.ن: می‌خواستم این را بگویم: کسی هست رومن به روایت پولانسکی را داشته باشد تا بتواند خوشحالم کند؟


+  90/01/04   آتفه 


ساعت سه و چهل و شش دقیقه‌ی نیمه شب خوابش را می‌بینم. خواب دیدنش را می‌بینم. اما باز وقتی می‌بینمش نمی‌‌شود که بپرم بغلش و چند دقیقه محکم فشارش دهم. می‌شود. نمی‌پرم. نمی‌دانم چرا. شاید به همان دلایلی که هیچ وقت نبوسیدمش یا بغلش نکردم یا دستهاش را توی دست‌هام نگه نداشتم. شده بودیم شبیه سریال‌های تلویزیون ایران. آدم‌هایی که مدت‌هاست هم را ندیده‌اند صاف می‌ایستند جلوی هم ومی‌گویند خدای من! چقدر دلم برات تنگ شده بود. و زل می‌زنند به هم. یا اگر بخواهد هم را بغل کنند مای تماشاگر چیز دیگری را می‌بینم. یک دسته گل مزخرف را مثلن. حتا این طوری هم نشد. دوربین داشت ما را نشان می‌داد و من خودم را حس می‌کردم که از خوشحالی نمی‌دانستم باید چه بگویم. و او را می‌دیدم که زیبا بود و لبخند خوبی روی لب‌هاش بود. لبخند دلتنگی.
ساعت سه و چهل و شش دقیقه از خواب می‌پرم و همان لحظه موبایلم را بر می‌دارم که بهش زنگ بزنم. می‌دانم که بیدار است. می‌شناسم عادت‌هاش را. حتا اگر نباشد هم خوب است.می‌خواهم از خواب بیدارش ‌کنم و با ذوق می‌گویم که خواب خوبی براش دیده‌ام. مهم نیست که او این جوری تعبیرش می‌کند که مرگش نزدیک است. مهم این است که من دلم برای صداش تنگ شده است و دلم خیلی برای صداش تنگ است.ام پی تری پلیرم هنوز روشن است. دنگ شو. کدوم کوه و کمر را می‌خواند و تمام تصاویر خوبی که از او توی ذهنم است پشت سر هم می‌آید و می‌رود. درست شبیه سریال‌های تلویزیون ایران. ای تف توی سریال!تلویزیون! ایران!
چرا وقتی توی خواب و بیداری هستم کارهایی نمی‌کنم که صبح ازشان پشیمان شوم؟ چرا توی خواب فکر می‌کنم؟
+  89/12/23   آتفه  | 

سر درد ناشی از تو


+  89/12/21   آتفه 


دارم کم کم غرق زندگی جدیدی می شوم که خیلی هم خوب نیست و همه خیال می کنند که من خوشبختم. خیال می کنند که اینجا بهترین جای روی زمین است و چه قدر همه بهترین جاهای زمین را نمی شناسند. فکر کردند که چون اشک ها و گریه هایم تمام شد پس حتمن همه ی زخم هایم هم خوب شده و نمی دانند که من چه قدر صبور شده ام این روزها. هی نمک می پاشند و من بغض می کنم. روی زخمم هی نمک می پاشند و من درد می کشم و گریه نمی کنم چون خیال می کنم اگر این نمک ها نباشد زخمی به این عمق حتمن عفونت می کند و تمام گذشته و حالم غرق عفونتی لزج می شود. من بدبختم و با این حال سکوت کرده ام. من آزاد نیستم. ریشه هایم توی خاکی غرق کثافت است. من همین جا به دنیا آمده ام. همین جا بزرگ شده ام. همین جا هم باید بمیرم. گله ای هم نیست. من اهل همین لجنزارم. نباید اذیت شوم. نمک بپاشید. سکوت می کنم.


