تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟

از خانه که زدم بیرون هوا هنوز تاریک بود. حس کردم در آن لحظه زنی هستم که تمام شب را بیدار مانده، خواب به چشم هایش نیامده، رفته توی آشپزخانه سیگار دود کرده، شعر خوانده و چای خورده. حدود نیمه شب خسته شده. فکر کرده دیگر بس است. یک جایی باید آن کاری را بکند که دوست دارد. که همیشه آرزویش را داشته. بلند شده. پالتویش را پوشیده، شال گردنش را برداشته، کوله اش را انداخته و در را آرام پشت سرش بسته و وارد گرگ و میش کوچه شده. برگه ای روی میز آشپزخانه گذاشته و رویش نوشته: شاید هرگز برنگردم.

 

+  88/09/01 12:51  آتفه  | 

وه! چه برفی نشسته روی کوه ها. فکرش را بکن الان آن جا، آن بالا بالاهای دربند، آن جا که همیشه می نشستیم و من روسری ام را در می آوردم و پاهایمان را می گذاشتیم توی آب و سیگار میکشیدیم، زیر آن درخت، بعد از آن قهوه خانه ای که عادتم شده بود هر بار تویش چای و خرمای بخورم،آن جا هم حتمن برف نشسته.نه؟! برف سفید و بکر و خوشمزه. هوووم!

 

+  88/08/30 12:48  آتفه  | 

اول مي‌خواهم بگويم اين كه من هي مي‌نويسم و هي پاك مي‌كنم ‌دليلش اين نيست كه از آزار دادن شما لذت مي‌برم. من هر مشكلي كه داشته باشم اين ويژگي را هم دارم كه مردم آزار نيستم. مشكل اين است كه من از خودم ناراضي‌ام.از همه‌ي اتفاقاتي كه برايم افتاده،‌از همه‌ي واكنش‌هايم،‌از رابطه‌هايي كه اصلن از اولش هم نبايد شروع مي‌كردم و البته از همه‌ي كارهايي كه بايد مي‌كردم و نكردم. و فقط اين‌ها هم نيست. آن‌طور كه دلم مي‌خواهد،‌آن‌طور كه از خودم توقع دارم نمي‌نويسم. حس مي‌كنم كه بعد از اين‌ همه مدت هنوز هيچ پيشرفتي نكرده‌ام و اين‌ فكرها اين روزها حسابي مزاحم من و روياهايم است. بهتان حق مي‌دهم كه برايم دل بسوزانيد هرچند فقط اين‌ها هم نيست.

من از عشق مي‌ترسم. اصلن از عشق فراري‌ام. از شروع هر رابطه‌‌ي عاشقانه‌اي جلوگيري مي‌كنم. من توي عشق ورزيدن بي‌جنبه‌ام. راه و رسمش را بلد نيستم. يعني مثل همه‌ي آدم‌هاي معمولي نمي‌توانم هم دچار كسي باشم هم زندگي كنم. وقتي عاشق كسي مي‌شوم يادم مي‌رود زندگي كنم.از نظر آدم‌هاي ديگر من هميشه در راه عشقم اشتباه كرده‌ام و به همه ضرر زده‌ام. فكر مي‌كنم من اگر براي خودم زندگي كنم همه چيز بهتر پيش مي‌رود. خب توي گذر روزهايم هم حواسم حسابي به اين هست كه نكند ناغافل فراموش كنم قول‌هايي را كه به خودم داده‌ام و گند بزنم به همه چيز. براي همين خيلي وقت است با پسر‌هايي كه ممكن است عاشقشان شوم ميانه‌ي خوبي ندارم. تنهايي راه مي‌روم،‌تنهايي توي كافه مي‌نشينم. اين جور زندگي كردن هيچ چيزش خوب نيست.همه‌اش فكر و خيالات بيخود و بي‌نتيجه است. همه‌اش خستگي است. و فقط اين‌ها هم نيست.

اين‌ها را نوشتم تا بگويم اين عشقي كه من توي نوشته‌هايم ازش حرف مي‌زنم اصلن وجود ندارد. يعني مي‌خواهم بگويم فقط با حركت دست من روي كيبورد ساخته مي‌شود و بعد از آخرين نقطه‌اي كه مي‌گذارم تمام. يك چيزهايي است توي ذهنم. يك حرف‌هايي از عشق‌هاي گذشته‌ام و شايد عشقي كه در آينده خواهم داشت. فقط وقتي كه مي‌نويسم عاشق هستم و اين من را مي‌ترساند. اين "تو"ي نوشته‌هاي من حقيقت ندارد.اين است كه كم مي‌نويسم.اين است كه از نوشتن مي‌ترسم.سخت است هي آفريدن عشقي و نوشتن ازش و بعد فراموش كردنش. من هم كه فراموش كنم آن‌ها مرا فراموش نمي‌كنند.مي‌آيند سراغم. توي خواب‌ها،‌ روياها. من نياز به خواب راحت دارم. چيزي كه خيلي وقت است به سراغم نيامده.

