|
روزانه
|
غم میخواهم. پیادهرویهای طولانی هدفون تو گوش و چشم خیس به کفش میخواهم.
وقتی حرفام با ع.ب تمام شد گفت چرا به من نگفته بودی میخوای بری؟ جور بدی گفت. جور طلبکارانهای. گفتم خب حرفش نشده بود.ع.ب را مثلن یک ربعی بود که شناخته بودم. مترجم بود. ازم که پرسید چی میخوانم سر حرفش باز شد با من. حرفهای خوبی هم زد. پرسید خب بعدش و من گفتم بعدش قرار نیست این جا بمانم. پرسید کجا؟ گفتم. از آن پیر مردهایی نبود که حرفهاشان حوصلهی آدم را سر ببرد. آنهایی که هی تعریف میکنند از خودشان و خسته میکنند من را. رو به راه بود. شعر میخواند، شوخی میکرد. به من میگفت خوشم دختر زرنگی هستی. خندیدم. من کم حرف میزدم. مثل همیشهی آشنا شدن با آدمهای جدید. و از یک جایی مسیر ما جدا شد از آنها. آخر ما قرار بود حرف بزنیم با هم. درست اول درکه دیدیمشان. ما دونفر بودیم و آنها چاهار پنج نفری بودند. گاهی توی کوه میرسیدیم به هم و دوباره جدا میشدیم. گفت مترجم است. مترجمی کتابهای تئوری ادبی. و اسم چند تا از کتابهاش را گفت و به شوخی گفت حتمن خواندهای. جوری که یعنی میدانم نخواندهایشان. خندیدم.
ناتمام
صبح زدم در سمند را داغون کردم. دیر شده بود و تصمیم گرفتم که با تاکسی بروم مدرسه.موقع پیاده شدن بیهوا در ماشین را باز کردم و موتوری هم حی و حاضر آمد خودش را کوباند توی در. جوری که هم در داغون شد و هم موتور. همهمان از ماشین پیاده شدیم. راننده و زنی که جلو نشسته بود و من و پسری که کنارم بود. پیاده شدیم و جمع شدیم جلوی دری که راننده هر کاری می کرد دیگر بسته نمیشد. موتوری میگفت نباید ماشین را وسط خیابان پارک می کردی و راننده هم داد و هوار میکرد که اینجا وسط خیابان نیست و جای مسافر پیاده کردن است. نمیدانستم حق با کدامشان است و دیرم شده بود. منتظر بودم کسی این وسط من را مقصر کند. همهشان داد بزنند سر من که چرا نگاه نکرده در ماشین را باز کردی یا حتا موتوری به راننده اعتراض کند که همهاش تقصیر این دخترهی گیج است که چشمش را باز نمیکند و هیچ کاری را نمیشود بهش سپرد.رفتم توی پیادهرو و همان طور ایستادم به تماشا کردن. زن کناری راننده رفت. پسره هم رفت.راننده هنوز سعی میکرد در را ببندد و میگفت باید بایستند تا افسر بیاید. حوصلهی این یکی را دیگر نداشتم. تماشاچیان جدیدی که آمده بودند درگیری را ببینند نمیدانستند کی باعث این تصادف شده. انگار من مهم نبودم. سرم را انداختم پایین و راهم را کج کردم به سمت تاکسی خط بعدی که باید سوار میشدم. تا سر خیابان هر چند قدم یکبار برمیگشتم عقب را نگاه میکردم و فکر میکردم همین الان است که راننده مرا ببیند و داد بزند آهای دارد فرار میکند و مردم بدوند به سمت من. موقع پیاده شدن یک اسکناس دوهزار تومانی داده بودم به راننده. فکر کردم طفلیها لابد باید تمام درآمد امروزشان را بگذارند برای درست کردن در ماشین و موتورشان.همهی این اتفاق تقصیر من بود و من فرار کرده بودم از ماجرا. دیر شدن را بهانه کرده بودم تا خودم را قانع کنم.ترسیده بودم بمانم.دخترهی ترسوی مزخرف.
من سازم را خیلی دوست دارم. با این حال خیلی وقت ها فراموشش میکنم. اما هر وقت یادش می افتم زندگیام دگرگون میشود. هیچ وقت مراقبش نیستم. بارها هردومان زیر برف و باران مانده ایم و امروز هم که پوست هردومان از گرما ترک برداشته بود. او خیلی ظریف است. ولی دارد مثل خودم سخت بار میآید. من استعداد کمی هم در یادگیریاش دارم و پشتکار هم که اصلن هیچ. هر چند ماه یک بار یادش میافتم و خوشبخت میشوم و بعد از چند روز باز فراموشی بزرگ میآید سراغمان. دلش نمیدانم باید به چه چیز من خوش باشد. اما خب میدانم که روزی میآید که هیچ زمان و اتفاق و حادثهای ما را از هم جدا نمیکند. هردو زنده میمانیم به امید آن روز.