+  89/12/15   مریم 


از اتاق کناری، صدای تق فندک می‌آید و پچ پچ و خنده‌های آرام. زن پتو را تا بیخ گلو بالا می‌کشد و می‌گوید: یک جور سرمای عجیب و غریبی توی تنم است.عرق را روی تنش حس می‌کند و سردش است.می‌گوید کاش ژلوفن را نمی‌خوردم.یادش نمی‌آید سر شب به خاطر سردردش از کی قرص گرفته بود و خورده بود. سردرد بدجور پشت سر. از آن‌هایی که خودش عاشقشان است و مامانش را نگران می‌کن. با خنده‌ها درد را فراموش کرده بود و حالا در سکوت دوباره یادش افتاده بود. فکر کرد شاید حالت تهوع به خاطر قرص است. عادت نداشت به خوردن این مسکن‌ها. خواهرش،‌هر ماه، روز اول فاعدگی دل درد شدید می‌گرفت و دوای دردش همین مسکن‌ها بود. می‌خورد، چند دقیقه‌ی بعد بالا می‌آورد و همه چیز روبه راه می‌شد. مرد پیش‌نهاد می‌دهد نبات درست کند.زن قبول نمی‌کند. می داند‌ اولین قطره‌ای که از گلوش برود پایین بالا می‌آورد. ساعت، صبح است و دلش نمی‌خواهد صبح آن روز با استفراغ او شروع بشود. سرما کم کم توی تنش شبیه گزگز شده است. دارد از هوشش می‌برد. خانه، در سرمای آن شب زمستان هم پشه دارد. پشه‌های تنبل کور گیج. وز وز وز می‌کنند و یکهو می‌روند توی دماغ یکی‌شان. گاهی هم دست مرد یکهو محکم روی هوا مشت می‌شود و زیر لب می‌گوید: گرفتمش. صدای پچ پچ اتاق کناری قطع شده است. ساعت باید حول و حوش شش باشد. زن چشم‌هاش را می‌بندد از درد و تهوع و کلافگی وز وز پشه‌ها. مرد می‌رود کنار پنجره و انگار حواسش هیچ به سرمای تن زن نباشد پنجره را باز می‌کند می‌ایستد به سیگار کشیدن.نور کم کم می‌افتد توی اتاق و زن چشم‌هاش را می‌بندد تا شبش تمام نشود.
+  89/12/06   آتفه 


سپیده رفت. یک روزی باید به این آمدن‌ها و رفتن‌ها عادت کنم. انگار به خاطر حضور ازلی و ابدی مریم فکر می‌کنم آدم‌ها باید همیشه بمانند. عادت ندارم به رفتنشان. خودم را هیچ براش آماده نمی‌کنم.حضور سپیده خوب بود.هر هفته، یک بار شنبه هم را می‌دیدیم و یک بار پنج شنبه و هر بار پر از حرف بودیم برای هم. کتاب‌های جدید،‌اتفاق‌های جدید و بامزه. آدم‌ها و کافه‌های جدید. دیگر نمی‌خواهد بیاید آموزشگاه. امروز داشت تایم شیتش را پر می‌کرد. گفتم پس من دیگر نمی‌بینمت؟ و سرش را آورد بالا و هم را بغل کردیم. قرار گذاشتیم هم را ببینیم زیاد. توی ژاندارک که هر دوتامان دوستش داریم. اما بعید می‌دانم. این روزها دیگر دارم مطمئن می‌شوم که کسی که رفت،‌رفت. فایده ندارد تلاش کنی برای نگه داشتنش، دیدنش،‌خواستنش. چاهار پنج ماه توی آموزشگاه ماند. از این مدت خاطره‌های عصرانه خوردن ساعت پنج ماند و دونات‌ها و خنده‌ها و کندی‌هاش. دوستش دارم. این روزها چقدر از دست داده‌ام. چقدر آه می‌کشم.سپیده چقدر سپید بود.
+  89/11/25   آتفه 

 