 

+  88/08/29 23:49  آتفه  | 

 

با آغوشی که بوی خیانت می دهد هم می شود بازگشت؟!

 

+  88/06/31 23:31  مریم کاظمی 

 

تخمی ترین اتفاقی که مخصوص ـ دقیقن مخصوص ـ یکی از سگ ترین روزهای آدم است، این است که یک کثافت بیاید و با نشاط تمام سلام کند، رکوردر را بگیرد جلوی دهانت و از نعمت های نا محسوس خدایی بپرسد که اگر ترس از خدشه دار شدن نام خودش نداشت، همین حالا، همین جا، با دست های خودش شلوارت را در می آورد و ترتیبت را می داد. دلم می خواست هر چه می توانم بارش کنم. نکردم ولی حرفهایم کلمه به کلمه خودم و او را ذوب می کرد و او باز هم سوال های احمقانه اش را بسط می داد و سعی می کرد آن انرژی کثیف را از دست ندهد تا جایی که فهمید اگر همین حالا نجنبد بالا می آورم توی صورتش.  می دانم هیچ وقت صدایم را از توی آن رکوردر لعننتی پاک نمی کند. آن همه نفرت را هیچ وقت یکجا نخواهد شنید به گمانم.

+  88/06/23 0:21  مریم کاظمی  | 

 

برای عاطفه:

باید یک سری حرف ها را زد که گفتنش بی نهایت شهامت می خواهد. من هیچ وقت بی نهایت شهامت نداشته ام. ولی خیلی خوشحالم از اتفاقی که برایت  افتاده و شرایطی که لا اقل صد درجه ای عوض شده است.

با عشق!

+  88/06/20 20:44  مریم کاظمی  | 

 

این روزها تمام دلتنگیست. راه می روم و شعر می خوانم با صدای بلند برای نشنیدن صدای فریاد خاطره هایی که پر از  آواز و هم خوانی هایمان بود و قاه قاهی که سر میدادیم پشتبندش وقتی مثل خل ها نگاهمان می کردند. تقصیر کیست که همه ی خیابان ها بوی عطر تو را می دهند و من را مست و دیوانه می کنند و من هم هی دلتنگ می شوم برای تو؟، آن وقت بی آنکه حواسم باشد حرفم چه قدر خنده دار است می گویم :"بوی عطرش میاد. چه دلم تنگ شده براش" و بی آنکه حواسم باشد می بینم که  قاه قاه می خندند مرا. می دانم همه اش تقصیر توست و آن بوی لعنتی. چرا انتخابش کردی هیچ نمی دانم!

+  88/06/14 0:9  مریم کاظمی 

 

گریه ی مردهای زیادی را دیده ام که خجالت نکشیده اند هیچ وقت. پدرم یکی از همین مردهاست که گریستن را دوست دارد. ماهی چندبار می نشیند یک گوشه و ساعتها های های گریه می کند. بعد با آرامشی که مخصوص این طور وقت های خودش است می نشیند یک گوشه و سیگارش را دود می کند. من دلم برای پدرم نمی سوزد. دلم برای هر کس دیگری هم که های های گریه کند نمی سوزد. این طور گریه کردن دلسوزی ندارد. فکر می کنم حسرت بر انگیز هم باشد با آن همه آرامش عجیب بعدش. گریستن خودم را خیلی دوست دارم وقت های ناراحتی های بزرگ. دارم راه می روم توی خیابان یا نشسته ام یک گوشه و کتابم را می خوانم بعد بدون اینکه بدانم چه می شود از توی خیال پرت می شوم بیرون و می بینم قطره هایی را که می چکد روی صفحه ها یا زیر پاهایم. گریه کردن خودم را خیلی دوست دارم چون فکر می کنم معصومانه ترین ادایی است که یک آدم می تواند از خودش در بیاورد. انقدر معصومانه که هیچ کس نمی فهمدش حتا. اما هق هق گریه کردن آزارم می دهد چون فکر میکنم این طور گریه بعد از یک ستم بزرگ است. بعد از خوردن یک زخم بزرگ که هیچ وقت خوب بشو نیست. زخمی که همیشه می ماند و وقتی که دیگر گریه ات نیاید یعنی کم کم دارد کهنه می شود. عادت می شود.گریه ای که وقتی می دانم چه قدر خجالت پشتش است نا بودم می کند. همین است که وقتی هق هقت را می شنوم سکوت می شوم. بعد یک سری چیزهایی از دهانم می آید بیرون که نمیدانم چیست و نا خود آگاهم که می زندشان خیال می کند می تواند آرامت کند تا لا اقل خودش آرام بگیرد. همین است که راه می روم و بی تفاوت به حرف و نگاه مردهای ۱۰ شب خیابان قطره قطره می چکم روی آسفالت و تمام می شوم. همین است که می خواهم بمیرم.

