|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
این دلشوره ی عجیب و لعنتی چیست که این روزها دست از سرم بر نمیدارد! چند روز پیش شروع که شد با خودم گفتم یا درمان میشود این بیماری دردناک یا عادت! ولی هیچ کدام نشد! هر لحظه بیشتر شد و من هرچه دنبال یک دلیل، یک تغییر، یا یک چیزی میگردم شبیه همینها، بیشتر گم میشوم. اولش با خودم گفتم شاید این حس عجیب همان سردرد های سیاهم باشد که حالا این شکلی می آید سراغم ولی خوب که میبینم سردرد های شبانه ام هنوز هم سرجایشان هستند و من انقدر عادتشان کرده ام که خوابم نمیبرد بدونشان! گاهی سعی می کنم این عذاب روحی را با یک درد جسمی تسکین دهم. با دردهایی مثل سوزن، سرفه، سیگار! هیچ حال خوشی نگذاشته برایم این درد ناشناس که گاهی مثل انتظار حسش می کنم! هنوز هم منتظرم، منتظر چیزی که سالها قبل تر هم یک بار منتظرش بوده ام انگار. نمیدانم چرا دلم می خواهد اگر قرار است اتفاقی بیفتد این حادثه خیلی تلخ و دردناک باشد و جبران ناپذیر! حداقلش یک نفر بمیرد! من یک روانیم!
از روي بيكاريِ عصر جمعه، تقويم را ورق ميزند مامانم و طالعهايمان را ميخواند برايمان. ما گوش ميدهيم بهش و خوشحاليم كه سرگرمي جديدي پيدا كردهايم. ميگوييم فروردين را بخوان. ميخواند. همه ميخنديم و نعجب ميكنم از اينكه اينقدر شبيه باباست. بعد همه ميگوييم شهريور را بخوان. ميخواند. دي و تير را هم. ميگوييم حالا خودت را بخوان. بهمن را ميخواند. هر جملهاي كه ميخواند همه با هم سرمان را بالا ميبريم و ميگوييم نه!اصلن! باز مي خواند. باز ميخواند. هيچ كدامش شبيه مامان نيست.طالع ما آنقدر جالب و درست بود كه شك نميكنيم به صحت تقويم. مي گوييم شايد متولد بهمن نيستي. شناسنامهات را قبل از تولدت گرفتهاند شايد. ميگوييم بخوان همهي ماهها را هر كدام شبيه تر بود ماه تو است. به شوخي ميگوييم. ميخواند. ميگويد اسفند شبيه من است. گوش كنيد. ميخواند.ما باز سرمان را بالا ميبريم كه نه!اصلن اين جوري نيست. ميگويد من اصلن به دنيا نيامدهام . تقويم را ميگذارد كنار. با عصبانيت.
"صورتش خوب مو درنیاورده. سرش را می آورد بالا. مثل اینکه چیزی را نگاه میکند. بعید است مرا دیده باشد. پیشانی اش درست وسط کادر دوربین است. ماشه را بکشم رفته، گور به گور شده. چه چشم های قشنگی دارد، سگ پدر؛ سیاه و درشت!پسر، سرباز به این خوشگلی در جبهه چه میکند؟ حیف نیست بمیرد؟ جنگ مال بچه خوشگل ها نیست، مال ماست؛ سیاه ها ، بدقواره ها ، درشت دماغ ها. اگر او را بکشم همه افسوس می خورند، هر که بشنود ناله و نفرین میکند، میگوید: «چلاق و شل باد دستی که تورا کشت.» او اگر بمیرد، دل خیلی ها می سوزد، جگر خیلی ها کباب می شود. مادرش خودش را می کشد، مویش را میکند، مثل ماده گرگی زوزه می کشد. خواهرهایش خاک بر سر می شوند... . خواهرهای خوشگلی هم باید داشته باشد. از آن عاشق کش ها حتماٌ، شهر آشوب!" *
وقتی نویسنده از زبان شخص داستان، داستانش را می نویسد، بیشتر به دلم می نشیند. احساس میکنم چقدر صمیمی از همه احساسات و افکارش تعریف می کند؛ بدون اینکه فکر کنی غریبه ای، همه اش را گوش میدهی و خودت قضاوت میکنی که شخصیتش چقدر ساده و قابل باور است.