پرسید خوبی؟ گفتم ساکتم. نشستم دست بند می‌بافم و به صدای پرنده‌ها فکر می‌کنم.هنوز حال خودم را نپرسیدم. ساعت حوالی یک بود.سع چاهار ساعت بود که از خواب بیدار شده بودم. اول دفتر کتاب‌هام را گذاشته بودم جلوم که ترجمه کنم،‌بعد دیدم حوصله‌اش را ندارم. دلم می‌خواست همین طور زمان بگذرد و بنشینم یک جا و کاری نکنم. نخ‌هام را برداشتم و شروع کردم به دست بند بافتن. سه چاهار ساعت از جام تکان نخوردم. اخم کردم و بدون اینکه حرفی بزنم بافتم. همین طور بافتم. نشسته بودم کنار پنجره. مثلن قهر. صدای پرنده‌ها می آ‌مد توی خانه و احمدی نژاد هم عربده می‌کشید. الهه نشست کنارم تا حرف بزند. من چیزی نگفتم. حرف‌هایی زد در مورد دست‌بندم. شاید باید ازش می‌پرسیدم جلسه دیرو‌ز چطور بود؟ شاید هم مراسم دیشب. نپرسیدم.بعدش هم گرفتم خوابیدم. بلند شدم دیدم هیچ کدامشان نیستند. سکوت نبودن آن‌ها را دوست دارم. صداهایی توی خانه هست که خودم انتخابش می‌کنم. اکثر موقع‌ها هیچی است. مثل دیشب که وقتی رسیدم خانه هشت هشت و نیم بود و تا یک و نیم نیامدند. من  هم تمام مدت را نشستم کنار بخاری و فکر کردم. به هیچی فکر نکردم.اما به این سکوته نیاز داشتم. انگار بیشتر از این ذهنم نمی‌توانست صدایی را تحمل کند. وقتی داشتم برمی‌گشتم خانه فکر کردم حتا دیگر ظرفیت شنیدن صدای رادیوی تاکسی را هم ندارم. راننده رادیوش خاموش بود و هیچ کدام از مسافرهای هم‌مسیر من را سوار نکرد. شاید قرار بود دی‌شب امیدوار شوم. من هم سرم را تکیه دادم و یک مقداری از صداهای ذهنم را خالی کردم آن‌جا. محوم، کم‌رنگم و ساکت. نقطه‌ی امن و آرام دنیا را پیدا کرده‌ام اما باز دنبال چیزی هستم که پیداش نمی‌کنم و دیوانه می‌کنم خودم و او را بس که بند نمی‌شوم جایی.

  

+  89/11/22   آتفه 

 من می خواستم توی این بهمن برای محمد کتاب بخرم. کتابی که دوست داشتم مال خودم باشد اما بعد دیدم بیشتر از همه دوست دارم مال محمد باشد. پیداش نکردم. آقای نشر شاهنامه بهم قول داده که پیداش کند اگر نکرد هم نکرد.می خواستم برای شیوا و حامد و مامان و سمیه و مریم و هم یک چیزهایی بخرم و نخریدم. دیگر پول ندارم.چون من نمی توانم مهربان باشم واصلن هم فکر نمی کنم که هدیه دادن یک جور مهربان بازی است. پولم تمام شد و بهمن نه. امیر می گوید متولدین بهمن برای این این قدر زیادند که نه ماه قبلش اردیبهشت است. و من اصرار خاصی ندارم برای اینکه اردیبهشت را جدا بنویسم. جدا کردن بهشت از اردی،نه بهشت را برای من زیبا می کند و نه اردی را معنا دار. دوست دارم این بهمن زودتر تمام شود و اسفند بیاید و شیرازش.

 

+  89/11/20   آتفه 

حرف زدن از خواب‌ها بیشتر وقت‌ها این جوری شروع می‌شود: خواب عجیبی بود. عجیب از مزخرف‌ترین صفت‌هاست. بهتر است که آدم کم‌تر از صفت‌های این جوری استفاده کند.هر چند گاهی سخت است.