+  88/06/12 14:19  مریم کاظمی 

 

چشم هایش سبز است. تیزشان کرده و خوب نگاه می کند دور و برش را و من را بیشتر. قدم هایش را مارپیچ می گذارد روی چمن ها. تکانی که نمی خورند سبیل های پر پشتش و سینه ی پف کرده اش خوب نشان می دهند نفس حبس شده اش را. آرام آرام می آید جلو و من فقط یک بار سرم را بلند می کنم از روی کتاب و زل می زنم توی ابروهای گره خورده اش و سیگارم را روی درخت پشت سرم خاموش می کنم. حالا نوبت حمله است. می اید جلو و مثل یک پلیس درست و حسابی، حسابی پدرمان را در می اورد. فکر می کردم نسل این مدل پلیس بازی ها تمام شده باشد پشت درخت های این ماه مبارک.

+  88/06/10 14:19  مریم کاظمی  | 

 

دیروز به طرز عجیبی دیوانه بودم. می خواستم تمامش را خالی کنم با یک خراش کوچک روی مچ دستم. خراش تا رگ پیش نرفت. بعد گریه کردم. دو ساعت تمام. پشت همان گریه ها خوابم برد. بیدار که شدم هنوز از چشم هایم می ریختند قطره ها. بعد او بود و من و پارک و رودخانه اش و دو نخ سیگار که یکیش شکست. بعد منی که کم کم مردم. دلم برای سیگار شکسته سوخت فقط، نه او که آن همه خشم و نفرت را می نامد بهت و ناراحت. چند ساعت بعدتر هم دلم فقط برای خودم سوخت که خیال کردم باید دلم بسوزد برای آن همه کودکانه. از این اوضاع گند نفرت دارم. گفته بودم یک روانی درست و حسابیم. تحقیرم کرد که چه بشود!

+  88/05/22 11:15  مریم کاظمی 

من شعر گفتن ، شعر خواندن و شعر دیدنت را دوست دارم. تنها همین. دنبال حرف دیگری نمی گردم بین آن همه صدا و آن همه دود و آن همه نگاه ...
+  87/08/02 7:21  مریم کاظمی  | 

همه جا را خوب نگاه می کنم. همه چیز را خوب حفظ می کنم. احساس می کنم شبیه بازی های دوران دبستانمان است زندگی. فکر می کنم دارم فقط چند دقیقه ای از اتاق می روم بیرون تا یک چیزهایی جابه جا شود و من بیایم تو و بگویم چه بوده اند و برنده شوم. به همین راحتی و خنده داری. خلاصه که توی این یک ساعت باقیمانده جای همه چیز را خوب حفظ کرده ام (حتا خط های صورت پدرم را هم :( ) تا وقتی بر می گردم برنده باشم. اگر این حافظه یاری کند.
+  87/06/31 19:23  مریم کاظمی  | 

 رسیدن قدم های کوچکی که دوست نداشت پاییزی شود را به تمام خاله های دنیا تبریک و تهنیت عرض می نمایم! :)
+  87/06/29 23:19  مریم کاظمی 

 

دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمی دارد همین طور. چشم هایم گیچ می خورد و مست می روم که در را باز کنم. انقدر خوابم که دلم نمی آید فحش بدهم به آن ناکسی که آن پشت ایستاده و این خانه ای که هیچ کس را ندارد درش را باز کند. صدایم در نمی آید. سرفه می کنم و می پرسم :"بله" زن پشت در با خنده و صدای جیغجیغیش میگوید: امشب ساعت 10 خونمون احیاست. تشریف بیارین!" گیج که بودم یک آن گیج تر هم می شوم. از خودم می پرسم :"مگه احیا فرداشب نبود؟" بعد با خودم فکر می کنم که شاید امشب فردای عصر دیروزیست که من یکهو خوابم برد. راستی راستی باور می کنم که یک روز تمام خوابیده ام و فکر می کنم که شاید باید پیش یک دکتر خوب(!) بروم برای این بیماری لاعلاج خواب. با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشد این خیالات خام را بگذارم کنار و بپرسم و نمی دانم چه ممکن است فکر کند آدم آن پشت اگر سوالم احمقانه باشد. می گویم آخر آخرش می گوید کافر است و بی نماز و روزه و دین و خدا. ته تهش همین است که خیلی بهتر از این سردرگمی دردآلود بیمارگونه است. خیلی بهتر از خیلی چیزهای دیگر هم هست. (همه این افکار 10 ثانیه اینا بیشتر طول نکشید) می گویم: " مگه امشب احیاست؟" همان صدای جیغ جیغو می گوید: " نه عزیزم. فردا شبه. ولی ما دیدیم فردا خیلی جاها  برنامست، گفتیم برناممونو بندازیم امشب که همه بتونن بیان!!" از خودم لجم می گیرد. اف اف را می گذارم سر جایش. سه قدم می روم طرف اتاقم که بخوابم تا نپریده است این لعنتی از سرم. برمی گردم. اف اف را بر می دارم و می گویم:" خیلی ممنون! حتمن میایم!" صدا دارد از دور می آید و دارد با همان جیغ خردکننده اش می گوید:"... گفتیم امشب بندازیم همه بتونن بیان!"

 

+  87/06/28 22:44  مریم کاظمی  | 

به ساعت نگاه می کنم. حدود ۲ نیمه شب و من از ساعت ۷ که سوار شدم تا حالا هیچ نفهمیده ام. ۲ تا پسر از همان اول نشسته اند پشت سر من و هی یکریز دارند ترکی حرف می زنند با هم. موبایلشان که زنگ می خورد آن چنان فارسی روان صحبت می کنند که دلم می خواهد هیچ وقت قطع نشود آن لعنتی. هوا تاریک است و آسمان پر از ستاره و من غرق تاریکی نا مفهموم خودم. صدای یک خواننده ی زن ترک دارد از توی ضبط پخش می شود و من دوست دارم فکر کنم که دارد برای معشوق تازه از دست رفته اش می خواند با آن صدای غمگین. راننده هی سیگار می کشد و می رود. هی می رود و من را از دنیای خودم دورتر می کند.  آنجا واقعن یک دنیای دیگر است. چشم هایم را می بندم و واردش می شوم. راننده هی سیگار می کشد و من بیشتر حل می شوم توی آن دنیا و دورتر می شوم از این دنیا!:(

+  87/06/26 15:27  مریم کاظمی  | 

می نشینم و خیره می شوم توی آینه . به چشم هایم نگاه می کنم و توی صورتم دنبال خط هایی می گردم و با خودم می گویم هنوز زود است و حسرت می خودم از اینکه فاصله دارم هنوز با آن خط ها. خوب نگاه می کنم توی چشم هایم و احساس می کنم چشم چپم تاب دارد. تاب ندارد، فرق دارد با چشم راستم. یعنی کلن چشم هایم با هم فرق می کنند و خوب که دقیق می شوم می بینم کلن نیمه های صورتم شکل هم نیستند. ابروی چپم همیشه بهتر از همتای راستش بوده است. گوش چپم هم فرق می کند با راستش و مدل موهای چپ صورتم هم. می گویم چپ فرق می کند چون چپ را بیشتر دوست دارم با اینکه همیشه بیشتر جوش می زند و دوست دارم تفاوت  متعلق به او باشد وگرنه بین دو چیز نمی شود فهمید کدام با کدام فرق دارد. نیمه ی دیگر باید کدام شکلی میشده که نشده و اینها.  یاد" ویکنت دو نیم شده " می افتم و توی مغزم دنبال خاطره ای می گردم که تویش دو نیم شده باشم روزی و بیشتر که یادش می افتم ذوق می کنم که من نیمه ی خیرم را بیشتر دوست دارم : )

+  87/06/20 23:54  مریم کاظمی  | 

اصلن خودم می دانم و آینده ی گند خودم! یه هیچ کس هم مربوط نیست اصلن!
+  87/06/14 12:18  مریم کاظمی 