"مردی که گورش گم شد" دومین رمان پر فروش ایرانی است.وقتی شنیدم دومین رمان پرفروش، هنوز شروع نکرده بودم به خواندنش. برای من که وقتی برای پیدا کردن بهترین ها ندارم ، شروعش با اعتماد کامل بود به کسانی که انتخابش کرده بودند. هرچند هنوز در حدی نیستم که بخواهم نقدش کنم، ولی آنقدرها که بزرگش کردند، بزرگ نبود.اما حتماٌ به یکبار خواندنش می ارزد.
"بچه خوشگل داشت حرصم را در می آورد.اصلاٌ حواسش به دور و برش نبود.شاید می خواست در راه وطنش بمیرد. همین جوری تخمی تخمی هم می خواست بمیرد. بکشمش به بهشت می رود؟ حدس می زنم خدا او را به بهشت ببرد.مگر ممکن است سرباز به این خوشگلی برود توی جهنم و هی بسوزد. اگر ماشه را فشار بدهم رفته. به هرکجا که می رود، برود. برود به درک."*
پی نوشت: شاید باید برای بار دوم بخوانم ، اما اگر شما خواندید و قشنگ بود ، برای من هم تعریف کنید.
* مردی که گورش گم شد / حافظ خیاوی . تهران: نشر چشمه، 1386.
پس نوشت: اگر رفتید سراغش ، "روزه ات را با گیلاس باز کن " اش را حتماٌ بخوانید.
۲-خوب که فکر میکنم هیچ چیز به درد بخوری توی کله ام نیست. خوب که فکر نمیکنم هم چیز به درد بخوری توی کله ام نیست!
۳-راستی جدن مشکلی دارد که عموپورنگ رییس جمهور شود؟!!! او که بیشتر به درد بجه ها می خورد تا آدم بزرگهایی که ما آدم عاقل(!)ها انتخاب میکنیم برایشان که!
۴- موقع رقص هر دقیقه دوبار دقیقن با انگشت اشاره دماغش را میدهد بالا! احساس می کنم که خودش هم احساس می کند به خودش تعلق ندارد این عضو عروسکی خوشگل احتمالن مارک دار! آخ که حالم را به هم میزند!
یک پیشنهاد هم دارم: بیایید دیگر به هم نخندیم. این زیر نویس های Mbc

اول: مي خواهم نوشتن در اينجا را جديتر بگيرم. وقت نداشتن بهانه است. اگر كاري برايت ارزش داشته باشد وقتش هم پيدا ميشود بدون شك.
سوم: وقتي ورزش ميكنم خوبم. حس ميكنم كه قوي هستم. همين برايم كافيست.
چهارم: كار ميكنم. مينويسم. ميخوانم. ميخندم. مثل شماها. مثل همهي آدمهاي معمولي.
پنجم: به يك تنهايي پر از آرامش رسيدهام. يك تجربهي جديد. قول ميدهم كه هيچ وقت برايتان پيش نيامده . بدون اينكه خودم بخواهم- به جز چند استثناء- تنها شدهام و مثل احمقهايي كه نميدانند در چه موقعيت وحشتناكي قرار گرفتهاند اين تنهايي را دوست دارم. نميدانم چقدر ميتوانم تحملش كنم. اما فكر ميكنم حالا كه در اين خلاء قرار گرفتهام بايد از موقعيتم استفاده كنم. هيچ دوستي. هيچ تلفني. هيچ حرفي. من و اتاقم از صبح تا شب در خانه تنها هستيم و جاي شما خالي حالش را ميبريم!
ششم: برق خانهي ما اصلا نميرود. من كمي نگران هستم و غرورم خدشه دار شده است. انگار نه انگار كه ما هم يك ايراني هستيم. آخر اين چه معنا دارد كه بعضيها زنگ ميزنند تهران 20 و گريه ميكنند كه چرا اينقدر برق خانهمان قطع ميشود و بعضيهاي ديگر كه نميخواهم اسمشان را ببرم در تمام روز و حتا شب از بس برق دارند همهي وسايل برقي را با هم روشن ميكنند. اين كه نشد زندگي. اين كه نشد مشاركت آقا!