گوشهی خانه نشستهام. کسی حوصلهی حال و هوایم را ندارد و من هم حوصلهی هیچکس را. چیزی ته دلم پیوسته تکان میخورد. گاهی بالا میآید و از چشمهایم میچکد بیرون. گاهی شبیه فریاد میشود. بقیه ی وقتها هم سر جایش میماند و من را آزار میدهد. با این حال تسکینی در کار نیست. سردردهایم در انتظار کسی که بگوید قرصهایت را بخور ادامه پیدا میکنند و اینکه من همیشه سردرد دارم نشان تنهایی مطلق این روزهاست. درس نمیخوانم، ساز نمیزنم، فیلم نمیبینم، کتاب نمیخوانم و گاهی که کسی را میبینم دروغ میگویم که همه چیز خوب است و چه کتابها که نخواندهام این روزها و چه زندگی خوبی که نیست و چه لذتها که نمیبرم. اما خودم که خوب میدانم. چیزی درونم عوض شده است. چیزی درونم بوده که حالا نیست و چه خالی بی پایانی هم هست این لعنتی. کسی نمیداند که من چطور دوام میآورم. کسی از حال و روزم خبری ندارد.
سرگرم بازی اند. مثل همیشه شرکت نکرده ام در بازی. دراز کشیده ام کنارشان روی پاش. بلند می شوم چای بیاورم می دود دنبالم توی آشپزخانه. تمیز کردن خانه ی لیلا پر از اتفاقات عاشقانه ی ما بود دیروز.
همین دیگر. دیدمش در خیابان انقلاب، نزدیکیهای امام حسین. شالش را انداخته بود روی دوشش، مشتش را گره کرده بود و خودش تک نفری راه میرفت و شعار میداد. حالش خوب خوب بود. لااقل از حال عمومی ما که بهتر بود.
هواشناسی اعلام کرده بود که از نیم روز در تهران هوا بارانی میشود. سالار گفت. رادیو گفته بود. جمعه. هوا ابر بود. ابر داشت. نزدیک نیم روز هوا سرد بود. سالار گفت باد دارد ابرها را از روی شهر میآورد روی کوه. من چیزی ندیدم. من فقط سردم بودم. مچاله شده بودم توی خودم و سردم بود. آتیشمان نمیشد.نمیگرفت. سالار دنبال چوب بود. جوری که من نمیدیدمش اما میدانستم که من را میبیند. از کوههای پشت سر صدای تیر میآمد. هر سه چاهار دقیقه یک بار. جوری که ترسانده بودم. نیم روز، جز ما، دو سه نفر دیگر هم بودند تو کوه. نشسته بودند جلوی تنها کافهی گلابدره و از آزادی حرف میزدند.واقعن از آزادی حرف میزدند. تیراندازی تمام شده بود. میترسیدم. از اتفاقی که داشت جایی میافتاد. باران نگرفت.
نترس!
مسخرهست. حرف میزنم و برای همین هم نمینویسم. روزهایی که بیشتر تنها بودهام زیاد نوشتهام. فئو راست میگوید. آدم به مخاطب نیاز دارد. آن شب توی ژاندارک به بقیهی حرفهای فئو گوش نکردم و فقط همین حرفش دائم توی سرم بود. که آدم به مخاطب نیاز دارد. آن روزها میتوانستم بخندم به این حرف فئو و حالا فکر کنم که راست میگوید. آدم به مخاطب نیاز دارد و خودم هنوز هم نمیدانم برای چه حرفهایی. آدم نباید هیچ وقت با مخاطبش از رویاهاش حرف بزند. مثلن این را میدانم. یا از خوابها. یا چه میدانم خیلی چیزهای دیگر. این جور چیزها را باید نگه داشت برای نوشتن. فرقش این است که مخاطب میتواند سر تکان دهد که اوهوم. همین. یک بار میشنود و شاید اصلن نشوند و آن وقت میبینی همین. رویای تو که این همه بهش فکر میکردی در عرض سه دقیقه تمام شد و جوابش چیزی بود مثل اوهوم به علاوهی چند کلمهی دیگر. رویا حقیر میشود این طوری. مثل خوابی که وقتی تعریفش میکنی دیگر هیچ هم عجیب نیست. مثلن یادم هست که روزهایی با فئو از پسرهای کتاب فروش حرف میزدم یا کافهمنها. فئو اسم اینها را گذاشته بود فانتزیهای ذهن من. چیزهای دیگری هم بود. مثلن روشی که انتخاب کرده بودم برای زندگیم. و توضیهام میکرد که هرگز اینها را فراموش نکنم. اما فراموش شدند. تا جایی که چند روز پیش پسری را نشانم داد و گفت خوب است. خوشتیپ. ما این طرف خیابان ایستاده بودیم و او آن طرف. نگاهش کردم و گفتم نه. خوشم نمیآید ازش. بعد فئو گفت اما همین آدم اگر توی کتابفروشی کار میکرد دوستش داشتی هان؟ و دوباره یادم افتاد که راست میگوید. من زمانی عاشق پسرهای کتاب فروش بودم و چه داستانهایی که براشان نمیساختم و از آنها تنها با فئو بود که حرف زده بودم و نباید که میزدم. چون فراموش شدند. باید که مینوشتم ازشان. ننوشتم و تمام شد آن روزها.همین.