اس ام اس که می دهد می فهمم دوباره عاشق شده. ادامه که می دهد می فهمم توی خواب عاشق شده یا شاید هم عاشق خوابش. می خواهم برایش بنویسم که باید یک کار جدید بکند، یک کاری که یکهو همه چیز را از یادش پاک کند، یک کاری که برش گرداند اول. می خواهم بترسانمش از اینکه این یاد تا آخر عمر دست از سرش بر نمی دارد اگر کاری نکند، از اینکه ممکن است هر شب یک طور این کابوس عشق بیاید سراغش، آن وقت من تحمل دیوانه بازیها، غصه خوردن ها، سگ بازی ها و خنده ها و قاطی کردن های الکیش را ندارم. می خواهم بگویم ترا به خدا عشق من! عزیز من! دیگر خواب نبین! میخواهم، باید باید باید بگویم. این موبایل لعنتی شارژ ندارد و من ساکت می مانم و هی دیوانه میشوم از اینکه او باز هم خواب میبیند و من هیچ کاری بلد نیستم جز سکوت و میمیرم از اینکه او حالا هم دارد عاشق خوابش میشود (یا توی خواب عاشق) و من فقط می توانم این ها را بنویسم برای آرام کردن خودم. بیچاره عاشقی هایم، عاشقی هایش، عاشقی ...

+  87/06/14 2:30  مریم کاظمی  | 

« ... بشر توجه به مقصد و افق داشتن و تلاش برای به مقصود رسیدن را دوست دارد، نه نفس مقصد را و چه کسی می داند... نمی شود اطمینان داد ... حتا ممکن است تمام مقاصدی که بشر فعلی به آنها روی کرده است فقط در همین تلاش مداوم نهفته باشد، نه در ذات مقصد و مقصود تصور شده!...»*

   می خوانم. ده بار می خوانم و گیج می شوم و دلم می خواهد برگردم عقب، کنار آدم بایستم و ببینم چطور عاشق بوده، چطور فکر می کرده، چه می خواسته است  آن وقت ها. مقایسه کنم خودم را، خودمان را و با خیال راحت بگویم چه قدر دور افتاده ایم از تاریخ یا مطمئن شوم این همان راهیست که از اول جلوی پای ما بوده تلاشی مداوم، بی مقصد و شبیه من هایی بی پناه، تنها، بی حوصله و خواب آلود و تلاش هایی که مقصد ندارد هیچ کدام.  دوست ندارم باور کنم که تا حالا هم اشتباه آمده ام ولی شک می کنم به دین، دنیای با خدا، دنیای بی خدا، حقوق بشر،آدم های خستگی نا پذیر و تمام نا  شدنی....                                                                                                                            

سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم .12 ساعت تمام می خوابم وچشم هایم را که باز میکنم هنوز شک دارم بیشتر از گذشته، گذشته هایم،به هر وجودی. کتاب ها ، پرده ها، نوشته های روی دیوار، مقواهای رنگی چسبیده جلوی چشمم را، دنیایی که تویش غرق شده ام را خوب نگاه می کنم. فحش می دهم زیر لب و باز می بندم دوتا چشم خسته تر از خودم را. 

* یادداشت های زیرزمینی/ داستایوفسکی/ مترجم رحمت الهی 

+  87/06/09 19:57  مریم کاظمی  | 

هیچ وقت دوستش نداشته ام. شاید نمی داند که هیچ وقت دوستش نداشته ام. هیچ وقت نتوانسته آرامم کند و کلافگی محض بوده با هم بودنمان همیشه. با این حال شاید او فکر می کند که یک روز دوستش می داشته ام.هیچ وقت حرفی نزده ام که فکر کند می توانم دوستش داشته باشم. اما شاید فکر می کند من هم مثل همه ی آدم ها می توانم و باید از روی وظیفه مادرم را دوست داشته باشم. شاید خودش هم مادرش را دوست دارد چون فقط مادرش است. با این حال من هیچ یادم نمی آید آخرین باری که دوستش داشتم کی بوده. حتا یادم نمی آید که کی برایش گل خریده ام. با این حال او می خواهد دوستش داشته باشم. آن روز ها با هدیه ها و خوشگذرانی ها به اصطلاح خودش و این روز ها با تنها گذاشتن ها و دور ماندن هایش از من. دلم گاهی برایش می سوزد، برای خودم بیشتر.        گاهی فکر می کنم خدا، آفرید، تا دوست داشته شود مثل زن ها که مادر می شوند،تا دوست داشته شوند و من برای همین است که هر دویشان را دوست ندارم. هردوشان را، از هر نوعی که باشند. گاهی به خودم افتخار می کنم که وسیله ی ارضای نیاز های هیچ آدم و خدایی نیستم و گاهی هم لجم می گیرد. و از همه ی این احوالم چیزی نمیبرم جز لذت.  