نگوييد كه هرگز دوست نداشته ايد يادداشتهاي شخصي ديگران را بخوانيد كه جان شما باور نميكنم. اصلن اين در ذات آدم است!! فضولي را عرض ميكنم. براي اينكه بتوانيد هم انسان با شخصيتي باشيد و هم حستان را ارضاء كنيد ميتوانيد برويد كتابهايي بخوانيد كه به صورت روزنويس نوشته ميشوند. البته هرگز مثل نسخهي دستنويس خواهر يا برادرتان!!! نميشوند اما خب از هيچ چيز بهتر است.
من عاشق اين كتابها هستم. البته خواندن كتابهايي كه نويسندهي يادداشت شخصيت خيالي نويسنده است بسيار جذاب است (مثل وانهاده يا دفترچهي ممنوع) اما به نظر من آنهايي لذتبخشترند كه نويسنده را ميشناسي و از قضا بسيار هم دوستش داري. مثل يادداشتهاي روزانهي ويرجينيا وولف.
البته همان طور كه خود ويرجينيا وولف در يكي از يادداشتهايش نوشته است :"يادداشتهاي روزانه معمولا شتابان و درهم و برهم هستند.و اصلن امتياز اين روش اين است كه به طور تصادفي چند موضوع سرگردان را پشت هم ميآورم و از اين شاخ به آن شاخ ميپرم. در حالي كه اگر درنگ ميكردم بسياري از آنها را كه مانند الماس در ميان زبالهها ميدرخشند حذف ميكردم." با اين وجود خواندن همين افكار در هم و برهم براي من جالب است. خودش مينويسد كه اگر روي آنها بيشتر فكر ميكرد كلمات بهتري را ميگزيد اما به نظر من كه آن وقت ديگر به اندازهي حالا جذاب نبود.
اين يادداشتها به مدت 27 سال نوشته ميشدند و آخرين آنها مربوط به چهار روز قبل از مرگ او است. تعدادي از آنها توسط لئونارد وولف انتخاب و چاپ شدهاند. برايم خيلي جالب است كه بدانم ويرجينيا در مورد زندگياش و كتابهايش و خودكشي چطور فكر ميكرد. جالب است كه بدانم كتابهايش را با چه فكري شروع ميكرد و واكنشش بعد از چاپ كتاب در مقابل منتقدان چه بود. دوست دارم بدانم در دوران مريضيهاي عصبياش چه طور فكر ميكرد و اصلن چه ميخواند و چه طور ميخواند و چه طور مينوشت. كنجكاويهايي كه هر كتابخواني نسبت به نويسندهي يك كتاب دارند.
ويرجينيا تيزهوش و دقيق است و آرام و جدي مينويسد. مثل اين ميماند كه او دوست مكاتبهاي من است و هر شب برايم از اتفاقاتي كه برايش ميافتد و رابطهها و تحولاتش مينويسد. نميتوانم باور كنم كه سرانجامش را ميدانم. دوست دارم هرگز به پايان كتاب نرسم. از تصوير زني كه در اوج شهرت كنار رودخانه راه ميرود ميترسم. آه... ويرجينياي عزيز !
پ.ن: يادداشتهاي روزانهي ويرجينيا وولف/ خجسته كيهان/نشر قطره/2900 تومان
پ.ن 2: تا باشد از اين هديهها غزل خانوم!
من از "ترفند" قربان صدقه رفتن براي ديگران متنفرم. هرگز نميتوانم زماني كه روبه روي كسي نشستهام خودم را بارها فدايش كنم و دوباره زنده شوم. براي همين اين جور آدمها را جدي نميگيرم. چون شما خودتان را خفه هم كنيد من ميگويم امكان ندارد كسي حاضر شود جانش را براي ديگري بدهد. دور از جان شما مگر ...