خوابم در شب می‌گذشت. من بودم و مریم روی پشت بام خانه ی قدیمی ما. وقتی که بچه‌ بودم فکر می‌کردم آن‌جا خیلی خیلی بزرگ است. حالا اگر آن‌جا را ببینم 24 متر یا شاید هم کم‌تر است اما در خواب،‌مثل بچگي‌هام بزرگ بود. خیلی بزرگ. من بودم و مریم و باسط. قرار بود باسط آتش بگیرد. آتشش بزنیم. مریم کبریت‌ها را یکی یکی روشن می‌کرد و می‌انداخت روی باسط و او مقاومتی نمیکرد.من می‌خواستم نجاتش بدهم. باد تند و وحشتناک می‌وزید و آتش باسط زبانه می‌کشید. داشتم دیوانه می‌شدم. از این طرف می‌دویدم به آن طرف و نمی‌دانستم باید چه کار کنم. دلم نمی‌خواست باسط را در حالی که دارد جان می‌کند ببینم. سطل آبی پیدا کردم و آب را پاشیدم روش. باسطٰ، یکدفعه منفجر شد و بعد از دود و صدای بلند و وحشتناک دیدیم چیزی ازش نمانده. جز خاکستر. آب ریختن من باعث شده بود که یکدفعه این‌طوری نابود شود.نشسته بودم وگریه می‌کردم. مریم؟ یادم نیست که کجا بود و چه کار می‌کرد. الاهه از راه رسید و گفت بهترین راه فراموش کردن یک نفر گاهی همین است. باید که کاملن از جلو چشم کنار برود تا بشود فراموش کرد.

حالا الاهه می‌گوید این دوتا تعبیر دارد. یکی‌ش این است که تو داری به مریم کمک می‌کنی تا باسط را فراموش کند و این خوب است. نگران نباش. یکی دیگرش هم این است که تو برای اینکه به مریم کمک کنی تا باسط را فراموش کند داری باسط را نابود می‌کنی و این زیاد خوب نیست.

خودم؟ نمی‌دانم. فکر می‌کنم این خواب آن‌قدر رو است که دیگر نیازی به تعبیر ندارد. عجیب بود.

+  89/11/15   آتفه 


برگشت. سر شانزده آذر بغلش کردم و دیدم واقعن برگشته است. تا برسیم به انقلاب، هزار بار گفتیم باورم نمی‌شود. باورم نمی‌شود. باورم نمی‌شود. چون همه چیز خیلی خیلی خیلی معمولی است و ما شاید انتظارم داشتیم که همه چیز جور دیگری باشد. خود من، تصور می‌کردم روزی که برمی‌گرد، حتمن با هم جشن کوچک دونفره‌ای می‌گیریم و یک بار دیگر تمام خاطرات این دوسال و نیم را یک بار دیگر مرور می‌کنیم. اما امروز همه چیز عادی بود.من عجله داشتم برای رفتن. و جلوی در مترو ترکشان کردم. رفت که با امیر جشن کوچک دو نفره‌ای بگیرد برای بازگشتش شاید. حال این روزهاش خوب نیست. یک جور بحران است انگار. خانه و دوست‌ها و شهر کوچک غمگین بی‌رحمش را رها کرده و آمده این‌جا. سخت است براش. هنوز باورمان نمی‌شود. هنوز فکر می‌کنیم مثل همیشه فرصت چند روزه‌ای داریم برای با هم بودن. نمی‌توانم فکر کنم که حالا دیگر این‌جاست. هر وقت بخواهمش. هر وقت بخواهدم. همیشه.


+  89/11/07   آتفه  | 

 

نادر ابراهیمی خسته‌ام کرد. همه‌اش نظریه پردازی‌های عاشقانه. خب که چی؟

 

+  89/11/06   آتفه 

 