+  87/06/04 23:10  مریم کاظمی  | 

یک روز به هم بر میخوریم. وسط یکی از خیابان های پاریس در حالیکه باران می بارد و تو مثل همیشه زیر چترت قایم شده ای و من دارم از حماقت تو و رطوبت هوا لذت می برم. آن روز مطمئن باش که دیگر دلم برایت تنگ نیست. حالا می توانی هر چه می خواهی دور شوی.
+  87/05/24 21:41  مریم کاظمی 

عکس ها را نگاه می کنم،دیوارها،میز، نوستالوژی و سیگارم را دود میکنم با این فکر که به پشت بام پناه نمی برم امشب برای زنجیر پاره نکردنم. فکر می کنم که باید چیزی سفارش بدهم و یکهو می زند به سرم که اصلن فکر نکنم و فقط گوش کنم و فقط گوش می کنم و تمام صداها را می شنوم در یک آن و همه ی سین هایی که به سوسیالیست ختم می شود را میشنوم و به گذشته ی بی حاصل و امروز عصبی و فردای مثل امروز-دیروزِ این مدل آدمها فکر نمی کنم. به سرم می زند که هیچ کس را نبینم و هیچ کس را نشنوم و نمی بینم و نمی شنوم و فکر میکنم به عشق اسطوره ایم به تنهایی و تاریکی و بوی سیگار. دلم می خواهد بخوابم و به تنهایی و بی همتایی خودم عشق بورزم در عاشقانه ای تاریک و پر از دود. یکهو حالم از این تنهایی به هم می خورد و از این تاریکی و از این همه دود و از درو دیوار مصنوعی و از خواب! کوله ام را می اندازم پشتم. خداحافظی می کنم و خودم را رها. از پله ها که پایین می آیم لبخند می زنم به نور و آدم ها، حتا بی جنبه هاشان هم. به خودم قدرت می دهم که زل بزنم توی نگاه آدم ها و دنبال گمشده های توی آینه شان بگردم کمکشان توی نگاه های خسته، حریص، ترسناک و نامهربان معمولن. برای خودم از اولین مغازه یک بسته ی گنده پفک، آدامس اربیت و یک بطری آب می خرم و راه می روم. راه نمی روم، دو ساعت تمام توی کوچه ها پرسه می زنم، پرسه در معنای واقعی کلمه،ول،بی مقصد، بی زمان، بی  ترس. می پیچم، می چرخم، می بینم و دعا می کنم توی راه های پیچ در پیچ گم شوم و نمی شوم. شهر، زندگیی را حفظ کرده ام.صداها را می شنوم و اگر لازم باشد جواب هم می دهم. پفکم تمام می شود و آدامسم شروع.خسته می شوم یکهو از تمام شهر و بعد مثل همیشه آهنگ را می گذارم توی گوش هایم و چشمم را می اندازم روی کفش هایم و من می مانم و کفش ها و استینگ دوست داشتنیم و راهی که اگر همین طور بگذرد یک ساعت دیگر می رساندم به خانه ام.

+  87/05/21 22:24  مریم کاظمی  | 

داریم سعی می کنیم غر بزنیم. به هم فحش بدهیم گاهی محض تحقیر و هرطور شده نشان دهیم که هرکداممان بدبختتر(!) از آن یکیست. می گویم آرزو کند و آرزو می کند بمیرد. میگوید آرزو کنم و آرزو میکنم همه کس و کارم بمیرند. میگوید این یکنواختی طبیعی است برای همه ی آدم ها و من می گویم که من با همه ی آدم ها فرق می کنم. می گوید با مردن دیگران چیزی بهتر نمی شود و من می گویم که من دنبال تحول-چیزی بیشتر از تغییر-م نه بهتر شدن. می گوید خودم باید دست به کار شوم برای این تحول و میپرسم یعنی باید خودم بکشمشان؟! می گوید باید تحمل کنم و دارم برایش می نویسم که کاش خفه شود تا راحتتر بخوابم بی کابوسش که یک عنکبوت احمق می آید روی دستم و همان وقت خواب را میبرد از توی چشمم و پرتم می کند اینجا. توی دنیایی که نه مرگ دارد، نه خواب، نه عنکبوت احتمالن!
+  87/05/20 2:9  مریم کاظمی  | 