خاطرات سیلویا پلات را میخوانم. تمام زمستان را نرفتم کوه. دلتنگی خوبی برای گلابدره دارم. جوری که منتظر رسیدن فردام. قرار است همین روزها داستانی بنویسم که فقط سطر اولش را نوشتهام: آخر آدم چطور میتواند عاشق پسری به نام فریاد باشد؟
پ.ن: میخواستم این را بگویم: کسی هست رومن به روایت پولانسکی را داشته باشد تا بتواند خوشحالم کند؟
دارم کم کم غرق زندگی جدیدی می شوم که خیلی هم خوب نیست و همه خیال می کنند که من خوشبختم. خیال می کنند که اینجا بهترین جای روی زمین است و چه قدر همه بهترین جاهای زمین را نمی شناسند. فکر کردند که چون اشک ها و گریه هایم تمام شد پس حتمن همه ی زخم هایم هم خوب شده و نمی دانند که من چه قدر صبور شده ام این روزها. هی نمک می پاشند و من بغض می کنم. روی زخمم هی نمک می پاشند و من درد می کشم و گریه نمی کنم چون خیال می کنم اگر این نمک ها نباشد زخمی به این عمق حتمن عفونت می کند و تمام گذشته و حالم غرق عفونتی لزج می شود. من بدبختم و با این حال سکوت کرده ام. من آزاد نیستم. ریشه هایم توی خاکی غرق کثافت است. من همین جا به دنیا آمده ام. همین جا بزرگ شده ام. همین جا هم باید بمیرم. گله ای هم نیست. من اهل همین لجنزارم. نباید اذیت شوم. نمک بپاشید. سکوت می کنم.
پرسید خوبی؟ گفتم ساکتم. نشستم دست بند میبافم و به صدای پرندهها فکر میکنم.هنوز حال خودم را نپرسیدم. ساعت حوالی یک بود.سع چاهار ساعت بود که از خواب بیدار شده بودم. اول دفتر کتابهام را گذاشته بودم جلوم که ترجمه کنم،بعد دیدم حوصلهاش را ندارم. دلم میخواست همین طور زمان بگذرد و بنشینم یک جا و کاری نکنم. نخهام را برداشتم و شروع کردم به دست بند بافتن. سه چاهار ساعت از جام تکان نخوردم. اخم کردم و بدون اینکه حرفی بزنم بافتم. همین طور بافتم. نشسته بودم کنار پنجره. مثلن قهر. صدای پرندهها می آمد توی خانه و احمدی نژاد هم عربده میکشید. الهه نشست کنارم تا حرف بزند. من چیزی نگفتم. حرفهایی زد در مورد دستبندم. شاید باید ازش میپرسیدم جلسه دیروز چطور بود؟ شاید هم مراسم دیشب. نپرسیدم.بعدش هم گرفتم خوابیدم. بلند شدم دیدم هیچ کدامشان نیستند. سکوت نبودن آنها را دوست دارم. صداهایی توی خانه هست که خودم انتخابش میکنم. اکثر موقعها هیچی است. مثل دیشب که وقتی رسیدم خانه هشت هشت و نیم بود و تا یک و نیم نیامدند. من هم تمام مدت را نشستم کنار بخاری و فکر کردم. به هیچی فکر نکردم.اما به این سکوته نیاز داشتم. انگار بیشتر از این ذهنم نمیتوانست صدایی را تحمل کند. وقتی داشتم برمیگشتم خانه فکر کردم حتا دیگر ظرفیت شنیدن صدای رادیوی تاکسی را هم ندارم. راننده رادیوش خاموش بود و هیچ کدام از مسافرهای هممسیر من را سوار نکرد. شاید قرار بود دیشب امیدوار شوم. من هم سرم را تکیه دادم و یک مقداری از صداهای ذهنم را خالی کردم آنجا. محوم، کمرنگم و ساکت. نقطهی امن و آرام دنیا را پیدا کردهام اما باز دنبال چیزی هستم که پیداش نمیکنم و دیوانه میکنم خودم و او را بس که بند نمیشوم جایی.