اين را گفتم تا بدين وسيله تنفر و انزجار خود را از خانمي كه امروز روي صندلي پشتي من نشسته بود اعلام كنم. سركار خانم درست از زماني كه سوار اتوبوس شد به تعداد بسيار زيادي از دوستان و آشنايان تماس گرفت و به همه اعلام كرد كه امروز سر كار نرفته و دارد به" يك دفتر سينمايي" ميرود.در هر مكالمه هم n بار از لغات و جملات زير استفاده كرد. "عزيزم" ،" قربونت برم" ،"فداي تو بشم" ، " الهي بميرم" و ...
ساعت حدود 12 بود و خانم محترم هم روي آخرين رديف صندلي اتوبوس نشسته بود. در آن گرما ميشود انتظار كلافگي و عصبانيت را از همه داشت. به خصوص كساني كه روي آخرين رديف صندلي اتوبوس مينشينند. شايد باورتان نشود اما خانم نه چندان محترم ضربهي محكمي به شانهي من زد و با صداي بسيار بلند و لحن بيادبانهاي بنده را به باد ناسزا گرفت كه چه؟ چرا پرده را كشيده بودم و موجب خفگي او شده بودم.
از اتوبوس كه پياده ميشد موبايلش زنگ زد. دو طرف لبهايش را به سمت گوشها كشيد و با ناز و به آرامي گفت:
- نه امروز نرفتم سر كار. دارم ميرم يه ...
1.
دو ماه پیش :
آتفه [ با تصمیم راسخ ] : خداحافظ ، تا 4 تیر دیگر نمی نویسم . تا بعد از کنکور... .
من : جددددددددددددن؟ باور میکنم.
دو روز بعد:
آتفه [ با ...... تمام] : دوباره می نویسد... .
من [ با تعجب بیشتر ] : اااییییییییییییییی ، باور نمیکنم!
2.
حدودن دو هفته پیش:
همه یادداشت های آتفه از تو طبال پاک شده ، همه نگران شده کامنت نگران کننده می گذارند و سراغ آتفه را می گیرند.
من : آتی چی شده ؟ کجایی ؟
آتفه [ با اندوه و خستگی ] : همین جوری، دیگه حوصله شو ندارم، فکر میکنم خیلی ذهنم و محدود میکنه.
من [ با کلی اصرار] : آخه چرا؟ آدم تا وقتی می نویسه زنده اس. بهونه الکی نیار. حتم دارم برمی گردی.
آتفه [ با ناااااز ] : آره شایدم برگشتم . اما فعلن نه . می سپارمش به شما دو تا... .
من ِ ساده : فکر کنم باید باور کنم !
دو روز بعد :
آتفه [ .......] : حضور مجددم را در طبال به خودم تبریک میگویم.
من : اساسی حالت رو می گیرم.
پی نوشت : زیاد نگران نشوید ، فشار کنکور و درس خواندن زیاده . برای آتفه دعا کنید... .
میشود وقتی غمگینی بروی توی اتوبان ، با سرعت زیاد بگازی و با صدای بلند آهنگ گوش کنی. (:
یا مثلن می شود برای چند دقیقه سرت را از توی پنجره پرت کنی بیرون و موهایت را بسپاری دست باد و جیغ بزنی! :0
من و مامان دقیقن امشب همین کار را کردیم، یعنی رفتیم توی خیابانها و اتوبانها گاز دادیم و لایی کشیدیم و با صدای بلند همراه مردی که توی ضبط میخواند، خواندیم و من سرم را از پنجره پرت کردم بیرون و موهایم را دادم دست باد و رقصیدم.
فکر کنم این تنها راهی بود که میشد هردومان تخلیه شویم از این همه فشار و دردی که این دوهفته داشت جانمان را میگرفت.شاید به قول اویی که نیامده رفت زندگی زیباتر از آن باشد که بخواهی ناراحت باشی و بد بگذرانی، نه؟
پی نوشت: هرکس امشب مارا دید،پیش خودش گفت یا مست کردند یا دیوانه اند، من هم امشب با تمام وجود حس کردم که دیوانه ها چه دنیای کوچک و قشنگ و شادی دارندها!