مثل دیوانه ها با خودم حرف می زنم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم با او بودن و لذت او که برای من جز رنج نیست. مثل دیوانه ها یکهو لال می شوم. مثل دیوانه ها یکهو تصمیم می گیرم برای همیشه برایش لال بمانم. مثل دیوانه ها با خودم می گویم که صدایم را فقط توی خواب می شنود دیگر. مثل دیوانه ها خیال می کنم که صدایم را فراموش نکرده تا الان هم. مثل دیوانه ها کلماتم را می بلعم. به موبایلی که دارد می لرزد نگاه می کنم و کلمه هایی که دارد از چشم هایم می ریزد پایین را پاک می کنم و از خودم متنفر می شوم و از او متنفرتر می شوم زودتر؛ و مثل دیوانه ها میخندم. بلند بلند می خندم و راه میروم و می چرخم و می خندم. مادرم مثل دیوانه ها نگاهم می کند و می آید طرفم تا بغلم کند و من از ترس بوی سیگار از او دور می شوم، فرار میکنم، قایم می شوم توی کتابهایم؛ و گریه هایم را می خندم. به اینکه توی زندگیم فقط عاشق خودم باشم عشق می ورزم. رنج نمی کشم. عاشق می شوم. عاشق خودم می شوم و لذت می برم از خودم و زندگیم و خودخواه بودنم بیشتر.   

+  87/05/19 19:50  مریم کاظمی  | 

- شما چرا با مامان ازدواج کردی؟

- چون فکر کردم می تونم عاشقش باشم!

- خب چرا باهاش زندگی کردی؟

- چون فکر می کردم عاشقشم.

- الان چرا داری باهاش زندگی می کنی؟

- چون فکر می کنم یک روز عاشقش بودم.

- از جنس هم نبودین.

- از جنس هم نشدیم.

- شما آب،اون آتیش.

سکوت می کند و بعد می گوید: نه! من آتیش،اون آب!

از اتاق میروم بیرون. می گویم : خاموش شدی و آه می کشم. دلم تا ته دارد می سوزد.

میدانم دیوانه وار هم را دوست دارند دیوانه ها و جفتشان خودشان را تلف کرده اند به خاطر این دلیل مسخره شان.

+  87/05/17 21:29  مریم کاظمی  | 

ساعت نه و نیم شب است. می خواهم ادای آدم هایی که از هیچ چیز نمیترسند در بیاورم. می آیم بیرون و برای اولین تاکسی دست تکان می دهم. می نشینم صندلی جلوی تاکسی و انتظار می کشم که ترافیک سبکتر شود لعنتی! سه دقیقه بعد سه نفری که روی صندلی عقبند پیاده می شوند و من دارم مرغ سحرم را گوش میدهم برای خودم. احساس می کنم راننده دارد چیزی می گوید. یکی از سیم ها را می کشم از گوشم بیرون و میپرسم: "چیزی فرمودین؟" می گوید : "پرسیدم تو تا حالا اضطراب داشتی اصلن؟" مثل سگ شروع می کنم ترسیدن ولی لبخند می زنم و می گویم:"نه! هیچوقت!" میگوید مطمئن است که من ریاضیات قوی و هنر و ادبیات خوبی دارم! دلم نمی خواهد مثل همه ی آدم ها یی که اینطور وقت ها از خود بی خود می شوند و می پرسند:واااااااای! تو از کجا فهمیدی؟" برخورد می کنم. آن یکی سیم را هم از گوشم می کشم بیرون و با اخم می گویم:"خب هرکسی یک استعدادی داره!" می پرسد:"دانشجویی؟" می گویم: "آدمم!" میگوید: " آینده ی موفقی دارم!" می گویم:" هیچ کس از آینده خبر ندارد!" می گوید:" احتمالن هر چندگاه یکبار درد عجیبی توی پای راستم احساس می کنم!" یاد درد عجیب زانوی راستم می افتم و فکر میکنم که آیا قبل از سوار شدن تاکسی راه رفته ام و موقع راه رفتن میلنگم آیا؟! مطمئنم که اینطور نیست ولی میگویم :"به اطرافتان زیادی توجه می کنید!" می گوید: نه! من رشتم روانشناسیه! از چهرت فهمیدم!" با زهرخند می پرسم :" تو قیافم نوشته پام درد میکنه؟!" می پرسد :"نه! ولی حالا جدن درد می کنه؟" پشت زانوی راستم تیر می کشد و می گویم: "نخیر!" دیگر هیچ چیز نمی گوید. 5 دقیقه توی ذهنم میخواهم حرف هایش را بچینم کنار هم و به یک اتفاق منطقی برسم. نمیرسم. "شما واقعن روانشناسی خوندین؟" می گوید :"آره تو هند!" ابروهایم را می اندازم بالا و می پرسم "چه سالی؟" می گوید سال 65 مدرکش را گرفته است. بعد از آن چند سالی توی آلمان بوده و حالا هم توی ایران راننده ی یک پیکان قراضه است. من دارم توی ذهنم حساب می کنم که اگر آن سال 25 سالش بوده باشد حالا 47 سالش است بعد فکر می کنم که زیر 50 نیست. توی همین حساب کتاب ها هستم که شروع می کند فرانسه حرف زدن! سعی می کنم بفهمم. کمی.  بعد می خواهد بگوید خیلی آلمانی بلد است و برایم یک مشت آلمانی سر هم می کند پشت سر هم. از پنجره ماشین بغلی را نگاه می کنم و راننده ی لجنش را که نگاه می کنم که دارد سعی می کند به من بفهماند که پیاده شوم و بروم سوار ماشینش شوم. دارد دستور عمل می دهد برای درمان پایم. یادم نمی آید که گفته باشم پایم درد می کند. بعد هم از فلسفه می گوید از خدا می گوید از مرگ می گوید و از دنیای عجیب و غریب این روزها. سر کوچه مان پیاده ام می کند و 2000 تومانی را که می دهم بقیه ای نمی دهد به من! تشکر می کنم و خداحافظی. ساعت یک ربع مانده به 11 و من مانده ام و یک کوچه ی طولانی خلوت بی سر و ته. یک 206 سیاه پا به پایم دارد می آید جلو و من حتا با خشم هم نگاهش نمی کنم. چهارراه اول که می گذرد دست بر میدارد از سرم و حالا یک موتور با دو سرنشین. من پشتم گرم است، خیالم راحت ، نمی دانم چرا! اتفاقی نمی افتد. میرسم خانه، صحیح و سالم.