مترو سواری‌های بی‌هدف هرروزه‌مان برد ما را ‌رساند به شهر ری. می‌خواستیم ایستگاه آخر پیاده شویم. شهرری اعلام کرد که: ایستگاه آخر.ما هم کلافگی و بی حوصلگی‌مان را برداشتیم بردیم شابدولظیم.چادر سفید سرم کردم و چرخیدیم توی حیاط. الکی.الکی. و از هدایت حرف زدیم. گشتیم توی بازارش. دستکش خریدیم براش و کاکائو برای من. هی کاکائو خوردیم و من از آن روزهایی حرف زدم که مامان تنها می‌گذاشتم توی مطب دکتر و وقتی برمی‌گشت از این کاکائوها حریده بود. از ساعت‌های تنهایی توی مطب.کاکائو خوردیم و توی بازار، به جنس‌های مفت به هیچ درد نخور خندیدیم. این جوری بهتر است. وقتی به هیچ چیز فکر نمی‌کنم، وقتی خودم را توی فضایی می‌گذارم که متفاوت است با بقیه جاها و می‌شود به این تفاوت‌هایش خندید یا عجب کرد و ازش حرف زد،‌یادم می‌رود چه مرگم بود. یادم می‌رود همین چند ساعت پیش کنارش ،‌توی سایت فنی، زل زده بودم بهش. اخم کرده بود و می‌خواست تند تند کارش را انجام بدهد که برویم.و دلم می‌خواست همان لحظه بغلش کنم و بزنم زیر گریه .بعد از مترو دیگر حس گریه‌هه نبود. صرفن یک خستگی ناشی از راه رفتن زیاد بود و دست‌هاش که گرم شده بود بالاخره.

 

+  89/11/04   آتفه 


یک نفر توی ساعت این اتاق باطری انداخته است.حالا دیگر هر ثانیه می‌دانم ساعت چند است. قبل از این همیشه یک ربع به هفت بود. ساعت موبایل و کامپیوتر هیچ وقت تنظیم نیست. وقتی این‌جام دلم نمی‌خواهد و اصلن هم مهم نیست که بدانم ساعت چند است. بعد از این همه سال تازه امروز فهمیدم که کی را دوست دارد. چرا فرق می‌کند. مهم است. از خودش یاد گرفتم این سوال نکردن را و حالا دیگر شده ویژگی من که: خوبی آتفه این است که هیچ وقت سوال نمی‌کند. کجاش خوب است این؟ آدم‌ها همیشه انتظار دارند ازشان سوال کنی. در مورد خصوصی‌ترین مسائل زندگی‌شان. اولش طفره می‌روند اما خوششان می‌آید از این جور سوال‌ها. می‌شود اصلن به جواب سوالشان گوش نکرد اما باید ازشان سوال پرسید. تازگی‌ها شب‌ها نمی‌خوابم. روزها هم که خانه نیستم. آن روز که برف آمد و من از صبح با کفش‌های خیس خیس تا شب توی خیابان‌ها و پارک لاله ماندم خودم را یاد شخصیت زنده به گور هدایت انداختم. می‌دانی چند وقت است این سرما خوردگی لامصبم را خوب نمی‌کنم؟ فکر کردم وقتی برسم خانه پادرد می‌گیرم و حوصله‌ی این یکی را دیگر نداشتم. دلم می‌خواست آب جوش را بریزم توی کفش‌هام.آمدم خانه الاهه برایم یک لگن آب جوش آورد.گفت نباید بیرون می‌ماندی. آن‌قدر پاهام را توی آب نگه داشتم که آب سرد سرد شد.دوست داشتم. هواشناسی اعلام کرد که فردا هوا حسابی سرد است و فردا از آن روزهاست که من همه‌اش سردم است. باید بروم آخرین امتحانم را بدهم. بعدش کلاس دارم.سه شنبه‌ها بعد از مدرسه هم را توی پراگ می‌بینیم. باید بروم کتاب محمد را بهش بدهم. باید یک سر هم به آموزشگاه بزنم. چقدر دوست دارم همه‌شان را با هم کنسل کنم و بنشینم توی خانه.ناچارم همه‌اش در راه باشد. کنار آدم‌ها باشم.حرف بزنم باهاشان. تشکر کنم. سلام کنم. نگرانشان شوم.دوستشان داشته باشم. و حوصله‌ی هیچ کدام از این‌ها را ندارم. گرفت خوابید. بیدار می‌مانم. برای هیچی.


+  89/10/28   آتفه