من می خواستم توی این بهمن برای محمد کتاب بخرم. کتابی که دوست داشتم مال خودم باشد اما بعد دیدم بیشتر از همه دوست دارم مال محمد باشد. پیداش نکردم. آقای نشر شاهنامه بهم قول داده که پیداش کند اگر نکرد هم نکرد.می خواستم برای شیوا و حامد و مامان و سمیه و مریم و هم یک چیزهایی بخرم و نخریدم. دیگر پول ندارم.چون من نمی توانم مهربان باشم واصلن هم فکر نمی کنم که هدیه دادن یک جور مهربان بازی است. پولم تمام شد و بهمن نه. امیر می گوید متولدین بهمن برای این این قدر زیادند که نه ماه قبلش اردیبهشت است. و من اصرار خاصی ندارم برای اینکه اردیبهشت را جدا بنویسم. جدا کردن بهشت از اردی،نه بهشت را برای من زیبا می کند و نه اردی را معنا دار. دوست دارم این بهمن زودتر تمام شود و اسفند بیاید و شیرازش.
حرف زدن از خوابها بیشتر وقتها این جوری شروع میشود: خواب عجیبی بود. عجیب از مزخرفترین صفتهاست. بهتر است که آدم کمتر از صفتهای این جوری استفاده کند.هر چند گاهی سخت است.
خوابم در شب میگذشت. من بودم و مریم روی پشت بام خانه ی قدیمی ما. وقتی که بچه بودم فکر میکردم آنجا خیلی خیلی بزرگ است. حالا اگر آنجا را ببینم 24 متر یا شاید هم کمتر است اما در خواب،مثل بچگيهام بزرگ بود. خیلی بزرگ. من بودم و مریم و باسط. قرار بود باسط آتش بگیرد. آتشش بزنیم. مریم کبریتها را یکی یکی روشن میکرد و میانداخت روی باسط و او مقاومتی نمیکرد.من میخواستم نجاتش بدهم. باد تند و وحشتناک میوزید و آتش باسط زبانه میکشید. داشتم دیوانه میشدم. از این طرف میدویدم به آن طرف و نمیدانستم باید چه کار کنم. دلم نمیخواست باسط را در حالی که دارد جان میکند ببینم. سطل آبی پیدا کردم و آب را پاشیدم روش. باسطٰ، یکدفعه منفجر شد و بعد از دود و صدای بلند و وحشتناک دیدیم چیزی ازش نمانده. جز خاکستر. آب ریختن من باعث شده بود که یکدفعه اینطوری نابود شود.نشسته بودم وگریه میکردم. مریم؟ یادم نیست که کجا بود و چه کار میکرد. الاهه از راه رسید و گفت بهترین راه فراموش کردن یک نفر گاهی همین است. باید که کاملن از جلو چشم کنار برود تا بشود فراموش کرد.
حالا الاهه میگوید این دوتا تعبیر دارد. یکیش این است که تو داری به مریم کمک میکنی تا باسط را فراموش کند و این خوب است. نگران نباش. یکی دیگرش هم این است که تو برای اینکه به مریم کمک کنی تا باسط را فراموش کند داری باسط را نابود میکنی و این زیاد خوب نیست.
خودم؟ نمیدانم. فکر میکنم این خواب آنقدر رو است که دیگر نیازی به تعبیر ندارد. عجیب بود.
برگشت. سر شانزده آذر بغلش کردم و دیدم واقعن برگشته است. تا برسیم به انقلاب، هزار بار گفتیم باورم نمیشود. باورم نمیشود. باورم نمیشود. چون همه چیز خیلی خیلی خیلی معمولی است و ما شاید انتظارم داشتیم که همه چیز جور دیگری باشد. خود من، تصور میکردم روزی که برمیگرد، حتمن با هم جشن کوچک دونفرهای میگیریم و یک بار دیگر تمام خاطرات این دوسال و نیم را یک بار دیگر مرور میکنیم. اما امروز همه چیز عادی بود.من عجله داشتم برای رفتن. و جلوی در مترو ترکشان کردم. رفت که با امیر جشن کوچک دو نفرهای بگیرد برای بازگشتش شاید. حال این روزهاش خوب نیست. یک جور بحران است انگار. خانه و دوستها و شهر کوچک غمگین بیرحمش را رها کرده و آمده اینجا. سخت است براش. هنوز باورمان نمیشود. هنوز فکر میکنیم مثل همیشه فرصت چند روزهای داریم برای با هم بودن. نمیتوانم فکر کنم که حالا دیگر اینجاست. هر وقت بخواهمش. هر وقت بخواهدم. همیشه.