 

پ.ن 0: هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم بعد از این همه مصیبت بفهمد که به خاطر دو رقم مسخره، مکانیک سمنانش شده است کامپیوتر زاهدان و فیزیک اتمی بابلسرش شده کاردان فنی عمران-امور عمومی ساختمان خرم آباد! احساس بدبختی می کنم و امید فرج!

پ.ن1: عاطفه خودش هم خوب می داند که هیچ وقت بچه ها دلیل غیر منطقی ندارند برای تاخیرها و فراموشیهایشان ولی این طور وقت هاست که مادرها هیییییچ منطقی سرشان نمی شود. با این حال معذرت. این بار نه با خنده ولی!

+  87/05/15 23:49  مریم کاظمی  | 

این شبکه ی رنگارنگ با آن داور احمقش، شده یک چیزی بدتر از چاه جمکران، شاید هم در همان حد، فقط جای قرمه سبزی ریختن ندارد. بیچاره بیچاره بیچاره ما احمق ها که نمی خواهیم،نمی دانیم، نمی فهمیم ! بیچاره ما، بیچاره مردم، بیچاره فردا!
+  87/05/13 18:46  مریم کاظمی 

دریا کثیف است، گرم است، بوی گند می دهد، پر از فیلتر سیگار و قوطی های پلاستیکی است. گند است. گند است! دریا بدبخت است! کل مدت یک دو روزی که آنجا بودم چهار زانو نشسته بودم روی یکی از آن سنگ ها و برادرم را دید می زدم که چطور عاشقانه قلابش را توی آب می فرستد و ابلهانه نسل دریا و دریایی ها را منقرض می کند، من گاهی سیگار می کشیدم و برادرم هر چند وقت یک بار برای اینکه چیزی گفته باشد می گفت که بسم است و انقدر سیگار نکشم تا نمرده ام. گاهی "بار هستی" را ورق می زدم و گاهی سعی می کردم چشم هایم را پر از دریایی کنم که هیچ، واقعن هیچ دوست ندارمش برای گریه های روز نبادا! تنها چیزی که در دریای من هنوز ناب و دست نخورده باقی مانده بود صدای عجیب و دوست داشتنیش بود که هنوز مثل گذشته ها می خواست صخره ها را بشکند. دریا را می شنوم، می شنوم، آنقدر گوش میکنم که کم کم فکر می کنم کاش مثل دریا بتوانم صدایم، فریادم، را تا آخر حفظ کنم همیشه، تا ابد. برمی گردم. شمال بماند برای خوش گذران ها. دریا را توی گوش هایم و چشم هایم برگردانده ام برای خودم. دیگر پایم را آن طرف ها نمی گذارم.

+  87/05/07 18:42  مریم کاظمی  | 

ما می خواستیم زندگی بهتری آغاز کنیم. ما می خواستیم به سرزمین بهتری کوچ کنیم. ما خوابمان برد.
+  87/05/02 19:27  مریم کاظمی  | 

 

- از چی می ترسی خاکتوسر؟ آخرِ آخرش می میری.

- خب منم از همین می ترسم دیگه.

+  87/05/01 22:16  مریم کاظمی  |