نادر ابراهیمی خستهام کرد. همهاش نظریه پردازیهای عاشقانه. خب که چی؟
مترو سواریهای بیهدف هرروزهمان برد ما را رساند به شهر ری. میخواستیم ایستگاه آخر پیاده شویم. شهرری اعلام کرد که: ایستگاه آخر.ما هم کلافگی و بی حوصلگیمان را برداشتیم بردیم شابدولظیم.چادر سفید سرم کردم و چرخیدیم توی حیاط. الکی.الکی. و از هدایت حرف زدیم. گشتیم توی بازارش. دستکش خریدیم براش و کاکائو برای من. هی کاکائو خوردیم و من از آن روزهایی حرف زدم که مامان تنها میگذاشتم توی مطب دکتر و وقتی برمیگشت از این کاکائوها حریده بود. از ساعتهای تنهایی توی مطب.کاکائو خوردیم و توی بازار، به جنسهای مفت به هیچ درد نخور خندیدیم. این جوری بهتر است. وقتی به هیچ چیز فکر نمیکنم، وقتی خودم را توی فضایی میگذارم که متفاوت است با بقیه جاها و میشود به این تفاوتهایش خندید یا عجب کرد و ازش حرف زد،یادم میرود چه مرگم بود. یادم میرود همین چند ساعت پیش کنارش ،توی سایت فنی، زل زده بودم بهش. اخم کرده بود و میخواست تند تند کارش را انجام بدهد که برویم.و دلم میخواست همان لحظه بغلش کنم و بزنم زیر گریه .بعد از مترو دیگر حس گریههه نبود. صرفن یک خستگی ناشی از راه رفتن زیاد بود و دستهاش که گرم شده بود بالاخره.
یک نفر توی ساعت این اتاق باطری انداخته است.حالا دیگر هر ثانیه میدانم ساعت چند است. قبل از این همیشه یک ربع به هفت بود. ساعت موبایل و کامپیوتر هیچ وقت تنظیم نیست. وقتی اینجام دلم نمیخواهد و اصلن هم مهم نیست که بدانم ساعت چند است. بعد از این همه سال تازه امروز فهمیدم که کی را دوست دارد. چرا فرق میکند. مهم است. از خودش یاد گرفتم این سوال نکردن را و حالا دیگر شده ویژگی من که: خوبی آتفه این است که هیچ وقت سوال نمیکند. کجاش خوب است این؟ آدمها همیشه انتظار دارند ازشان سوال کنی. در مورد خصوصیترین مسائل زندگیشان. اولش طفره میروند اما خوششان میآید از این جور سوالها. میشود اصلن به جواب سوالشان گوش نکرد اما باید ازشان سوال پرسید. تازگیها شبها نمیخوابم. روزها هم که خانه نیستم. آن روز که برف آمد و من از صبح با کفشهای خیس خیس تا شب توی خیابانها و پارک لاله ماندم خودم را یاد شخصیت زنده به گور هدایت انداختم. میدانی چند وقت است این سرما خوردگی لامصبم را خوب نمیکنم؟ فکر کردم وقتی برسم خانه پادرد میگیرم و حوصلهی این یکی را دیگر نداشتم. دلم میخواست آب جوش را بریزم توی کفشهام.آمدم خانه الاهه برایم یک لگن آب جوش آورد.گفت نباید بیرون میماندی. آنقدر پاهام را توی آب نگه داشتم که آب سرد سرد شد.دوست داشتم. هواشناسی اعلام کرد که فردا هوا حسابی سرد است و فردا از آن روزهاست که من همهاش سردم است. باید بروم آخرین امتحانم را بدهم. بعدش کلاس دارم.سه شنبهها بعد از مدرسه هم را توی پراگ میبینیم. باید بروم کتاب محمد را بهش بدهم. باید یک سر هم به آموزشگاه بزنم. چقدر دوست دارم همهشان را با هم کنسل کنم و بنشینم توی خانه.ناچارم همهاش در راه باشد. کنار آدمها باشم.حرف بزنم باهاشان. تشکر کنم. سلام کنم. نگرانشان شوم.دوستشان داشته باشم. و حوصلهی هیچ کدام از اینها را ندارم. گرفت خوابید. بیدار میمانم. برای هیچی.